خانه عناوین مطالب تماس با من

فضیلت های زندگی

فضیلت های زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • فروردین 1403 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 3
  • تیر 1402 9
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 6
  • اسفند 1401 6
  • بهمن 1401 6
  • دی 1401 5
  • آذر 1401 7
  • آبان 1401 4
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 4
  • مرداد 1401 5
  • تیر 1401 7
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 8
  • اسفند 1400 8
  • بهمن 1400 6
  • دی 1400 11
  • آذر 1400 7
  • آبان 1400 7
  • مهر 1400 11
  • شهریور 1400 8
  • مرداد 1400 8
  • تیر 1400 11
  • خرداد 1400 10
  • اردیبهشت 1400 12
  • فروردین 1400 15
  • اسفند 1399 20
  • بهمن 1399 19
  • دی 1399 15
  • آذر 1399 34
  • آبان 1399 25
  • مهر 1399 12
  • شهریور 1399 18
  • مرداد 1399 30
  • تیر 1399 21
  • خرداد 1399 22
  • اردیبهشت 1399 14
  • فروردین 1399 17
  • اسفند 1398 17
  • بهمن 1398 17
  • دی 1398 15
  • آذر 1398 16
  • آبان 1398 20
  • مهر 1398 17
  • شهریور 1398 14
  • مرداد 1398 13
  • تیر 1398 19

Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] 13 مرداد 1399 00:32
    دلم می‌خواد برم هنزفری مو بیارم و مارتیک رو بگذارم که میگه : ماه در میاد که چی بشه ؟ می‌خواد عزیز کی بشه ؟ و ازاین لطافت ها . ولی باید بخوابم که فردا به موقع بیدار شم و خسته نباشم !
  • [ بدون عنوان ] 12 مرداد 1399 16:53
    ادل هم همون ادل قدیم با پیراهن مشکی و گوشت اضافی و تیپ کلاسیک ! چیه این دختره با موهای طلایی فرفری ؟!
  • [ بدون عنوان ] 12 مرداد 1399 16:34
    دلم یک قابلیت برای زندگی می خواست . قابلیت دیدن نتیجه ی تصمیم های ساده که ما نگرفتیم . دیدن دنیاهای موازی . می دونید گاهی دیدن نتیجه ی کارهای ساده ای که میتونستیم بکنیم و نکردیم و دیدن تاثیر زیاد اون روی روند زندگیمون باعث میشه در زمانهای مهم تصمیم های بهتری بگیریم . ناشکری نمی کنم اما اگر همسرم به جای دوماهی که بین...
  • [ بدون عنوان ] 11 مرداد 1399 15:55
    امروز صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم پول مفت مدرکم رو بدم و بگیرمش که احتمالا به دردم میخوره . زنگ زدم به دانشگاه ببینم چقدر رو باید به کجا واریز کنم . تحصیلات تکمیلی که اصلا جواب نمی دادند . از ساعت ده و بیست دقیقه تا ساعت دوازده ظهر در صف انتظار هشت نفریِ اپراتور بودم و دقیقا بیست و سه دقیقه نفرِ اولِ صف انتظار بودم و...
  • [ بدون عنوان ] 11 مرداد 1399 00:50
    شب های خنکی که منو یاد پاییز میندازن به شدت برایم ترسناک شدند . تصور پاییز و زمستانی تنها و دور از هم و دور از همه پشتم را می لرزاند .
  • [ بدون عنوان ] 10 مرداد 1399 17:28
    هروقت آهنگ “معما” رو‌ گوش میدم فکر میکنم باید پیش ابی میبودم . بعد یکی میزدم پشتش میگفتم : تو باید اینو میخوندی لعنتی !
  • [ بدون عنوان ] 10 مرداد 1399 17:11
    میگن دیدن آب توی خواب نشون میده شما با احساساتتون درگیر هستید . اونوقت من دیشب خواب میدیدم داریم زیر آب زندگی می کنیم ! میریم میایم و فک کنم آب شُش هم بهمون اضافه شده بود که هیچ مشکلی نداشتیم ! نمیدونم معنیش اینه که من تو احساساتم غرق شدم یا دارم خفه میشم یا خفه شدم خودم نفهمیدم ؟! پی اس : همچین حس میکردم تو کارتون...
  • [ بدون عنوان ] 10 مرداد 1399 00:31
    فقط عاشق اونی ام که زیر پست بی بی سی مبنی بر اینکه کارایی واکسن کرونا تا اکتبر مشخص میشه نوشته : اکتبر کیه ؟!
  • [ بدون عنوان ] 8 مرداد 1399 14:31
    سفارت یک روز باز میکنه و طبق نتیجه ی گفتگوی اتحادیه ی اروپا میگه افراد پیوست به خانواده میتونن اضطراری نوبت بگیرن و به یک عده نوبت مصاحبه و ویزا میده ، بعد اطلاعیه میده که یه هفته به علت کرونا تعطیله اونایی که نوبت داشتن کنسل شده و دوباره بهشون نوبت میدیم . هفته ی بعد دوباره بهشون نوبت میده و به عده ی زیادی زنگ میزنه...
  • [ بدون عنوان ] 7 مرداد 1399 15:57
    برای تولد پنگوئنم یک پارک مینیاتوری اسباب بازی خریدم . از دیشب خودم بیشتر باهاش بازی کردم و ذوق کردم! اونم یه جوری نگاهم می کنه که مثلا فازت چیه با این کادو خریدنت !
  • [ بدون عنوان ] 6 مرداد 1399 16:17
    میدونی این روزا از همه ی دنیا چی میخوام ؟ یه سقف و چهار تا دیوار که توش هر سه تامون باشیم ... پی اس : سر مسخره بازی های سفارت به شکل بچه گانه ای دلم شکسته :(
  • [ بدون عنوان ] 6 مرداد 1399 00:03
    سال من از روزی که تو به دنیام اومدی شروع میشه ... پنگوئنِ من
  • [ بدون عنوان ] 5 مرداد 1399 16:05
    در نقش یک مصرف کننده ی صرف اینقدر خرید اینترنتی کردم که هرروز مامور پست میاد در خونمون . منتظرم همین روزا بگه : میشه بس کنی این خریداتو یا حداقل از یه جا بخری که من مجبور نباشم هرروز یه بسته بگیرم بیام دم ِدرِ خونت ! و منم خودمو آماده کردم که بگم : نعععععع! والا ! کرونا که از در و دیوار مملکتمون بالا میره ، شیش ماه هم...
  • [ بدون عنوان ] 4 مرداد 1399 13:09
    یک روزهایی خوب نیستم . توی دلم یک چیزی قُل میخورد و زیرش هم خاموش نمی شود . نمی دانم چرا همه چیز تیره و تار می شود و تمام زندگی ام پر از ابرهای سیاه می شوند و زندگی سراسر رنج و عذاب می شود . نمی توانم چشم‌هایم را باز کنم و ببینم خیلی چیزهای خوب هم هستند . به جایش حتی برای اتفاقات نیفتاده هم اشک می ریزم ! نمی دانم این...
  • [ بدون عنوان ] 2 مرداد 1399 21:58
    به پنگوئنم میگم خرگوشا چی میخورن ؟ میگه : هَبیجی ! میگم میمونا چی میخورن ؟ میگه : موس ! بعد میگم خرسا چی میخورن ؟ و یادم میاد که این رو فقط یه بار و چند روز پیش بهش گفتم . مردمک چشماشو میچرخونه و یکم صبر می کنه و بعد میگه : دَسا :)) بدون اینکه بهش یادآوری کنم که خرسا عسل می خورن از جواب قشنگش ذوق میکنم و میگم : آفرین...
  • [ بدون عنوان ] 1 مرداد 1399 13:36
    شبها درست نمیخوابم . این را روزها میفهمم که تماما خسته و کلافه ام . خواب های بد می بینم و تمام روز نگران حال پنگوئنم و همه ی عزیزانم هستم در کشوری که هیچ کس نگران هیچ کس نیست . یک نفر بیاید بگوید این روزها تمام می شوند قبل از اینکه من بمیرم :(
  • [ بدون عنوان ] 1 مرداد 1399 00:31
    منتظر یه سوپرایزم و هروقت منتظر یه سوپرایزم قشنگ ضایع میشم !
  • [ بدون عنوان ] 26 تیر 1399 15:47
    خلاصه مطمئن بودم نارنجی نیست اما به دلم نشسته :)
  • [ بدون عنوان ] 26 تیر 1399 00:08
    می خوام یکم از طنزهای زندگیم بگم حالا که اوضاع قرار نیست بهتر بشه . چند روز پیش رفتم خرید . به این شکل که از دو روز قبل به مغازه هایی که میخواستم برم فکر کرده بودم و جاهای پارک احتمالیِ نزدیک شان را پیدا کرده بودم و تخمین زده بودم که از کدام مسیر بروم که از نزدیک هیچ موجود زنده‌ ای هم عبور نکنم ! و حتی اگر دیدم صاحب...
  • [ بدون عنوان ] 26 تیر 1399 00:07
    به پنگوئنم میگم : جیگر مامان کیه ؟ میگه : من . بعد که کلی ذوق میکنم برای شنیدن این کلمه که دو سال منتظرش بودم میگم : عسل مامان کیه : میگه : مهیار ( پسر دایی اش ) میگم : نه اشتبا گفتی ، عسل مامان کیه ؟ میگه : پریسا ( دختر خاله اش ) میگم : نه بازم اشتبا گفتی عسل مامان کیه ؟ میگه : مینا (خاله اش ! وی خاله اش را به اسم...
  • [ بدون عنوان ] 24 تیر 1399 15:36
    بهش میگم : اسمت چیه ؟ میگه : بَسّتو ( به معنی بستنی ! ) ! میگم : اسم تو بستنیه آخه؟! بعد ریز ریز میخنده و مطمئنم خودش هم متوجه اشتباهاتش میشه . دوباره میگم اسمتو بهم بگو میگه : شیر ! میگم : عزیزم اسمت چیه ؟ میگه : دَسا ( به معنی غذا! ) ! میگم ؛ اوکی حق داری اسمت سخته هنوز برات !!
  • [ بدون عنوان ] 24 تیر 1399 00:22
    پنگوئنم به شدت به من وابسته شده . منم به اینکه اون به شدت بهم وابسته شده وابسته شدم !
  • [ بدون عنوان ] 22 تیر 1399 15:34
    برای اولین بار تو زندگیم میخوام دو سه تا رنگ رو با هم قاطی کنم و ببینم چی میشه . در حال سرچ بودم که چه واریاسیونی ! رو چقد بزنم به رنگم که به این ترکیب جالب رسیدم . میگه اگه میخواید موهاتونو به رنگِ شیرْ نسکافه ای بیسکویتی ! دربیارید این رنگ ها رو با این میزانها ترکیب کنید : شیر نسکافه ای ۶۰ میل + بیسکویتی ۳۰ میل !!!!...
  • [ بدون عنوان ] 20 تیر 1399 16:48
    برای هزارمین بار از اول زندگیم اومدم به خواهری شانس بدم که هیچ وقت از هیچ امتحانِ حتی بیخودی سربلند بیرون نیومده بود و این بار هم مثل همیشه . فقط سرخوردگی من موند از چیزی که انتظار داشتم و هیچ وقت از اول زندگیم محقق نشده . حالا که بهش فکر می کنم نمی فهمم اصلا چرا این کارو کردم . چرا خواستم دوباره بهش فرصت بدم؟ چرا...
  • [ بدون عنوان ] 18 تیر 1399 09:52
    با سردرد عجیبی بیدار شدم و وقتی هوشیار شدم تازه فهمیدم این دردِ دندان است :( حالا که خورشید درآمده و روز دیگری هم شده بگذارید کمی بد بگویم لعنت به این بیماری لعنتی لعنت به کسانی که مدیریت نمی دانستند و در جای مدیر نشسته اند لعنت به هرکه و هرچه برای جان آدمیزاد و هر موجود زنده ای هیچ ارزشی قائل نیست به نظر خودم بس است...
  • [ بدون عنوان ] 18 تیر 1399 04:35
    تو این روزهای تاریک که تنهایی من هم عجین اش شده گاهی مثل حالا شبها بیدار می شوم و بعد نمیتوانم بخوابم . نمی دانم چرا تاریکی ها و تنهایی ها شبها پررنگ تر و عمیق تر می شوند ؟ امروز یک گلدان تازه خریدم وقتی همه می گفتند کار اشتباهی است . همه رفتن من را بیشتر از خودم باور دارند انگار ! من اما از این متنفرم که زندگی ام را...
  • [ بدون عنوان ] 17 تیر 1399 13:59
    تقریبا همه ی این روزها را پیش برادرم هستم . پسرش تنها پسری توی سن و سال خودش هست که به شدت دوستش دارم . یک جوری که هوای همه ی آدم های اطرافش را دارد و درست و حسابی است و خوش اخلاق است و من که کیف می کنم از بودن و حضورش . دستهای هنرمندش هم هر زمان می‌روم پیشش من را مهمان یک آهنگی می کنند . کاشکی خیلی مانا باشد حال و...
  • [ بدون عنوان ] 12 تیر 1399 11:05
    تو بغلم فشارش میدم و میگم : میشه من یه ذره قربون شما بشم ؟ میشه من یه ذره جیگر شما رو بخورم ؟ و اونم میخنده و من فکر میکنم اگه پسر میشدم چه قابلیتی برای مخ زنی داشتم !
  • [ بدون عنوان ] 12 تیر 1399 00:30
    - نوشته ی اخیر “فهیم عطار” در اینستاگرام را خواندم و کیف کردم . خیلی کیف . قلمش مانا . - تمام زندگیم عاشق کیف بودم ! خیلی مسخره شاید باشد ولی من عاشق کیف هستم . بیشتر از هرچیزی کیف دارم و هرجاکه سفر رفتم به جای سوغاتیِ آنجا برای خودم کیف خریدم ! و حالا دست کم پنج ماه است که دست به کیف هایم نزدم . همه توی کمد خاک می...
  • [ بدون عنوان ] 12 تیر 1399 00:19
    آنجا که بانو حمیرا گفتند : من ازین شبا عشقمو میخوام من ازین روزا عمرو میخوام
  • 599
  • 1
  • ...
  • 11
  • 12
  • صفحه 13
  • 14
  • 15
  • ...
  • 20