مردادی ای که برای من آذریه

دکترم خوش بین ترین و خوش اخلاق ترین دکتر دنیاست . امروز رفتم پیشش که یک سری آزمایش چک آپ برام بنویسه . بهم میگه : خب دخترمون یک سالش شده ؟ 

میگم : دو سال و نیم اش داره میشه . معلومه به شما خیلی داره خوش میگذره !

 میگه: مگه به تو خوش نمیگذره ؟!

حالا لازم به توضیح نمیبینم که از خوش بینی هاش تعریف کنم ولی یکی از خوش بین ترین آدم‌هایی که میشناسم هست . 


وقتی اومدم بیرون یه بادی به سرم خورد که من و برد به سه سال پیش همین روزها . ما که از سفر برگشتیم توی راه حالم بد شد و مجبور شدیم یک شهر بین راهی بریم بیمارستان و یک سرم و آمپول بخورم . راستش خودم میدونستم چمه ولی نمیخواستم به کسی بگم . من دقیقا اون حال رو پنج سال قبلش تجربه کرده بودم . پی یک بارداری ناخواسته در یک زمانِ به شدت نامناسب . با خودم فکر میکردم شاید اشتباه میکنم ولی یک چیزی درونم میگفت : همه چیز مثل همون ساله . وقتی برگشتیم تست گذاشتم و نتیجه مثبت بود . اما من به هیچ کس چیزی نگفتم . من یک هفته این راز و پیش خودم نگه داشتم . اون یک هفته یکی از هیجان انگیز ترین روزهای زندگیم بود . صبح که بیدار میشدم با خودم میگفتم : 

هیی!  یه اتفاقی قراره تو دنیا بیفته که فقط تو ازش خبر داری . 

 اونجا فکر میکردم مادر شدن مهم ترین کار زندگیمه چون هیچ کاری نبوده که اینقدر شخصی باشه که فقط به من ربط داشته باشه و من بتونم تا این اندازه برای خودم نگهش دارم . از چیزی که میگم هیجان انگیزتر و جالب تر بود .حالا نه اینکه بخوام ازین ماجرا کلید اسرار بسازم اما میدونستم جنسیتش هم چیه . اینو همون وقتها به همسرم گفتم و بعد که دکتر سونوگرافی هم تایید کرد ازش خواستم منْ بعد شهودِ منو بیشتر تحویل بگیره ( که البته همچنان نمیگیره!) . بلاخره بعد از یک هفته رازمو به همه گفتم درحالیکه دلم میخواست بیشتر هم نگهش دارم اما یک جورایی احساس عذاب وجدان میکردم . 

این روزا گاهی فکر میکنم این فسقلی همیشه توی زندگیم بوده . از وقتی به دنیا اومدم و جوری توی زندگیمه که فقط خودش میفهمه و خودم . نمیتونم تصور کنم دنیا قبل ازون چه شکلی بوده به همین خاطر هروقت عکسای قدیمی مو میاره و میگه : من کجام ؟ 

بهش میگم : توی وجودم و نمیدونم چرا هیچ وقت نمیپرسه : وجودت کجاته دقیقا ؟!