خیلی حالم خرابه . از صبح تمام سرماخوردگی های زندگیم رو بررسی آماری کردم و هرجور حساب میکنم امروز باید خوب خوب میبودم ولی همچنان از صبح افتادم روی تخت . دو تا بینی ام با هم کیپ شدن و دهانم داره سه شیفت کار میکنه که من نفس بکشم و زنده بمونم . بعد گس وات ؟ حتی یک دقیقه ، یکی شون هم باز نمیشه ! با این گشادی در انجام وظایف شون آبریزش هم دارن . آبریزش هم اسمش نیست . یک جور ریزشِ لاینقطعه ( لاینقطع از کجا اومد ؟! کلمه های آلمانی رو هم همینجوری یاد بگیری خوبه ! ) . سطل زباله مون همش شده دستمال کاغذی . سرم هم دویست کیلو . با چشم های پفی . بعد راه به راه اشکم در میاد . نمیدونم چرا به بقیه ی جاهام که فشار میاد از چشمام میزنه بیرون ! انگشتم هم دیشب وقتی خواب بودم خونریزی کرده بود . انگشت اشاره ی دست چپ را از باقی انگشت هام جدا کردم و ازش به خوبی مراقبت میکنم که به جایی نخوره چون درد میگیره و یهو خونریزی اش راه میفته .
میگن ذهن آدم درکی از مفهوم درد و این حرفا نداره و قابلیت اسکول شدنش هم بالاست . مثلا من الان به چیزای خوب فکر کنم و خوب توهم بزنم ممکنه یادم بره چه اوضاع بی ریختی دارم . از صبح دارم سعی میکنم توهم های الکی بزنم . خواهرزاده کوچیکی یهو چند روز پیش یک انگیزه نامه به آلمانی برام فرستاد که براش تصحیح کنم که بفرسته برای یک دانشگاهی اینجا . ازش خوشم میاد . از همون روزی که واستاد جلوی مامان باباش و گفت نمیرم کنکور بدم یک چیزی توش دیدم . حالا خواهرم و شوهرش که کرک و پرشون ریخت هم گناه داشتند . امیدوارم کارش درست شه و بیاد چون تنها و تنها چیزی که اینجا رو برام تبدیل به بهشت میکنه وجود خانواده است ( و البته زبان آلمانی بی عیب و نقص ) . حتی حضور یکی شون هم غنیمته .
چند روز پیش داشتم فکر میکردم حاضرم چی رو بدم و به جاش برم وسط یک عروسی شلوغ . یا یک مهمونی یا یک همچین چیزی . یادم نمیاد حاضر شدم چی رو بدم ولی خیلی دلم میخواد این یک قلم رو . بعد مثلا از عصری برم حموم و بیام موهامو درست کنم و خودم و آرایش کنم ( همون ته آرایشم که شامل رژ قرمز و ریمله منظورمه ) بعد پیرهن بپوشم با کفش پاشنه دار … ( همین الان متوجه شدم اینجا کفش پاشنه دار ندارم . حتی اونجا هم ندارم و وقت اومدن همه رو عروس کردم ) حالا مثلا با فرض داشتن کفش پاشنه دار برم اینقد برقصم که پاهام درد بگیره . یعنی اینجور دردی رو الان دلم میخواد ! اصلا چه شعفی در این چیزهای ساده نهفته بود که خدا لطف کرد همینم ازمون گرفت . خدا هم اینقد ضدحال آخه ؟! یه زندگی ساخته همش مشکل و اتفاق و کرونا و امتحان الهی ، بعدم قرار همه بریم تو عذاب الهی ! والا میدادن یه بچه ی پنج ساله جهان و بیافرینه خوشگل تر میافرید .
سلام،شاید آنفولانزاست،میگم یعنی زورش از سرماخوردگی بیشتره انگار،به امید خدا دفعه بعد خوب خوب باشی،برامون بنویسی،شما اون جا ماسک میزنید؟
نمیدونم والا . قربونتون مرسی . شما هم همیشه خوب و خوش باشید
اینجا فقط وقتی وارد جاهایی که سر بسته هست میشیم ماسک میزنیم مثه سوپر مارکت یا مغازه یا اداره ای جایی . تو فضای آزاد نه
نوشته ات مثل آدم های تب دار هست
امیدوارم زود زود خوب بشی و هیچی هم بهتر از خواهر و برادر توی غربت نیست امیدوارم کارشون زودتر درست بشه.
منهم وقتی مریض میشم فکرهای عجیب و میل های عجیب پیدا میکنم مثل همین کفش پاشنه بلندپوشیدن.
منهم از این قوریها دارم که آب از یک سوراخ بینی وارد و از اون یکی خارج میشه.
تب که نداشتم ولی حالم اصلا خوب نبود
باید منم بخرم اینجا . خیلی چیز خوبیه . منم عادت داشتم قبلا دو سه بار در هفته قوری نتی میکردم .
مرسی عزیزم . مراقب خودت خیلی باش
فقط خط آخررررر



مایعات گرم و عسل و ابلیمو و زنجفیل را دریاب حداقل خیلی به سیستم ایمنی ات متکی نباش
بهتر باشی
توبه کردم بابت خط آخر
چشم .مرسی عزیزم
میگما اصلا اب نمک کشیدی توی بینیت؟ همین کاری که یوگی ها صبح به صبح انجام میدن.
خیلی تاثیر داره.
دارو خوردی چیزی؟
راستش اصلا این حرکت و نمیتونم برم . یه قوری نتی داشتم قبلا که الان اینجا ندارم
داروی خاصی هم نخوردم به جز یه شربت سرفه و دمنوش و اینا . کلا با امید خدا و ایجاد ایمنی در بدن رفتم جلو !