دوستم چون کوبیده بود و از یزد اومده بود پیشم و کلا هم پنج روز بیشتر پیشم نبود میخواست توی همین مدت برای پنگوئنم سنگ تموم بذاره و یه جوری داشت خودشو به خاک و خون میکشید که نگران کننده بود . مثلا یک شب رفت توی اتاق و وقتی اومد بیرون یک کانگورو شده بود که یک بچه پاندا توی شکمش بود ! ما که کف زمین پهن شده بودیم از خنده ، پنگوئنم یک جوری نگاهش میکرد که انگار فرق کانگوروی واقعی را از دوست من میفهمد اما بعد فهمید که همه چیز شوخی و خنده است و حالا یک جوری رفته توی فاز شوخی و خنده که هرروز من باید بشوم کانگورو و نیم ساعت توی خونه جفتک بندازیم .
امروز بهش گفتم مثلا اسم من کانگوروی زرده چون لباسم زرده تو هم اسمت کانگوروی آبیه چون لباست آبیه . بعد گفتم : خب کانگوروی آبی حالا بیا بریم این طرف جنگل با میمونا صحبت کنیم . اونم گفت : کانگایوتِ! زرد من نمیام اون طرف جنگل !
گفتم : باشه و بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن گفتم : حالا بیا بریم تو این خونه ی جنگلی من خسته شدم . گفت : بریم .
وقتی نشستم روی مبل گفتم : خب کانگوروی آبی من گشنمه . بیا قورمه سبزی بخوریم .
یک جوری چشم هاشو گشاد کرد و گفت : آخه مامانی کانگایوتا قورمه سبزی میخورن ؟!
من هم از شوق چشم هایم گشاد شد و حس مادرهایی رو داشتم که یهو متوجه یک نبوغی در بچه هاشون میشن و داشت تو چشمام اشک جمع میشد که گفتم : پس کانگوروها چی میخورن ؟
چشم هاشو برد چپ و بالا و راست و دستهاشو گذاشت روی چونه اش و گفت :
امممممم
فسنجون !!!