بله داستان این بود که امروز متوجه شدم سفارت مجددا تعطیل کرده به علت کرونا . دیدید بعضی وقتا یهو همه چیز براتون بزرگ میشه . امروز هم روز بررگنمایی من بود . همه چیز به شکل وحشتناکی اگزجریت ! شد و من هم شروع کردم تمام دق دلی ام را سر همسرم خالی کردن و آخر سر هم گفتم : نمیدونم تا کی صبر میکنم ولی به زودی تو میتونی خودت تصمیم بگیری که اونجا بمونی یا نه ولی من پامو جایی نمیگذارم که به هیچ جاشون نیست نیروی متخصصی که با قرارداد کاری رفته و ماهی هزار یورو از حقوقش رو داره تحت عنوان مالیات میریزه تو حلقوم اونا چقدر قراره از خانوادش دور باشه و به جاش تلاش میکنم برم کشوری که باهام مثل آدم رفتار کنن . خلاصه بعد از کلی کشمکش و انگِ”احساسی تصمیم گرفتن” را خوردن ! همسرم گفت : الان تو بگی من یه بلیط میگیرم یکی میزنم تو دهن مسئولم تو اینجا و میام اونجا و میرم یه تخم مرغ هم میزنم به شیشه ی سفارت و به زندگی مون تو همون کشور ادامه میدیم . فک کردی من بهم داره خوش میگذره اینجا؟! 

و اونجا بود که دیدم اینجایی جایی نبود که باید دق دلی ام را خالی میکردم و به علت نداشتن جایی برای خالی کردن دق دلی از صبح عین برج زهرمار نشستم روی مت ام و هی لنگ ها و باسنم را هوا کردم و اسمش را هم گذاشتم : یوگا ! 

پی اس : از تصورش در این موقعیت ها هم یواشکی با خودم کلی خندیدم !!

این روزها اصلا حال و احوال خوشی ندارم . به نظر خودم دارم به آستانه ی تحملم می رسم و نمی دونم بعدش چه اتفاقی قراره بیفته . اوضاع روحیم به شدت نابه سامانه . به نظر خودم زیادی با پنگوئنم درگیر میشیم و تقریبا همیشه ی خدا این احساس باهام هست که “چه مادر گندی هستی تو” و این بیشتر از همه چیز عذابم میده . احساس میکنم همه چیز از دستم دررفته و دیگه هیچ وقت نمیتونم کنترل اوضاع زندگیم رو دستم بگیرم . المان با همه ی متعلقاتش برام مسخره و بی اهمیت شده . با هیچ چیزش نمیتونم خودمو خوشحال کنم . با همسرم به زور صحبت میکنم و احساس میکنم در یک عدم درک متقابل به سر می بریم . با مادرم زیادی بحثم می شود و این یکی هم عذاب مضاعفی است . به نظرم هیچ کس شرایطم را درک نمی کند . نه همسرم و نه مادرم . از همه چیز این زندگی شاکی ام . و از تنها چیزی که میترسم این است که نمی دانم تا کی می‌توانم این وضع را تحمل کنم . 

دیشب یکی از آشنایان دور ما ( که من البته ندیده بودمش اما از آشناهای دور‌ مادرم هست ) به دلیل کرونا و بعد از چند روز در آی سیو بودن درگذشت . بدون بیماری زمینه ای و حدودا پنجاه ساله .

مراقب خودتون باشید . اینقدر عادی پی زندگی معمولی تون رو نگیرید با این شعار که “ این کرونا که هست فعلا “ . اگر مجبور نیستید بیرون بروید توی خانه بمانید . مراقب خودتون باشید توی سرزمینی که کسی نگران شما نیست .

صدای نم‌نم بارون می آید . من به سرِ ظهری فکر میکنم که از قشنگترین لحظه های زندگی بود . پنگوئنم با دختر دایی اش می دویدند دور خانه و غش غش می خندیدند . من به حس و حالش ، به آن شادی عمیقش ، به آن چشم های خندانش غبطه می خوردم و با خودم فکر میکردم زندگی همین لحظه ی باشکوه است . بعد پنگوئنم آمد و گفت : مامانی تو هم بخند . دیگر از این شیرین تر و بامعنا تر نمیشد که باشد . همراهش خندیدم . هرچند که خنده هایم مثل او نبود اما حالم مثل او خوب بود . حالا هم خوبم و امیدوارم به فرداهای روشن . به باران های اندکی که صدایشان شبهای تاریک را روشن می‌کنند . به خزانی که فرصت دیدنش را دارم . به زندگی . 

زندگی به روال ساده ی هفتِ صبح یوگا ، تمام روز درگیر شام و نهار پختن ، اندکی آلمانی خوندن و منتظر سفارتِ بی درو پیکر آلمان در تهران بودن بازگشت . 

دیشب بعد از کلی غیبت و شوخی و خنده چندین بار به رفقای قشنگم میگم : دیگه لازم شد اینستا رو اکتیو کنم . آخرش آ گفت : 

میبینی با اومدن ما چه روحیه ات عوض شده ؟! 

میبینم خیلی راست میگه . اینقد روحیه ام عوض شده که همش فکر میکنم اصلا چرا من اینقدر کپیدم در کنج عزلت !

فرداش هم رفتیم ناخن کاشتیم و پامونو کردیم تو محلول ژل و نمیدونم چی چی و عین خر خوش گذروندیم . چونکه هممون روزای بدی داشتیم .

هفته ی پیش که دو تا خانواده رو دیدیم و حدود چهار شبانه روز با هم بودیم . قبلش حدود چهار خانواده اومدن دیدنمون . با احتساب خودامون پنج شیش خانواده ی دیگه اضافه میشه . فردا وقت دکتر دارم و آخر هفته دو تا از دوستام قراره از راه دور بیان دیدنم . امشب هم پکیج خراب شد و دو نفر حدود سه ساعت و نیم خونه بودن که درستش کنن . 

یعنی در دوران قبل از کرونا در یک همچین بازه ی زمانی با این همه آدم ارتباط نداشتم . خلاصه التماس دعا . 

تمام فامیل را دور زدیم . دوتایی نشستیم توی ماشین و تا فرودگاه با سرعت سی تا رفتیم . مثل یک جایی در Breaking Bad آرزو میکردم چراغ ها قرمز باشند که بیشتر کنار هم باشیم اما همه چشمک زن بودند . آسمانِ سورمه ای . پاییزِ تلخ . فرودگاهی که هیچ کس را نداشت . به جز ما دو تا هیچ کس نبود . در آغوش گرفتیم . اشک ریختیم و من دست خالی برگشتم . 

و زندگی دوباره همان گوهی شد که بود .

حالا شما فک کن بعد از هشت ماه دوستانتونو ببینید . بگید و بخندید و بزنید بره جایی که غم نباشه! بعد صاحاب مجلس قفلی بزنه و آهنگ “هزار و یک شب” و بگذاره !! قفلی ها ! 


بعد وقتی همه رسیدن به جایی که غم نیست بنده راه و اشتباهی رفتم و رسیدم به جایی که فقط غم بود و دیگر هیچ و برای اولین بار در این شرایط مثل ابر بهار گریه کردم . برای اولین بار توی جمع ... 

هرکار کردم نتونستم خودمو کنترل کنم . 

چون سخت ترین روز دنیاست امروز .

هیچی عین این عقب کشیدن ساعت نمیتونه به من بفهمونه که پاییز شده :(

همه چیز مثل سابقه . روزهای بیدار می شوم و میبینم کنار خوابیده . شبها تا دیروقت بیداریم و با دوستامون معاشرت می‌کنیم . عصرها میشینیم توی ماشین و بیرون قدم می زنیم . روزها تا ساعت ده خوابیم . 

انگار نه انگار یک فاصله ی هفت ماهه داشتیم و توی این هفت ماه دنیا کن فیکون شده و من هم فکر می‌کنم همه ی این مدت یک خواب طولانی بد بود و حالا بیدار شدم . 

ثانیه ها و دقیقه ها زودتر از تمام عمرم میگذرند . 

اسکار بهترین پیغام امشب رو هم میدهم به “ز” که بعد ازاینکه میگه در چه حالی و از صب به فکرتم میگه :

کلا که حالتو خریدارم واقعا :)))

دو سه روزه فکر می کنم نمیدونم امشب که ببینمش چه حسی دارم .

 و همیشه عاشق تجربه ی ناشناخته ها بودم .

تو یکی از کارتون هایی که پنگوئنم میبینه یک سری بچه هستند در یک مهد کودک و دارند از معلم شون میگن که اسمش appleberry هست ! شما فقط اسم و ببینید. همینجوریش آدم می‌خواد بخورش . بعد از وجناتش نگم براتون . شلوار جین میپوشه با بلوز زرد و موهاشو به یک طرف می بافه و با بچه ها می رقصه . 

کراش زدم رو این خانم اپل بری ! 

فرشامو دادم شستن . از صبح دارم خونه رو میسابم . موهامو رنگ کردم . ابروهامو مرتب کردم . یه جوری قضیه رو گرفتم انگار می‌خواد برام خواستگار بیاد ! 

عکسهامونو می دیدم . عکسهایی که سر شبی با دو دوست‌ صمیمی دوران لیسانسم گرفته بودم . با هم رفتیم یکم قدم زدیم . هر سه تایی پیر شده بود . به شکل خیلی غم انگیزی ... . یا حداقل شبیه دو سه سال پیش نبودیم .

دلم خیلی گرفت ...

از رنگای شاد پیرهن گل داری بپوشم

موهامو رها کنم بریزم سر دوشم 


خلاصه کلاغ دم سیاه قار قارو سر کن که مسافرم داره میاد :)))))) 

منم دیگه برم باغ ، بچینم سبد سبد گل ! 

فردا ساعت هفت صبح کلاس یوگا دارم و تا این لحظه که چشم بر هم نگذاشتم و مابقی اش را خدا بخیر کند .

یک روز پی ام اسی خود را چگونه گذراندید ؟ 

به نام خدا 

صبح بیدار شدم و پیغام همسرم را دیدم که می گفت اینجا سرد و است و سرما و تنهایی و دلتنگی من را گرفته و ازین حرفا . سرمای حرف‌هایش تا مغز استخوانم رفت . خیلی خودم را کنترل کردم که فکرهای عجیب غریب به سرم نزند . چسبیدم به آلمانی و سر خودم را گرم کردم . عصری با پنگوئنم رفتیم پیاده روی . باد سردی می آمد و یک جورهایی داشتم یخ می زدم . جمیع نوه ها جمع شدند خونه ی مامانم و دورهم یک شام زدیم ولی من حوصله شان را اصلا نداشتم . سعی کردم به روی خودم نیاورم . یک دوست عزیز بهم ایمیل زد و در آخر من را “ دوست روشن من “ خطاب کرد . او هم اتفاقا دوست روشن من است هرچند خودش نمی داند . به همین جمله چسبیدم تا خودم را از احساسات الکی جدا کنم اما همه ی آنها حالا آمدند سراغم . حالا زندگی را خیلی سخت می بینم . دوست روشن کسی نیستم و کسی هم دوست روشن من نیست . زمستانِ سرد است و من تنهام و خسته و دلگیر و خدایی که در این نزدیکی ها نیست . مثلا چی می‌شد خدا یکم دست یافتنی تر بود . مثلا شکل یک پروانه این جور مواقع می آمد و اصلا حرف هم نمیزد و فقط نگاه می‌کرد ؟! این هم کاری دارد اصلا که تو اینجوری خودت را از همه قایم کردی و همه هم باید تمام و کمال بهت ایمان بیاورند ؟! 


پی اس : از یک نوشته ی پی ام اسی انتظار یک شاکله ی مرتب هم دارید ؟! بله نوشته ام ته ندارد همان طور که سر نداشت !

خدمتتون عارضم ازونجایی که یکی از تخمی ترین حال های ممکن رو زیر دست دندون پزشک دارم روزی دو بار خیلی سفت و محکم مسواک میزنم که البته این دندون شماره ی پنج از زیر دستم در رفت . مثل ده سال پیش که شماره ی نمیدونم چند از دستم در رفت . خلاصه بعد از اینکه آقای دندون پزشک هرچی سیخ توی مطبش داشت توی دهن من کرد و در همون حین برایم آواز هم میخوند که نفهمم تا کجای فیها خالدونم دارند می‌رن ! من به این فکر می کردم که چه شیرین که بعد از دوسال تعداد قدم های روی گوشیم بالا رفته . حالا مهم نیست که به نه هزار و ده هزار نمیرسه و در حد دو سه هزار تاست اما این دو سه هزارتایی که پنگوئنم کنارم هست و دستامو محکم میچسبه و برایم حرف میزنه کجا و اون ده هزار تای تنهایی کجا .