نخ و پته هام که رسید مامانم گفت : بیکار شدی باز ؟!
بهش گفتم : اگه شما بری یک جعبه انارِ شکسته بگیری و با اون ابزارِ آب گیریِ قرنِ بوق بدی من آبشون رو بگیرم بیکار نیستم ولی بخوام بشینم برای دل خودم یه چیزی بدوزم بیکارم ؟!
همسرم میبینه که نخ ها رو مرتب می کنم . میگه : این پارچه ها چیه باز؟! و بدون این که منتظر بمونه که بگم اینا پارچه نیستن و اسم دارن ادامه میده که :
من چند بار باید از تو خواهش کنم وقتتو صرف کاری نکنی که از هرکسی برمیاد ؟! بعد اصلا اینا رو برای کی گرفتی ؟! دو روز دیگه بیای اینجا وقت نداری که بشینی اینا رو بدوزی . آخرشم با صدای آروم تری گفت : اصلا خوشم نمیاد ازینا !!
بهش میگم : بهتره با چیزایی که دوست دارم مخالفت نکنی. فکر می کنم که ناراحت شد...
پنگوئنم میگه : نخ آبی مال من ! میگم اینا مال تو نیست . اخم هاشو میکنه تو هم و لب و لوچه اش رو جمع میکنه و میگه : دوستشون ندارم !!!! حوصله ندارم بهش بگم که قرار نیست دوستشون داشته باشی .
سر شبی افتادم به آش پختن . آش کدو . حالا خودم میدانم کدو چه میوه ( سبزی ؟!) ی مظلومی است و نصف دنیا باهاش مشکل دارند. من اما کمر همت بستم تا حداقل همین اطرافیانم را با کدو آشتی بدهم و با افتخار هم باید بگویم در این راه موفق بودم . برادرزاده و خواهرزاده هایم که لب به کدو نمی زدند با به به و چه چه آش من را می خورند . خواهرزاده ام یک بار گفت : مطمئنی این توو کدوئه؟! گفتم : نه استیک گوشته ! خدا رو شکر کن .
امشب هم وسط آش پختن با خودم گفتم خوب میشد اگر این روزها یکی هم به من یک چیزی می داد که متفاوت با تصور من بود حتی اگر آن چیز توی مایه های کدو بود ! بعد هم متوجه شدم سقف آرزوهایم خیلی بالا رفته . فعلا باید بخواهم بقیه نخ و پته هایم را به رسمیت بشناسند !
بعد هم نمی دانم چرا یاد این آهنگه افتادم :
همه بارونو دوس دارن من اما نمِ موهاتو
توی گوشم بگو آروم تموم آرزوهاتو