درباره ی داشتن حیوان خانگی حرف می زدیم . من که اصولا از تمام جنبندگان عالم به جز آدمیزاد میترسم گفتم که بدم نمی آید یک سگ داشته باشم . گفت که سگ آدم بیکار میخواهد که هرروز ببردش بیرون و ازین حرفا و گفت که اینها هم بیکارند که خانواده ای یک سگ دارند . گفتم : تنها هستند و هرروز هم کلی پیاده روی میکنند و خب یک سگ را هم همراه خودشان می برند . اندکی بعد گفتم : این پنگوئن ما هم که بشود پانزده شانزده سالش ما هم به فکر خریدن یک سگ می افتیم . گفت : این بشود پانزده سالش ما یک بچه ی دیگه داریم . گفتم ما یک بچه ی دیگه نداریم. خندید و گفت : اره خب شاید دو تا بچه ی دیگه داشته باشیم . گفتم اره شاید شیش تا بچه ی دیگه داشته باشیم چون من کارخونه ی جوجه کشی ام ! و بهتر دید هرچه زودتر این مکالمه ی مسخره تمام شود و رفتم به اتاق . شنیدم که به پنگوئنم گفت : میبینی این مامانت میخواد به جای داداشی برای تو ، بره سگ بگیره !
خواستم بگم در این سطح از تفاهم زندگی میکنیم !!!