یک گربه ، یک سنجاب ، یک خارپشت حیوانهایی هستند که باهامون رفت و آمد دارند . اولی بماند اما دومی و سومی روزی یکی دوبار فقط می آیند و رد می شوند . اگر برایشان چیزی گذاشته باشیم کلی انداز و وراندازش میکنند و بعد می خورند و می روند تا فردا . اولی اما قلمرو اش حیاط ما ، تراس و پشت پنجره هاست . من که از هر جنبنده ای به جز آدمیزاد می ترسم ( و به قول میم واو اساسا باید از آدمیزاد بترسم نه بقیه ی جنبنده ها ! ) اوایل با این گربه واقعا مشکل داشتم . البته من آدم گربه دوستی هم نیستم . گربه ی چاقالو ! هرروز میومد و پشت پنجره می نشست و همسرم که براش غذاشو میگذاشت می خورد و می رفت . لازم به ذکره که بسیار هم سوسوله و هرچیزی رو نمی خوره . حتی اگه براش گوشت کنار بذاریم یه خورده که مونده بشه دیگه نمیخوره . استخون و این حرف ها هم اصلا توی کارش نیست . اما یه مدت که گذشت یاد گرفت میتونه بیاد لبه ی پنجره ها بشینه . من اوایل واقعا می ترسیدم . مثلا یه روز از خواب بیدار شدم و سرمو که از زیر پتو درآوردم دیدم جناب نشسته لب پنجره ی اتاق ! ازونجایی که تخت زیر پنجره است تو همون حالت خواب و بیدار داشتم سکته میزدم چون تا حالا در همچین فاصله ای با یک گربه نبودم . این روزها که برنامه اش اینه : صبح ها تا بیدار بشم لب پنجره است . من که میرم دسشویی و میام آشپزخونه میبینم لب پنجره اشپزخونه نشسته و با دقت غذا درست کردن منو نگاه میکنه . من که میرم میشینم روی مبل میاد دم در و اینقدر میشینه تا غذاشو بگیره . برای مهمانان خونه هم شده جاذبه ی توریستی . اون شکلی که میاد خودشو میچسبونه به شیشه یا لم میده دم در تراس برای همه جالبه . اما عجیبه که با من در کمترین فاصله ی ممکن توی حیاط میشینه و حتی فکر میکنم اگه غذاشو بذارم کف دستم میاد کف دستمو لیس میزنه ( که من هرگز این کارو نمیکنم چون قطعا قبلش سکته کرده و می میرم !) . فکر میکنم حس ترس منو میفهمه و با خودش میگه این با این ترسش قطعا خطری برام نداره !
اما یک چند روزه که احساس میکنم بهش عادت کردم . صبح ها که پشت شیشه نمی ببینمش خیلی جدی میرم ببینم کجاست و وقتایی که کمتر میاد براش یه چیزی میندازم که بیاد . بعضی روزها میاد پشت پنجره ی اشپزخونه . من یک دستمال برای تمیز کردن دستام اویزن کردم ازدستگیره ی پنجره و هروقت میرم که دستامو خشک کنم اینم خودشو می کشه بالا و فکر میکنه قراره بهش چیزی بدم . یه جور باحالی خوشم میاد ازین کارش . اینقدر هلاک این حرکتش شدم که وقتی چیزی دم دستم نیست از همون مرغ و گوشتی که غذای خودمونه بهش میدم ! نمیدونم از کی به همچین رفاقتی با یک گربه رسیدم اما این موضع کنونی ام با این گربه حیرت انگیزه . برای خودم البته . حیرت انگیز تر دیدن تغییرات خودم در طول زمانه . تغییراتی که گاهی چیزهایی میسازه که هیچ وقت انتظارشو نداشتم .
پی اس : یه جوری ام لم میده روی صندلیای ما انگار ارث باباشه !
عااا یه شباهت دیگه لیموجانم. منم از تمام حیوانات اعم از پرنده، خزنده، چرنده،آبزیان و غیره میترسم. از گربه ها خوشم نمیاد و اکثرا فکر میکنن حتی باهاشون پدرکشتگی دارم که البته اینطور نیست.
تنها حیوونی که ازش نمترسم سگه که نمیدونم چرا اما حس میکنم عاقله.
تو کجا بودی تا حالا ؟!
منم از سگ کمتر میترسم
تو شهرک ما گربه ها میان درست وسط راه رفت و آمد ما لم میدن.بعد هم چپ چپ نگاه میکنن که مجبور بشیم راهمون رو کج کنیم.
یه مدل پررویی تو ذاتشونه کلا .
چه ابهتی هم داره با اون چشماش.
من این حس رو به پرنده ها دارم. اصلا نمیتونم نزدیک خودم تحملشون کنم. انگار گربه و کلا پستانداران خیلی حس دارن و به انسان نزدیکن ولی پرنده ها با اون پاهای چوب خشکی و نوک تیز، جدی ترسناکن
بنده به همه ی پرندگان ُ جهندگان ِ خزندگان ُ پستانداران ُ حتی بندپایان و نرم تنان همین حس رو دارم و از تمام اجزای بدنشون میترسم
چه گربه خوشگلیه
مرسی عزیزم چشات قشنگه
قابل شما رو هم نداره
یعنی که جناب گربه بکجورایی تو رو اهلی کرده
چه خوب که عکسش را گذاشتی اینجا
راستی، من نوشته هاتو دوست دارم
وای هیچ وقت فکر نمیکردم به توسط یک گربه اهلی بشم

ممنونم خیلی زیاد نظر لطفتونه