یک روزهایی خوب نیستم . توی دلم یک چیزی قُل میخورد و زیرش هم خاموش نمی شود . نمی دانم چرا همه چیز تیره و تار می شود و تمام زندگی ام پر از ابرهای سیاه می شوند و زندگی سراسر رنج و عذاب می شود . نمی توانم چشمهایم را باز کنم و ببینم خیلی چیزهای خوب هم هستند . به جایش حتی برای اتفاقات نیفتاده هم اشک می ریزم ! نمی دانم این نوعی دیوانگی است یا چه .
از زمانی که یادم می آید هیچ وقت پیش مامان گله و شکایت نکردم . از هیچی . موفقیت ها و شادی ها و خوشحالی ها را با جزییات برایش گفتم اما از ناراحتی های عمیقم ، از نگرانی های مداومم هیچ وقت چیزی نگفتم . حتی یک بار هم از پیچ و خم های زندگی های مشترکم برایش نگفتم . دلم می خواهد فکر کند تمام زندگی ام خوب است ولازم نیست حتی ذره ای برای من نگران باشد . برعکس خواهرم که تمام زندگی اش را با تمام دغدغه های الکی اش روزی هزار بار برایش هجی میکند . البته که من حرفی ندارم و خوش به حالش که سنگی به صبوری مادرم دارد .
حالا که چند روزی پیش من است می فهمد که شبها خواب درست و حسابی ندارم . می پرسد : چرا شبها نمی خوابم ؟ سرِ دلم وا می شود و می گویم : بعضی وقتها نمی دونم چی میشه که حالم بد میشه ، استرس می گیرم و از همه چیز می ترسم . میگه : چرا آخه ؟ به چیزای خوب زندگی نگاه کن . دختر خوب و سالمت ، خودت که خوب و سالمی ، سقفی که بالای سرتونه ، شوهرت که دوستت داره ، حالا این روزا هم اوضاع اینجوری شده که میگذره . خدا که برای بنده هاش بد نمیخواد .
توی سرم از صبح می چرخه که “خدا که برای بنده هاش بد نمیخواد”. باید ذره ای از این ایمانش را به من به ارث می داد . می دانید راست می گویند که خدای آدمها شبیه خودشان است . خدای مادر من هم مثل خودش برای کسی بد نمیخواهد . می خواستم در جوابش بگویم : پس این همه خبرهای بد که از در و دیوار می ریزد مال کدام خداست ؟! قبلا هم این بحث ها را داشتیم . با ایمان کسی نمی شود جنگید . تازه این روزها به ایمانش حسودی ام هم می شود . چیزی که توی ژن های من نگذاشته . دلم می خواهد فکر کنم خدایی هست که دستهای من را گرفته و یک جوری من را از این روزها رد می کند و بدِ من را نمی خواهد اما نمی توانم . واقعیت های زندگی با بودن همچین خدایی نمی خواند .
گفتم که زندگی و همه ی متعلقاتش را سیاه تر از این حرف ها می بینم .