خانه عناوین مطالب تماس با من

فضیلت های زندگی

فضیلت های زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • فروردین 1403 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 3
  • تیر 1402 9
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 6
  • اسفند 1401 6
  • بهمن 1401 6
  • دی 1401 5
  • آذر 1401 7
  • آبان 1401 4
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 4
  • مرداد 1401 5
  • تیر 1401 7
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 8
  • اسفند 1400 8
  • بهمن 1400 6
  • دی 1400 11
  • آذر 1400 7
  • آبان 1400 7
  • مهر 1400 11
  • شهریور 1400 8
  • مرداد 1400 8
  • تیر 1400 11
  • خرداد 1400 10
  • اردیبهشت 1400 12
  • فروردین 1400 15
  • اسفند 1399 20
  • بهمن 1399 19
  • دی 1399 15
  • آذر 1399 34
  • آبان 1399 25
  • مهر 1399 12
  • شهریور 1399 18
  • مرداد 1399 30
  • تیر 1399 21
  • خرداد 1399 22
  • اردیبهشت 1399 14
  • فروردین 1399 17
  • اسفند 1398 17
  • بهمن 1398 17
  • دی 1398 15
  • آذر 1398 16
  • آبان 1398 20
  • مهر 1398 17
  • شهریور 1398 14
  • مرداد 1398 13
  • تیر 1398 19

Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] 24 آبان 1399 21:24
    پنگوئنم وقتی انتظار داره چیزی رو از کسی بشنوه و نمی شنوه میگه : صدات نمیاد !! مثلا امشب که با لگوها خونه ساخت و من فقط براش دست زدم گفت : صدات نمیاد ! گفتم : آفرین این قشنگترین و با صفاترین خونه ایه که دیدم . بعد یک لبخند رضایت آمیز نشست روی صورتش :) پی نوشت : در واقع اگه بهم رو بدن از همین اتفاقات ساده ی ظاهرا بی...
  • [ بدون عنوان ] 24 آبان 1399 12:31
    امروز پیگیر ماجرای سامانه سجاد شدم و باید یکی از کارکنان دانشگاه اطلاعاتی رو از روی پروفایلم می خوند که برای این کار به هزار نفر وصل شدم و هرکسی من و پاس میداد به نفر بعدی تا اینکه بلاخره به فرد موردنظر وصل شدم . اینقدر این خانم مودب بود و اینقد با صبر جوابم رو داد که هول شده بودم و نمی دونستم چی باید بگم . اینه که...
  • داستان های من و پنگوئن 23 آبان 1399 21:05
    براش “گل پامچال” و میخونم . خودش با من هم خونی میکنه و میگه : بیا بریم بازی بکنیم فََََصل بهاااااره بیا بریم خنده بکنیم فصل بهاااااره مامان اینجاس بابا هم اینجاس فصل بهااااااره !! به پدرش میگم : این نیم وجهی معنی بهار و خوب فهمیده .
  • [ بدون عنوان ] 23 آبان 1399 14:28
    از سایر داستان های ما هم اینکه به پنگوئنم گفتم : باید غذاتو کامل بخوری که قوی بشی و بتونی بری مهد کودک . امروز بعد از غذا میگه : دنت دَری ؟! میگم : الان وقت دنت نیست . کی الان یه عالمه غذا خورده ؟ میگه : دنت دَری ؟؟ میخوام قوی بشم ! میگم : هیشکی با دنت خوردن قوی نمیشه . میگه : دنت دَری ؟؟ اگه نخورم مهدکدوک نمیرم دوست...
  • [ بدون عنوان ] 23 آبان 1399 14:17
    برداشت پنگوئن من از بازی قایم موشک اینطوریه که میگه : مامانی تو چشماتو ببند من برم پیدا بشم !! اصولا با متضاد هرچیزی بیشتر از خودش ارتباط میگیره . مثلا الان هوا گرمه ، چایی سرده ، از حموم که میایم باید مراقب باشیم گرممون نشه و تو بازی قایم موشک هم پیدا بشیم !
  • [ بدون عنوان ] 22 آبان 1399 09:14
    زدم و با خط مامانم ( که سالها قبل چند سالی دست خودم بود ) یک اکانت اینستاگرام ساختم . او هم شروع کرد و آدم‌هایی که فکر می‌کرد برای من جالب هستند را یکی یکی جلوی چشمم می آورد . یکی از آنها هم آدمِ ده سال پیشِ زندگی ام بود . من دقایقی به تصویر آدمی که به معنی واقعی کلمه پیر شده بود و موهای جوگندمی داشت نگاه کردم و با...
  • [ بدون عنوان ] 22 آبان 1399 03:42
    از خوشی های این روزها هم اینکه دوستم دمِ اومدن یهو دست کرد توی کیفش و یه کادو بهم داد و گفت : پیشاپیش تولدت مبارک . گفتم که این اولین باره که اینقد زود دارم کادوی تولد میگیرم . خندیدیم و حال خوش داشتیم و گفت : یادت باشه اینو توی اون تتو که میخوای بزنی لحاظ کنی :))) پی اس : داستان تتو هم اینه که روزی که رفتنی بشم به...
  • [ بدون عنوان ] 22 آبان 1399 02:30
    میگم این واکسن کرونا هم منتظر بود ما بریم مصاحبه و بعد کشف بشه . انگار فقط ما باید نه ماه پشت درهای سفارت میموندیم و بعد که رفتیم داخل همه چیز داره به خیر و خوشی تموم میشه . اگه شازده کوچولو بود میگفت : این بابا هم فکر کرده دنیا داره حول اون میچرخه ، این آدم بزرگا هم راستی راستی عجیبند که باید خدمتش عرض کنم اتفاقات...
  • [ بدون عنوان ] 21 آبان 1399 10:51
    یه کارتونی پنگوئنم داره که توش بچه های مهد هرکدوم میگن میخوان چیکاره بشن ، یکی میگه می‌خواد پلیس بشه ، یکی دکتر بشه ، یکی خواننده بشه ، یکی رقاص بشه ، یکی آشپز بشه و خلاصه خیلی شغلای دیگه . من داشتم براش توضیح میدادم که این شغلا چی هستن . آخرش گفتم تو میخوای چیکاره بشی ؟گفت : اومممممممم . با خودم فکر کردم برای بچه ی...
  • [ بدون عنوان ] 19 آبان 1399 20:53
    امروز نوبت مصاحبه داشتم . درست نمیدونم همه چیز به خوبی پیش رفت با نه . یک عده معتقدند همین که مدارکت نقصی نداشت و پرونده کامل بود باید خداروشکر کنی . من اما انتظار داشتم که مدارک شغلی همسرم رو ازم قبول کنند ( که جز مدارک درخواستی خودشون نیست ) که شاید به این ترتیب ویزام زودتر بیاد. نمیدونم برداشتم این بود که اگه...
  • [ بدون عنوان ] 17 آبان 1399 16:17
    تکیه کلام پنگوئنم شده : مامانی بخند!
  • [ بدون عنوان ] 14 آبان 1399 23:30
    حالا استرس و جوگیری و همه چی با هم قاطی شده خوابم نمیبره . رفقا ، برام دعا کنید .
  • [ بدون عنوان ] 14 آبان 1399 12:58
    لطف سرشار سفارت شامل حالمون شد و نوبت مصاحبه گرفتیم بلاخره. با امید به روزهای بهتر .
  • [ بدون عنوان ] 13 آبان 1399 08:42
    ماجرا اینه که سفارت تا تاریخ دوم مارچ وقت مصاحبه داده و من تاریخ چهار مارچ نوبت گرفته بودم و اگر روال عادی باشه (که فعلا نیست !) باید امروز نوبت مصاحبه بگیرم . اما یک عده میگن چون مسیرها بسته هست این هفته نوبت نمیدن و غیر از مسیرها ، سفارت هروقت دلش بخواد میتونه روند نوبت دادنش رو تعطیل کنه . اما مشکل من این حرف ها...
  • [ بدون عنوان ] 10 آبان 1399 22:59
    درباره ی داشتن حیوان خانگی حرف می زدیم . من که اصولا از تمام جنبندگان عالم به جز آدمیزاد میترسم گفتم که بدم نمی آید یک سگ داشته باشم . گفت که سگ آدم بیکار میخواهد که هرروز ببردش بیرون و ازین حرفا و گفت که اینها هم بیکارند که خانواده ای یک سگ دارند . گفتم : تنها هستند و هرروز هم کلی پیاده روی می‌کنند و خب یک سگ را هم...
  • [ بدون عنوان ] 4 آبان 1399 00:41
    این ابی لعنتی چی میزده وقتی میخونده: من و با تنهاییم تنها بذار دلم گرفته روزای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته من چی زده بودم که گرگر اشک میریختم ؟! هنوز از خاطره ی اون شب معذبم قشنگ !
  • [ بدون عنوان ] 1 آبان 1399 22:53
    پیوستیم به گروپ جوین در اسپاتیفای و Bella ciao را گوش دادیم به افتخار شنیدن خبرهای خوش . ‌با امید به روزهای بهتر .
  • [ بدون عنوان ] 30 مهر 1399 05:03
    خوشحالم که یورو نیوس خبری رو منتشر کرده از وضعیت نابه سامان سفارت المان در تهران و مستقیما به خانواده های پیوست به افراد دارای اقامت در المان اشاره کرده و از این مدت طولانی که همه رو کلافه کرده و این تعطیلی که الان سفارت داره نوشته . حتی اگر هیچ اثری نداشته باشه خوشحالم میبینم موضوع اینقدر برای همه روی اعصاب شده که سر...
  • نخوانید که ناله ی صرف است 29 مهر 1399 11:08
    از خدا میخوام توانی بهم بده که این وضع رو تغییر بدم . می دانید اینجا جایی است که هیچ وقت خودم را در آن ندیده بودم . یک منِ جدید است . خوفناک است که برسی به جایی از خودت که تا به حال آنجا نبودی و ندانی بعدش هم چه خبر است . می خواستم بروم دکتر و بگویم : زندگی برایم چیز به شدت ترسناکی شده فکر میکنی راه حلی داری ؟ و اگر...
  • [ بدون عنوان ] 28 مهر 1399 15:34
    یک کافه ای هست در تهران به نظر یک ارتباطاتی با صابر ابر هم دارد به نام :این جا دلم پر می کشد با یکی بروم آنجا که بتوانم ساعت‌ها حرف بزنم از هر دری و هیچ دغدغه ی نزدیکِ بقیه ی آدم‌ها بودن را نداشته باشم . دلم پر میکشد ها ! پررررر می کشد .
  • [ بدون عنوان ] 28 مهر 1399 14:49
    بله داستان این بود که امروز متوجه شدم سفارت مجددا تعطیل کرده به علت کرونا . دیدید بعضی وقتا یهو همه چیز براتون بزرگ میشه . امروز هم روز بررگنمایی من بود . همه چیز به شکل وحشتناکی اگزجریت ! شد و من هم شروع کردم تمام دق دلی ام را سر همسرم خالی کردن و آخر سر هم گفتم : نمیدونم تا کی صبر میکنم ولی به زودی تو میتونی خودت...
  • [ بدون عنوان ] 26 مهر 1399 22:35
    این روزها اصلا حال و احوال خوشی ندارم . به نظر خودم دارم به آستانه ی تحملم می رسم و نمی دونم بعدش چه اتفاقی قراره بیفته . اوضاع روحیم به شدت نابه سامانه . به نظر خودم زیادی با پنگوئنم درگیر میشیم و تقریبا همیشه ی خدا این احساس باهام هست که “چه مادر گندی هستی تو” و این بیشتر از همه چیز عذابم میده . احساس میکنم همه چیز...
  • [ بدون عنوان ] 23 مهر 1399 09:16
    دیشب یکی از آشنایان دور ما ( که من البته ندیده بودمش اما از آشناهای دور‌ مادرم هست ) به دلیل کرونا و بعد از چند روز در آی سیو بودن درگذشت . بدون بیماری زمینه ای و حدودا پنجاه ساله . مراقب خودتون باشید . اینقدر عادی پی زندگی معمولی تون رو نگیرید با این شعار که “ این کرونا که هست فعلا “ . اگر مجبور نیستید بیرون بروید...
  • [ بدون عنوان ] 17 مهر 1399 23:07
    صدای نم‌نم بارون می آید . من به سرِ ظهری فکر میکنم که از قشنگترین لحظه های زندگی بود . پنگوئنم با دختر دایی اش می دویدند دور خانه و غش غش می خندیدند . من به حس و حالش ، به آن شادی عمیقش ، به آن چشم های خندانش غبطه می خوردم و با خودم فکر میکردم زندگی همین لحظه ی باشکوه است . بعد پنگوئنم آمد و گفت : مامانی تو هم بخند ....
  • [ بدون عنوان ] 15 مهر 1399 08:24
    زندگی به روال ساده ی هفتِ صبح یوگا ، تمام روز درگیر شام و نهار پختن ، اندکی آلمانی خوندن و منتظر سفارتِ بی درو پیکر آلمان در تهران بودن بازگشت .
  • [ بدون عنوان ] 11 مهر 1399 08:22
    دیشب بعد از کلی غیبت و شوخی و خنده چندین بار به رفقای قشنگم میگم : دیگه لازم شد اینستا رو اکتیو کنم . آخرش آ گفت : میبینی با اومدن ما چه روحیه ات عوض شده ؟! میبینم خیلی راست میگه . اینقد روحیه ام عوض شده که همش فکر میکنم اصلا چرا من اینقدر کپیدم در کنج عزلت ! فرداش هم رفتیم ناخن کاشتیم و پامونو کردیم تو محلول ژل و...
  • [ بدون عنوان ] 7 مهر 1399 20:56
    هفته ی پیش که دو تا خانواده رو دیدیم و حدود چهار شبانه روز با هم بودیم . قبلش حدود چهار خانواده اومدن دیدنمون . با احتساب خودامون پنج شیش خانواده ی دیگه اضافه میشه . فردا وقت دکتر دارم و آخر هفته دو تا از دوستام قراره از راه دور بیان دیدنم . امشب هم پکیج خراب شد و دو نفر حدود سه ساعت و نیم خونه بودن که درستش کنن ....
  • [ بدون عنوان ] 6 مهر 1399 02:04
    تمام فامیل را دور زدیم . دوتایی نشستیم توی ماشین و تا فرودگاه با سرعت سی تا رفتیم . مثل یک جایی در Breaking Bad آرزو میکردم چراغ ها قرمز باشند که بیشتر کنار هم باشیم اما همه چشمک زن بودند . آسمانِ سورمه ای . پاییزِ تلخ . فرودگاهی که هیچ کس را نداشت . به جز ما دو تا هیچ کس نبود . در آغوش گرفتیم . اشک ریختیم و من دست...
  • [ بدون عنوان ] 5 مهر 1399 10:02
    حالا شما فک کن بعد از هشت ماه دوستانتونو ببینید . بگید و بخندید و بزنید بره جایی که غم نباشه! بعد صاحاب مجلس قفلی بزنه و آهنگ “هزار و یک شب” و بگذاره !! قفلی ها ! بعد وقتی همه رسیدن به جایی که غم نیست بنده راه و اشتباهی رفتم و رسیدم به جایی که فقط غم بود و دیگر هیچ و برای اولین بار در این شرایط مثل ابر بهار گریه کردم...
  • [ بدون عنوان ] 31 شهریور 1399 16:20
    هیچی عین این عقب کشیدن ساعت نمیتونه به من بفهمونه که پاییز شده :(
  • 599
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • صفحه 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 20