بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعد سالها به خانه ام می آمدی
تکلیف رنگ موهات در چشمهام روشن نبود
تکلیف مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف شمع های روی میز روشن نبود
من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم که دست هاش توی جیبش بود .
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را پنهان کرده بود
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی گوشه ی تقویم نوشتم ؛
نهنگی که در ساحل تقلا میکند
برای دیدن هیچ کس نیامده است .
- ظهر جمعه ی خود را با کلامی چند از آیات “گروس عبدالملکیان” ملکوتی کردم . جمعه ی آفتابی ...
آیکون یک آغوش باز و گنده و گرم برای آفتاب با یک لبخند گشاد و حرکات نامتناوب دست و پا از سر خوشحالی .
نهنگی که در ساحل تقلا میکند
برای دیدن هیچ کس نیامده است .
زیبا بود. نوشته از کی هست؟
Sehr gut

فدات شم ترانه جان
https://www.uplooder.net/files/d3ceb4dc6cd1cee269e408e011c3804b/Lovely-vi-ins.mp3.html


---
ارسالی ویژهی خودِ خودتون
عزیزم این خیلیییی خوب بود

یه طور خوبی خیلی خوب بود
ایشالا همینطوری یکی خودتو خوشحال و پر از حسای خوب بکنه