Que sera , sera

اصلا نمی توانم بنویسم سر صبحی که داشتم کارامو می کردم به چند ده تا تا چیز هم زمان فکر می کردم . چشم که باز کردم با خوم فکر کردم اگر با همین سرعت پیش بروم دقایقی دیگه دیوانه می شوم . اسپاتیفای را باز کردم . به discover weekly هایش خیلی اعتماد دارم . یعنی اینطوری که قشنگ منتظرم ببینم قرار است این هفته چی تقدیمم کند و چنان با تمرکز و عشق می شینم پایش که اگر پای زبان آلمانی اینطوری نشسته بودم الان باید کتاب های نیچه را می خواندم ، به زبان اصلی ! حالا بماند که منتظر هم بودم و هر چند دقیقه گوشی ام را چک می کردم ببینم پیغامی نرسیده و می دیدم که نرسیده و اتفاقا توی دلم هم می دانستم که هیچ خبری قرار نیست برسد . توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می دانستم و نگران خیلی چیزها هم بودم . نشستم دمنوشِ اختراعی خودم را بخورم و با خودم فکر میکردم هنوز باید رویش کار کنم . هنوز تلخ مزه است . البته تلخی هم یک مزه ای است برای خودش و من باهاش مشکلی ندارم اما همه باهاش مشکل دارند . تا اینکه اسپاتیفای آس اش رو زد زمین . البته که من داشتم از آهنگ whatever will be , will be لذت می بردم و توی دلم دوریس دی را با آن موهای بلوند ستایش می کردم اما به این فکر میکردم که خیلی وقت است پاسور بازی نکردم . خیلی وقت است اصلا هیچ بازی ای نکردم . این روزها بیشتر زندگی است که دارد بازی ام می دهد .