دلم میخواد برم هنزفری مو بیارم و مارتیک رو بگذارم که میگه :
ماه در میاد که چی بشه ؟ میخواد عزیز کی بشه ؟ و ازاین لطافت ها .
ولی باید بخوابم که فردا به موقع بیدار شم و خسته نباشم !
ادل هم همون ادل قدیم با پیراهن مشکی و گوشت اضافی و تیپ کلاسیک ! چیه این دختره با موهای طلایی فرفری ؟!
دلم یک قابلیت برای زندگی می خواست . قابلیت دیدن نتیجه ی تصمیم های ساده که ما نگرفتیم . دیدن دنیاهای موازی . می دونید گاهی دیدن نتیجه ی کارهای ساده ای که میتونستیم بکنیم و نکردیم و دیدن تاثیر زیاد اون روی روند زندگیمون باعث میشه در زمانهای مهم تصمیم های بهتری بگیریم .
ناشکری نمی کنم اما اگر همسرم به جای دوماهی که بین اومدن ویزاش و رفتن اش فاصله نمی انداخت شاید ما هم به این روزها نمی خوردیم . به این اوضاعی که سفارت درست کرده . به پاسپورت من که پنج ماه دیگه اعتبارش کمتر از شش ماه میشه و من الان نمیتونم عوضش کنم چون رضایت محضری همسرم رو لازم دارم و همسرم گیر کرده اون سر دنیا و نمی تونه حتی برای دو روز بیاد اینجا .
اصرارهای من در نوامبر و دسامبر پارسال برای هرچه زودتر رفتن همسرم فایده ای نداشت و اون طبق برنامه ریزی خودش عمل کرد و نتیجه هم الان مشخصه . گاهی فکر می کنم کاش میشد ببینه که اگر زودتر می رفت چه بسا ما هم به این اوضاع نمی خوردیم و این مشکلات پیش نمی اومد . البته شاید هم می خوردیم . هیچ کس نمی دونه ...
شاید هم همه ی اینها راه های حل های ذهن منه برای اینکه سختی این دوران و این مشکلات پیش اومده و این لنگ درهوایی که هیچ چیزش معلوم نیست رو بندازم گردن یکی !
پی نوشت : نتونستم یک ویدئوی یک دقیقه ای زبان ببینم اینقدر که همه چیز بهم ریخته است :(
امروز صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم پول مفت مدرکم رو بدم و بگیرمش که احتمالا به دردم میخوره . زنگ زدم به دانشگاه ببینم چقدر رو باید به کجا واریز کنم . تحصیلات تکمیلی که اصلا جواب نمی دادند . از ساعت ده و بیست دقیقه تا ساعت دوازده ظهر در صف انتظار هشت نفریِ اپراتور بودم و دقیقا بیست و سه دقیقه نفرِ اولِ صف انتظار بودم و آخر سر هم برای جلوگیری از اینکه روانی نشوم تلفن را قطع کردم .
بعد برای پیگیری یک مرسوله ی پستی با شرکت پست تماس گرفتم و اپراتورش فرمودند :
شما نفر سی و سومِ صف انتظار هستید !
الان هم کپیدم یک گوشه و بیخیال همه ی کارهام شدم .
شب های خنکی که منو یاد پاییز میندازن به شدت برایم ترسناک شدند . تصور پاییز و زمستانی تنها و دور از هم و دور از همه پشتم را می لرزاند .
هروقت آهنگ “معما” رو گوش میدم فکر میکنم باید پیش ابی میبودم . بعد یکی میزدم پشتش میگفتم : تو باید اینو میخوندی لعنتی !
میگن دیدن آب توی خواب نشون میده شما با احساساتتون درگیر هستید . اونوقت من دیشب خواب میدیدم داریم زیر آب زندگی می کنیم ! میریم میایم و فک کنم آب شُش هم بهمون اضافه شده بود که هیچ مشکلی نداشتیم ! نمیدونم معنیش اینه که من تو احساساتم غرق شدم یا دارم خفه میشم یا خفه شدم خودم نفهمیدم ؟!
پی اس : همچین حس میکردم تو کارتون باب اسفنجی ام تو خواب !
فقط عاشق اونی ام که زیر پست بی بی سی مبنی بر اینکه کارایی واکسن کرونا تا اکتبر مشخص میشه نوشته : اکتبر کیه ؟!
سفارت یک روز باز میکنه و طبق نتیجه ی گفتگوی اتحادیه ی اروپا میگه افراد پیوست به خانواده میتونن اضطراری نوبت بگیرن و به یک عده نوبت مصاحبه و ویزا میده ، بعد اطلاعیه میده که یه هفته به علت کرونا تعطیله اونایی که نوبت داشتن کنسل شده و دوباره بهشون نوبت میدیم . هفته ی بعد دوباره بهشون نوبت میده و به عده ی زیادی زنگ میزنه که ویزاشون آماده اس ومیتونن فلان تاریخ برن تحویل بگیرن . امروز اطلاعیه میزنه که مجددا تا اطلاع ثانوی تعطیله . هیچ صحبتی هم درباره ی نوبت های ویزا و مصاحبه نمیده .
به نظر همه اینا مسخرشو دراوردن یا فقط چون صبر من تموم شده همه چیز به نظرم زیادی احمقانه و مایه ی اعصاب خوردی شده ؟!
برای تولد پنگوئنم یک پارک مینیاتوری اسباب بازی خریدم . از دیشب خودم بیشتر باهاش بازی کردم و ذوق کردم!
اونم یه جوری نگاهم می کنه که مثلا فازت چیه با این کادو خریدنت !
میدونی این روزا از همه ی دنیا چی میخوام ؟
یه سقف و چهار تا دیوار که توش هر سه تامون باشیم ...
پی اس : سر مسخره بازی های سفارت به شکل بچه گانه ای دلم شکسته :(
در نقش یک مصرف کننده ی صرف اینقدر خرید اینترنتی کردم که هرروز مامور پست میاد در خونمون . منتظرم همین روزا بگه : میشه بس کنی این خریداتو یا حداقل از یه جا بخری که من مجبور نباشم هرروز یه بسته بگیرم بیام دم ِدرِ خونت !
و منم خودمو آماده کردم که بگم : نعععععع!
والا ! کرونا که از در و دیوار مملکتمون بالا میره ، شیش ماه هم هست که نشستیم تو خونه ، شوهر هم نداریم الحمدا.. ! خرید هم نکنیم ؟!
یک روزهایی خوب نیستم . توی دلم یک چیزی قُل میخورد و زیرش هم خاموش نمی شود . نمی دانم چرا همه چیز تیره و تار می شود و تمام زندگی ام پر از ابرهای سیاه می شوند و زندگی سراسر رنج و عذاب می شود . نمی توانم چشمهایم را باز کنم و ببینم خیلی چیزهای خوب هم هستند . به جایش حتی برای اتفاقات نیفتاده هم اشک می ریزم ! نمی دانم این نوعی دیوانگی است یا چه .
از زمانی که یادم می آید هیچ وقت پیش مامان گله و شکایت نکردم . از هیچی . موفقیت ها و شادی ها و خوشحالی ها را با جزییات برایش گفتم اما از ناراحتی های عمیقم ، از نگرانی های مداومم هیچ وقت چیزی نگفتم . حتی یک بار هم از پیچ و خم های زندگی های مشترکم برایش نگفتم . دلم می خواهد فکر کند تمام زندگی ام خوب است ولازم نیست حتی ذره ای برای من نگران باشد . برعکس خواهرم که تمام زندگی اش را با تمام دغدغه های الکی اش روزی هزار بار برایش هجی میکند . البته که من حرفی ندارم و خوش به حالش که سنگی به صبوری مادرم دارد .
حالا که چند روزی پیش من است می فهمد که شبها خواب درست و حسابی ندارم . می پرسد : چرا شبها نمی خوابم ؟ سرِ دلم وا می شود و می گویم : بعضی وقتها نمی دونم چی میشه که حالم بد میشه ، استرس می گیرم و از همه چیز می ترسم . میگه : چرا آخه ؟ به چیزای خوب زندگی نگاه کن . دختر خوب و سالمت ، خودت که خوب و سالمی ، سقفی که بالای سرتونه ، شوهرت که دوستت داره ، حالا این روزا هم اوضاع اینجوری شده که میگذره . خدا که برای بنده هاش بد نمیخواد .
توی سرم از صبح می چرخه که “خدا که برای بنده هاش بد نمیخواد”. باید ذره ای از این ایمانش را به من به ارث می داد . می دانید راست می گویند که خدای آدمها شبیه خودشان است . خدای مادر من هم مثل خودش برای کسی بد نمیخواهد . می خواستم در جوابش بگویم : پس این همه خبرهای بد که از در و دیوار می ریزد مال کدام خداست ؟! قبلا هم این بحث ها را داشتیم . با ایمان کسی نمی شود جنگید . تازه این روزها به ایمانش حسودی ام هم می شود . چیزی که توی ژن های من نگذاشته . دلم می خواهد فکر کنم خدایی هست که دستهای من را گرفته و یک جوری من را از این روزها رد می کند و بدِ من را نمی خواهد اما نمی توانم . واقعیت های زندگی با بودن همچین خدایی نمی خواند .
گفتم که زندگی و همه ی متعلقاتش را سیاه تر از این حرف ها می بینم .
به پنگوئنم میگم خرگوشا چی میخورن ؟ میگه : هَبیجی !
میگم میمونا چی میخورن ؟ میگه : موس !
بعد میگم خرسا چی میخورن ؟ و یادم میاد که این رو فقط یه بار و چند روز پیش بهش گفتم . مردمک چشماشو میچرخونه و یکم صبر می کنه و بعد میگه : دَسا :))
بدون اینکه بهش یادآوری کنم که خرسا عسل می خورن از جواب قشنگش ذوق میکنم و میگم : آفرین خرسا غذا میخورن :)
شبها درست نمیخوابم . این را روزها میفهمم که تماما خسته و کلافه ام . خواب های بد می بینم و تمام روز نگران حال پنگوئنم و همه ی عزیزانم هستم در کشوری که هیچ کس نگران هیچ کس نیست .
یک نفر بیاید بگوید این روزها تمام می شوند قبل از اینکه من بمیرم :(
می خوام یکم از طنزهای زندگیم بگم حالا که اوضاع قرار نیست بهتر بشه .
چند روز پیش رفتم خرید . به این شکل که از دو روز قبل به مغازه هایی که میخواستم برم فکر کرده بودم و جاهای پارک احتمالیِ نزدیک شان را پیدا کرده بودم و تخمین زده بودم که از کدام مسیر بروم که از نزدیک هیچ موجود زنده ای هم عبور نکنم ! و حتی اگر دیدم صاحب مغازه ماسک ندارد و مغازه شلوغ است به مغازه های آلترناتیو و جا پارک های آلترناتیو و مسیرهای آلترناتیو هم فکر کرده بودم و این کار را تا سه مغازه انجام داده بودم ! خلاصه پا شدم و در ساعت پنج عصر که دمای هوا ۴۲ درجه بود به اولین مغازه رسیدم که چشم بند بخرم . مغازه دار یک سری چشم بند گذاشت مقابلم که طرح دار بودند و خیلی گوگولی مگولی . من هم با بیشترین سرعتی که می توانستم گوگولی مگولی ترین اش را انتخاب کردم و گفتم : خب اینا چنده ؟
گفت : ۶۸ هزارتومن !
یعنی شما این رقم را به بچه ی شش ساله هم میگفتی دمش را می گذاشت روی کولش و فرار می کرد . من هم همین کار را کردم فقط دمِ در که رسیدم برگشتم و گفتم : میدونید اینا توی نت ۳۸ تومنه ، من جای شما بودم حداقل میگفتم ۴۸ ! و بعد کالای موردنظر را بدون هیچ طرح گوگولی ای از آلترناتیو دوم به قیمت ۱۱ هزار تومن خریدم !
مغازه بعدی لباس زیر فروشی بود . رفتم توی مغازه ای که همیشه ازش خرید میکردم . دیدم یک شیشه کشیدند از این سر مغازه به آن سر مغازه . بعد خانم مغازه دار با یک مایع “سیف” آمد استقبالم و گفت : لطفا دستاتونو با این ضدعفونی کنید . گفتم :با سیف؟! گفت : دیگه فعلا همینو داریم تو مغازه . گفتم خانم من دستامو با این اسپری الکل که میبینید اینقدر ضدعفونی کردم که دستام دائم الخمر شدند . اما حالا به خاطر خیال جمعی شما بازم می زنم . دستام راستش اینقدر الکل خوردند که به زودی بالا میارن از این حجم الکل . خلاصه در آنجا با ارقام جدید و نجومی از لباس زیر رو به رو شدم که برایم تازگی داشت اما اینقدر فضای مغازه ایمن بود که دلم نمی آمد دست خالی برگردم .
شب که رسیدم خونه همسرم گفت : عصری اینقد زود زود برام اس ام اس میومد که فک کردم حساب هک شده ! می خوام بگم اونو ول کنید که من با چه سرعتی از این مغازه به اون مغازه می رفتم و چیزی می خریدم و خودم هم نمی فهمیدم ، اینو بچسبید که شوهر من هنوز اس ام اسای حسابش رو بعد ازاین همه وقت اونم در یک بلاد دیگه دریافت میکنه و من تا اون لحظه اینو نمیدونستم !
به پنگوئنم میگم :
جیگر مامان کیه ؟
میگه : من .
بعد که کلی ذوق میکنم برای شنیدن این کلمه که دو سال منتظرش بودم میگم : عسل مامان کیه :
میگه : مهیار ( پسر دایی اش )
میگم : نه اشتبا گفتی ، عسل مامان کیه ؟
میگه : پریسا ( دختر خاله اش )
میگم : نه بازم اشتبا گفتی عسل مامان کیه ؟
میگه : مینا (خاله اش ! وی خاله اش را به اسم کوچیک صدا میزنه چون نمیتونه بگه خاله ! )
میگم : نه یکم فک کن . عسل مامان کیه ؟
میگه : بسّتو ! و یک لبخند شیطانی روی لباشه . تازه اونجا می فهمم که کلا سر کارم !