یه شب سرد زمستونی بود . گیرم که روز و ماه رو دارم اشتباهی میگم. مثل همین شب ها که میان و می‌رن . خوابم نمی برد . دیدم اون چیزی رو که نباید می دیدم . به من قول داده بود و زیر قولش زد . به همین سادگی . منم خواستم تلافی کنم که نباید میکردم . و یهو احساس کردم تمام دنیا یه خنجر گرفتن دستشون و دارم میزنن به پشتم . تمام اون شب مثل بچه ها آرزو میکردم یکی بیاد و بهم بگه که باهات شوخی کردیم . میخواستیم ببینیم چیکار میکنی . حالا خنده ام می‌گیرد که چرا مثل بچه ها انتظار داشتم همه چیز الکی باشه . چرا با واقعیت های دنیا نمی تونستم روبه رو بشم . بعضی وقت ها فکر میکنم هیچ کس شبی به سیاهی شب من نداشته . نمی تونستم تقصیر و گردن هیچ کس بندازم . خودم بودم و خودم . فشار روحی اون شب رو هیچ وقت تجربه نکردم و میدونم هیچ وقت دیگه هم نمیکنم .  این چیزی بود که فکر می کردم اگر سالها بنشینم مقابل دکترم حتی ذره ای هم نمیتونم‌ دربارش حرف بزنم اما یک روز که هوا ابری بود ، وسط جنگل های شمال درباره اش حرف زدم چون توی چشم های اونی که مقابلم ایستاده بود درد هر ضربه ای که براش تعریف می کردم رو می دیدم . کاش خدا مثل این آدم ها توی زندگی هرکسی یک دونه بگذاره .


حالا ؟؟ ...

برداشت شما از خاکستر چیه ؟ برای من یادآور چیزیه که هیچ ریشه ای نداره و هیچ بویی نداره و حتی هیچ رنگی هم نداره که دلت رو روشن کنه . برای من یادآور روز سرد و ابریه که سوز سرمایش استخون آدم و میسوزونه . حالا انگار روی همین خاکسترها راه میرم و حتی گاهی وقتی زانوهام هم میسوزه از سوز سرماش . اون شب مثل روز برام روشنه و به گمونم تا ابد هم روشن می مونه . 


هشتگِ سندرومِ روزِ تولدی که کله ی صبح خفت ام کرد .