این روزها خیلی یاد آن مکالمه های آخرینِ احمد شاملو می افتم . به خصوص همان که آخرش یکی می پرسد : راضی ای از زندگیت ؟
و شاملو که در هیبت یک پیر روی صندلی چرخدار نشسته اما همچنان ایستاده و مقاوم و زیباست می گوید :
معلومه که راضی ام . من کجا می تونستم سمفونی نهم بتهوون رو بشنوم ؟ ... کجا غیر از این زندگی می تونستم فلان کتاب و بخونم ؟ ... کجا غیر ازاین زندگی می تونستم اینها را تجربه کنم ؟...
این روزها خیلی به این حرف هایش فکر میکنم . به حرف های آدمی که در نزدیکی مرگ ایستاده و حتما خودش هم آن را درک می کرده و نظرش درباره ی زندگی به همین سادگی و به همین ارزشمندی است . این روزها خیلی به این فکر میکنم که باید ساده تر بگیرم همه چیز را . که صرفِ داشتن و تجربه کردنِ ساده ترین چیزها خودش شبیه معجزه است و بعد همه ی چیزهای اطرافم عوض می شوند . همه چیز پر از معنا می شود و بدون اغراق دنیا رنگی تر از قبل می شود . حتی توی همین روزهای سیاه .