?What is it you fear in yourself-


.. My thoughts+

...My longings

...My unhappiness

در شب سالگرد پدرم خوابش را دیدم . شفاف و واضح مثل وقتی که بود ... 

وقتی بیدار شدم به اندازه ی تمام زندگی یک زن هفتاد ساله خسته بودم ...

هنر سال‌های کرونا 


From M . With a lot of PMS symptoms

دیشب ماه در نزدیکترین فاصله اش با زمین بود و نه تنها بزرگ و درخشان بلکه با رنگی مایل به صورتی در آسمان می درخشید اما آسمان من در سیاه ترین رنگ ممکنش بود و کماکان هست و دنیا جایی است که باید بایستم و انگشت وسطم را به سمتش بگیرم و هیچ واکنش دیگری نداشته باشم . خیلی تلاش کردم برداشت دیگری داشته باشم اما فعلا تمام برداشتم با همه ی تلاشم همین است : پیس او شت ! 

با جوش‌های بی قواره و چشم های ورم کرده و اعصابی خط خطی دارم وا میپاشم از هم و یک جورهایی رو به زوالم و هیچ نقطه ی روشنی نمی بینم . منجمد شده  این طرف و آن طرف می روم و یک‌ چیزی هم هست که حدس اش را هم نمی توانید بزنید : اینجا برف می بارد ! با شدت و حدت ! خیلی جدی انگار که چله ی زمستان است . خب برف قشنگ است و سپید است و زیباست و ازین حرفا اما نه از نگاه موجودی که خودش یخ زده و نیاز مبرم به آفتاب دارد . با همه ی این تفاسیر و بسیار تفاسیر دیگر که در این مقال نمی گنجد و آن تفاسیری که همه ی عالم هم بر آن واقف هستند هنوز یک عده می خندند و می گویند : ببینیم خدا چی می خواد! می دانید حالا که رو به زوالم بدم نمی آید بمیرم و فقط ببینم خدایی هست یا نه ؟ و اگر بود توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم : تو بودی و وضع دنیا این بود ؟! بعد هم اگر خواست بیندازم جهنم هیچ مشکلی ندارم چون بهشت این مدل خدا را با این شخصیتش نمیخواهم! 

و می دانید حالا که من دارم “بد میگویم به مهتاب چونکه تب دارم” هرچی اتفاق عجیب و غریب هم هست می افتد تا به من ثابت بشود که زندگی همان جاده ای است که در انیمیشن مری و مکس توضیح می داد که برای بعضی ها صاف و صوف و آسفالت شده و برای بعضی ها هم پر از چاله و چوله و حتی پوست موز! است . 

خلاصه یخ زده ، کلافه ، با جوجه اردک‌ زشت همذات پنداری کرده ! و انگشت اشاره ی خود را مستقیم به دنیا گرفته!  نشسته ام تا این یکی دو‌ روز هم تمام بشود ! 

شبها تا وقتی بتونم نگاهش می کنم . توی تاریکی میتونم انگشتای کوچیک و لپ های سفیدشو تحسین کنم . صبحها تا وقتی بتونم نگاهش می کنم. به موهای طلایی اش و مژه هاش و فکر می کنم هیچ کس تا ابد نمی تواند اینطوری که من عاشقش هستم و ستایشش می کنم دوستش داشته باشد . بعد عاشق خودم می شوم طوری که هیچ وقت اینقدر خودم را دوست نداشتم. هرچه باشد این زیبای بی عیب و نقص بخشی از من است که جدا شده . شیرین ترین و باصفا ترین بخش ام .

روایتی از روزهای معمولی در زمانه‌ی کرونا

موضوع این است که بالا و پایین بردن یک وزنه یک کیلویی برای اولین بار و دومین بار کار سختی نیست اما همین وزنه ی یک کیلویی را اگرقرار باشد هزار بار بالا و پایین کنی کار سخت و طاقت فرسایی می شود . روزمرگی از آن چیزهاست که می تواند من را به ورطه ی نابودی بکشاند . من از آن هام که اگر دو‌ روزم شبیه هم باشد روز سوم کلافه می ‌شوم و روز چهارم هرکاری میکنم که روند را عوض کنم . حالا با این روحیه دقیقا پنجاه و چهار روز است که در خانه ام و حالا احساس می کنم به مرز کشیدن آن یک کیلو رسیدم و تمام عضلاتم وا دادند و همین لحظه هاست که قفل بشوند . با همه ی برنامه های متنوع و مهیج ام برای این روزها باز هم احساس شکست می کنم . چند روز است این احساس را میکنم . دقیقا همین چند روزی که وقتی با هم حرف می زنیم هیچ حرفی ندارم . او مدام می گوید : خب تعریف کن چیکار میکنی و من می گویم هیچی ... چند روز است که فکر می کنم حرف نداشتن چقدر تاسف بار است . مثل زندگی نکردن است . می توانم بگویم کتاب ناطوردشت را دست گرفتم اما آنطور که انتظار داشتم نیست ، می توانم بگویم this is us را می بینم و بد نیست ، یا بگویم گرگ بازی را دیدم و یاد همه ی شب هایی که جدی دور هم مافیا بازی می کردیم افتادم و یا بگویم eat,pray,love را دیدم و دوستش داشتم . یا بگویم خورش قیمه های اساطیری ای درست می کنم و توی آشپزی دارم مدعی می شوم ، یا بگویم از همه جا مونده و رونده که می شوم کانال جم فیت را می گیرم و به جد ورزش می کنم و پنگوئن هم به تقلید از من ورزش می کند و حرکات شیرینش هایلایت تمام روزم است  ولی هیچ کدام از اینها را نمی گویم . انگار توی هیچ کدام از اینها “حضور” نداشتم . انگار فقط یه بدن خالی و بدون احساس همه ی این کارها را کرده و این بدترین حسی است که این روزها تجربه می کنم . بالا بردن آن وزنه برای پنجاه و اند امین بار خیلی سخت است حتی اگر توی دهنت را پر از شیرینی و پسته و گز بکنند ! احساس می کنم هرروز را تا شب در حال زورآزمایی ام و درست همان دقایقی که هیچی برای گفتن ندارم شکست می خورم . و بعد شب ها . شب ها خواب های درهم و برهمی می بینم و اینقدر با حس و حضور خواب هایم را تجربه می کنم که وقتی از خواب بیدار می شوم خسته ام . انگار که آنجا بیشتر زندگی کردم تا در بیداری . می توانم درباره ی خواب‌هایم ساعت‌ها حرف بزنم ولی خب کسی نمی پرسد؛ دیشب چی خواب دیدی ! 

‌‌آن پسرک آلمانی را دیدید که به پدرش می گوید: وقتی کرونا آمده و دنیا دارد نابود می شود من چرا باید تکالیفم را بنویسم ؟ و پاسخ پدرش که : برای اینکه احمق از دنیا نری ؟ این روزها که حرفی برای زدن ندارم و هیچ کدام از برنامه هایی که برای این پنجاه روز داشتم عملی نشدند زیاد فکر می کنم که اصلا آیا زندگی نیاز به تلاش و برنامه ریزی و هدف و این چیزها دارد ؟! وقتی اینقدر پیش بینی ناپذیر است ؟ و بعد فکر می کنم که واقعا نمی خواهم کودن از دنیا بروم . پس 

بسم الله الرحمن الرحیمی می گویم و تلاش می کنم گرامرهای خشک و کلمات غریب آلمانی را بفهمم حتی اگر اسکار وایلد هم گفته باشد :

!Life is too short to learn German

برخی گویند رنج پیشه کن

برخی گویند خدمت کن

و‌ برخی گویند انزوا پیش بگیر .

چه کسی می گوید 

والاترین اندیشه ات را

بشناس ؟ 


-ریچارد باخ ، یادداشت های مرد فرزانه .

Even in youth , we knew the work our mothers left for us

بعدها اگر بازماندم برای باقی بازمانده ها می گویم که روزهای عجیبی در دنیا بود که شریک زندگی ام کیلومترها ازم دور بود ، هر چند روز یک بار می گفت با پرواز امروز ساعت دوازده می آیم و من اصرار می کردم که نیاید ، و همانجا بماند تا بلوکارتش بیاید و بیخیال این سفر پرریسک بشود  ، من! بله من اینها را میگفتم ! وقت سفارت ما تعلیق شده بود و هیچ معلوم نبود کی قرار است دوباره وقت جدید بدهند ، مدارکمان ترجمه نشده در دارالترجمه مانده بود ، درست همان روزها که همه چیز عجیب و غریب بود یک روز بیدار شدم و توی دلم یک دنیا رخت چلونده میشدند !  از شب قبلش مطمئن بودم یک اتفاق بد قرار است بیفتد و اینقدر مطمئن بودم که حتی دنبالش هم افتاده بودم ! تلفن را برداشته بودم و به همه ی آدم‌هایی که میشناختم زنگ زدم . همه به جز افسرده حالی خوب بودند. بعد از مدتها چرخیدم‌ توی اینستاگرام تا اینکه به جای مواجهه با یک اتفاق بد ، با بهترین اتفاقی که می‌شد در این روزهای قرنطینه بیفتد رو به رو شدم .

 بازی monument valley 2 رایگان شده است . قبلا هم گفتم که یک لیست دارم از آدمهایی که دنیا را جایی قشنگتری برای زیستن کردند . حتی اگر یک متر مربع از این دنیا را زیبا کردند . لیستم را آپدیت میکنم و طراحان این بازی شگفت انگیز را که بدون اقرار فقط یک بازی نیست ، که رها شدن در فضای بی مکانی و بازی رنگ‌ها و مکانهای خیال انگیز است در لیستم قرار می دهم  . هم برای خلق این بازی و هم برای رایگان کردن آن در این روزها . دانلودش کنید . هندزفری تان را بزنید و‌ موسیقی اسرار آمیزش را گوش بدهید . گوشه ای از احساسات لطیف مادری را تجربه کنید . عشق کنید و امید داشته باشید . دنیا می‌تواند جای شگفت انگیزی باشد . این ها را با اطمینان میگویم چرا که یک بار پول دادم و این بازی را خریدم و می دانم از چه حرف میزنم . 

پی اس : فکر نمی‌ کردم توی این‌روزها دیگر چیزی برای نوشتن داشته باشم اما دنیا را بینید . 

تا روزهای بهتر ، آسمان آبی تر

باد آمد و همه ی رویاها را با خود برد 

با این همه اما من‌ باید آوازی بخوانم 

چند و چون کجا و چگونه اش با من است

حرف مرا با شئ خفته در میان بگذار 

حتما صدای حضرت داوود را خواهی شنید 


می خواهم از حالا تا ابد برای خودم در انعکاس آب

آوازی محرمانه بخوانم 

زیرا هنوز 

همه ی کلمات راه خانه ی مرا می دانند.


من از فعل ماضی مطلق می ترسم 

من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه ام ،

و حرف ربط را در کوچه نیافته ام

که از هر مگر مرا در اگری دیگر نظاره کنند .


-سید علی صالحی 

کتاب سوم . برگردیم سر اصل مطلب .

وقتی دست کم هفته ای یک بار با اکراه وسط پارتی و مهمونی بودم و بایک قیافه ی روشن فکرطور و یک فاز باکلاسی ! با هر آهنگ شیش  و هشتی مجبور به قر دادن بودم هیچ وقت فکر نمی کردم با شنیدن آهنگ جدید ساسی مانکن دلم اینجوری پر بکشه برای رفتن به یک مهمونی ! یک طوری که این وضع تموم بشه اولین پارتی رو خودم می گیرم با همین آهنگ ساسی مانکن که فضاحت ازش میریزه ! 


هفته های بی مروت

سه روز است که بدون توقف باران می بارد . باید رکوردی باشد در نوع خودش . پرت می شوم به رودخان سال 91 . رفتیم وسط روستا یک خانه گرفتیم که بوی نم می داد . مرغابی ها توی حیاطش قدم می زدند و باران می بارید . یادم هست شب که شد گفتم: من بدون تو نمی تونم زندگی کنم و او گفت من هم نمی توانم . از همین حرف هایی که اولِ ازدواج گونی گونی تحویل هم می دهند . حالا دو ماه است که بدون هم زندگی کردیم و هنوز زنده ایم . پایان ماجرایمان هم باز است و نامعلوم . می ترسیم از جایمان تکان بخوریم و همه چیزهایی که این مدت ساختیم خراب بشود . غرغرهایم را می برم پیش دوستم و برایش از عجیب و غریب شدن اوضاع جهان می گویم . بعد او همان کاری را می کند که همیشه می کند . می گوید : همونطور که اتفاقات پیش بینی نشده ی بد می افتد اتفاقات پیش نشده ی خوب هم می افتند . تو فقط منتظر باش . 

" اتفاقات پیش بینی نشده ی خوب " چیزی است که هیچ وقت بهش فکر نکردم . توی مغزم دومینووار روشن می شود و دلم می خواهد یک طوری بهش بگویم که چراغونی شدم ! به آخرین اتفاق پیش بینی نشده ی خوب زندگی ام فکر می کنم . چند شب پیش بود که پنگوئنم آمد و اسباب بازی مکعب هوش را گذاشت و همه را درست انداخت سر جایشان . هیچ ایده ای نداشتم که چطور یهو متوجه تفاوت رنگ ها و شکل ها شده بود . آن نگاه کنجکاوش وقتی دنبال جای مناسب هر قطعه می گشت قشنگترین اتفاقی بود که انتظارش را نداشتم و اینقدر برایم عزیز بود که چند روزی فقط برای خودم نگه اش داشتم ! 

بعد وقتی برادرزاده ام برایم شیرینی آورد و وقتی یک روز قبل از عید مادرم زنگ زد و گفت : برایت سبزه انداختم و به خاطر همان سبزه تکانی به خودم دادم و هفت سین چیدم . به این فکر کردم که  دلم می خواهد مثل مادرم و بقیه دلیل شادی های پیش بینی نشده ی بقیه باشم . به همه ی اتفاقات پیش بینی نشده ی خوبی که دلم می خواهد اتفاق بیفتند فکر می کنم که البته دیگر پیش بینی نشده نمی شوند ولی دلم می خواهد بهشان فکر کنم . سه روز است آفتاب نتابیده و هوای ابری و احتمالا کمبود ویتامین دی کنار یک ماه قرنطینه و دلتنگی برای همه ی زندگیِ عالی و معمولی ام ، موجود افسرده حالِ بی حوصله ای ازم ساخته که فقط خیالِ داشتن چیزهای خوب کمی رو به راهش می کند . 

سالِ گنگِ بی بهاری است خلاصه . 

:Reverdie
A poem to celebrate the arrival of spring
French origin-

آخرین نفس زمستان

یعنی الان بگویند ماست سیاه است ممکن است باور کنم چون هیچ وقت باور نمیکردم دو روز مانده به سال نو وضعم این باشد ! قیافه ام شبیه زیرخاکی است با ابروهای درآمده ! یک شلوار خریده بودم و می خواستم یک بلوز هم بخرم که افتادم در قرنطینه و حالا دم سال نو احتمالا باید شلوارم را بپوشم و بالا تنه برهنه! سال را نو کنم و همه هم میدانند که دم سال نو هرشکلی باشی تا آخر سال همان شکلی هستی! هفت سین ندارم و تا این لحظه هنوز انگیزه اش را در خودم ندیدم که سفره ی هفت سین بیندازم . راستش اصلا هیچ حس بهار و سال نو و حول حالنا الی احسن الحال(خوبه هشتاد میلیون آدم دم سال تحویل این دعا را می خوانند و وضع حالمان چنین است!) را نداشتم تا امروز که برادرزاده ام زنگ در را زد و با تمهیدات تمام دو جعبه شیرینی خانگی که مادرش درست کرده بود را برایم آورد . طعم شیرینی خانگی تنها چیزی بود که یادم انداخت سال دارد نو می شود . 

“کوری” را که می خواندم قیافه ام یک جوری بود که انگار کتاب تخیلی می خوانم و با خودم می گفتم : اووه توی قرن بیست و یک و این همه پیشرفت و یک بیماری اپیدمیک؟! امکان ندارد و بعد امروز که پینترست را باز کردم دیدم آن بالا برایم پیغام داده : برای سلامتی و بهداشت خودتان و بقیه در خانه بمانید و دستورات بهداشتی را رعایت کنید و این هم پیشنهادات ما برای اوقات بیکاری شما ! می دانید پینترست را خیلی دوست دارم چون خیلی با درک و شعور است . یک بار توی موتور جست و جویش زدم : Depression و او بلافاصله آن بالا نوشت : آیا می دانید تعداد زیاد زیادی از افراد دنیا افسرده هستند و آیا می دانید افسردگی بیماری خاموش قرن بیست و یک است ؟ آیا تا به حال به خودکشی فکر کردید؟ لطفا با این شماره تماس بگیرید و با ما از احساساتتان بگویید . راستش من از این ابراز همدردی چنان ذوق زده شدم که افسردگی ام را فراموش کردم . حالا که پینترست می گوید دست‌هایتان را بشویید و توی خانه بمانید قضیه یک چیزی توی مایه های همان کوری است و باید بگویم کتاب خواندن به این درد می خورد که تجربه ی چیزهایی که حتی فکرش را هم نمیکنی خواهی داشت . 

چند روز پیش یک قمری آمد و تراس ما را جای مناسبی برای لانه ساختنش دید . این قمری ها موجودات عجیب و غریب اما دوست داشتنی ای هستند . مثلا روی کولر ما هیچ جای مناسبی برای خانه ساختن و تخم گذاشتن و بچه بزرگ کردن نیست ولی اینها هرروز می روند و می آیند و سیخ روی سیخ می گذراند و نیمی از سیخ هایشان هم می ریزد پایین . دعای روزانه ی من این است که لانه شان چپه نشود چون حقیقتا جای امنی نیست . بله خلاصه کبوتر بچه کرده ، کاش بودی و میدیدی! 

آن طرف هم گویا درخت ما دارد شکوفه می زند. درخت گیلاس است. این یکی البته شادی خیلی گنده ای است . من درخت گیلاس که می شنوم یاد کیارستمی می افتم ! بعد غصه ام می‌گیرد که چرا آدمی با آن شور و شوق زندگانی باید بمیرد و تمام تارو پود نظریاتم درباره ی  زندگی از هم می درند! این روزها کشش فکر کردن به نظریاتم درباره ی زندگی را ندارم . احساس می کنم اگر یک ذره بیشتر عمیق بشوم همانجا میمیریم ! 

ترجیح می دهم بنشینم و کتابهای صوتی گوش بدهم(و به شما هم خیلی پیشنهاد می کنم ، فیدیبو هم برای این روزها تخفیف دارد) و پته بدوزم . نمی خواستم این را بنویسم تا وقتی که پروژه ی هنری ام تمام شد ولی گفتم شاید تا آن روز زنده نباشم. پته هنر سوزن دوزی کرمان است و بسیار زیبا و اصیل است و مهم تر اینکه حس آرامش عجیبی بهم می دهد. خوشحالم که توی این روزها بلاخره کاری را پیدا کردم که آرامم می کند . امیدوارم در سال جدید آرام باشیم و بی دردسر . 


تنها نه روز مانده به بهار جدید و ما ...

شاید برای همه اینطور نباشد اما من گاهی دلم می خواهد مسئولیت همه چیز با من نباشد . وقتی بچه دار شدم دلم می خواست آن نود و نه درصد مسئولیتی  که فقط و فقط مال من است را بندازم گردن یکی . انصافا یکی بود که تا جایی که می توانست کمک می کرد ولی آخر سر هم خیلی چیزها فقط مال من بود . حالا هم دلم می خواهد بخشی از این مسئولیت را بدهم به یکی و از این یکی ها توی زندگی ام زیاد هستند ولی آخرش هم خیلی کارها را باید خودم بکنم . کار که هیچی . خیلی از نگرانی ها و دلشوره ها و دغدغه ها فقط مال من است . می دانید وطن جایی نیست که شما در آن با خودتان بگویید "کاش این بچه اینجا به دنیا نمی آمد" . من توی این روزها بارها به تصمیمم برای بچه دار شدن شک کردم . بارها فکر کردم اگر اتفاقی برای من بیفتد تکلیف او چه می شود و هزار بار فکر کردم اینجا شبیه هر خاک مرده ای هست به جز وطن . 

خیلی دلم می خواهد فکر کنم هر اتفاقی یک دلیلی دارد و بعد بگویم دلیل این روزهای گزنده این است که من هر دقیقه بین انتخابِ سخت" وا دادن" و "قوی ماندن" ، قوی ماندن را انتخاب کنم و مسئولیت پذیر باشم و منتظر بمانم و یک چیزهایی که خودم هم اسمش را درست و دقیق نمی دانم را در خودم تقویت کنم . 

با همه ی اینها زمان برایم دیر می گذرد . نه که چون در خانه ام و این حرفها . من از آن دسته آدمهام که با تنهایی ام کیف می کنم و بلدم چطور با خودم کنار بیایم . اما زمان با شنیدن خبرهای بد ( بد که نه ، فاجعه ) ، با دیدن این نسل کشی واقعی ، با دیدن این همه دروغ و شیادی حتی اندازه ی لاکپشت هم سرعت ندارد . من از آن دسته آدمهام که همیشه می گفتم مشکل از خود ماست . همیشه سر کلاسهایم مقابل یک عده جوان می ایستادم و می گفتم : همه چیز را گردن دولت و مملکت نندازید . خودتان چکار کردید که از همه طلبکارید . حالا یک نگاه به دولت هند می اندازم که چطور همین فاجعه ی انسانی را کنترل کرد و به این خراب خانه که چطور جان یک عده را گرفتند دستشان . زمان درست عین پتک هر لحظه می کوبد بر سرم با این فکرها . 

من البته مثل خیلی ها فکر نمی کنم که " این روزها هم میگذرند " . بله زمان در هر صورت می گذرد . اما نگاه کنید که این گذر زمان چه اثری روی شما و تجربه هایتان می گذارد . نگاه کنید که عمر شما چطور توی این خاک می گذرد و تمام می شود . این روزها هم مثل تمام سالهای پربار ما می گذرد و اثرش افسردگی و حال خراب و بی انگیزگی و ناامیدی توی وجود ماست . بله می گذرد نوابغ ! این روزها هم می گذرد اما مطمئنم که با این روند روز خوشی در کار نیست . این فقط روزهای بد هستند که پشت سر هم می آیند و می گذرند . 

کاری ندارم جز اینکه هرروز دعا کنم آن اتفاق قشنگ بیفتد . 

جمعه ها سر نمیاد

نمی دانم باید به مزخرف بودن عصر جمعه اعتراف کنم یا نه ؟ یکی از دوستانم که در یکی از کشورهای اسکاندیناوی زندگی می‌کند یک بار برایم تعریف می کرد که این عصر جمعه اینجا غروب ندارد و هوا هم تا صبح مثل روز روشن است اما من دچار غم غروب جمعه شدم . حالا من توی خود ماجرا هستم : خونه نشینی ، خستگی ، کلافگی و عصر جمعه . وزارت بهداشت یک نمودار داده از شیوع کرونا در ایران . فکر می کنید ما الان کجای داستانیم ؟؟ اول اولش ! اوج شیوع کرونا در ایران تازه هشتم و نهم فروردین است ! می خواهم بگویم روحیه ها را سفت بچسبید که راه دراز است هنوز !

توی خانه ی پدر همسر من همه چیز خیلی فانتزی است . اما من تصمیم دارم یک سری هشتگ بسازم با این مضامین : عمه فحش نیست . خواهر شوهر می تواند مثل خواهر باشد . برادر شوهر از لطیف ترین نسبت های روزگار است و‌ پدر شوهر ... راستش برای او به واسطه ی علاقه ی عمیق بین مان و ایده ال بودنش هنوز چیزی پیدا نکردم . حالا یک چیزی می گویم چون اینجا خیلی کنج خلوتم هست . من با پدر همسرم بیشتر از خودش تفاهم دارم ! چون او نقاش و خوش تیپ و باهوش است و برای من نوشابه ی زرد می خرد :) و من عاشق صحبت های او بعد از غذا هستم که مجموع تجربه ها و خوانده هایش را با دقت تعریف می کند .پنگوئن من بین آنها احتمالا بیشتر از مهد کودک و بین هم سن و سال هایش سرگرم است . مداد رنگی هایش را می دهد دست پدر بزرگش و می گوید : ااانور ! با یک قر و فری ! پدربزرگش می گوید : عزیزم من انار بلد نیستم بکشم ! عمه اش (که حقیقتا فحش نیست ) از یک طرف می گوید : تو انار بلد نیستی بکشی ؟! و عمویش از اتاقش داد می زند: نه اون فقط “خرس ها در جنگل” رو بلده بکشه ! و او خودش یک لبخندی می نشیند گوشه ی لبهایش ما اما غش غش می خندیم . 

اما با اینکه همه چیز خیلی فانتزی است غروب جمعه من را گرفته بود و هنوز هم ول نکرده ! هیچ وقت درباره ی کابوس هایم ننوشتم ولی حالا می نویسم . موشک ! یا یک چیزی توی همین مایه ها پایه ی ثابت کابوس های من است . به این شکل که من در حال لذت بردن از زندگی ام و در بیشتر موارد توی آب غوطه می خورم و وسط طبیعت وحشی هستم و بعد که اوج آرامش و لذتم را تجربه می‌کنم چشمم به آسمان می افتد و از آن بالا یک چیزی توی مایه های موشک می ریزد توی سرم . البته من در هیچ کدام از کابوس هایم نمی میرم بلکه فقط درد حادثه ی ناگهانی و غیرقابل پیش بینی اش دهنم را سرویس می کند . این کابوس ها کاملا قابل تعبیر هستند . زندگی همان شکلی که خودش را به من نشان داده ، درست همان شکلی در قالب آن آب و سبزه و بعد موشک در خواب هم خودش را نشان می دهد . همین کرونا را ببینید . عین یک موشک دست و پادار است که افتاده روی زندگی ام که تازه داشت یک کم امیدوارانه می‌شد . 

فاکینگ عصر جمعه که آدم را یاد کابوس هایش هم می اندازد! 

روزی هزاربار ویدئوی خانه را نگاه می‌کنم و روی جزییات پاز می زنم و فکر می کنم که خب ، این گوشه چی بکارم ؟ این زیر چی بگذارم ؟ روی این دیوار چی آویزان کنم؟ لبه شومینه چی بگذارم ؟ پرده بزنم یا نزنم ؟ اصلا حیف آن پنجره های سراسری نیست که با پرده پوشیده بشوند؟ صاحبخانه گفته توی حیاط هرچی دوست دارید می توانید بکارید و من لیست همه ی گل و بلبل های موردعلاقه ام را مرتب کردم . گفته مراقب باشید چوب تر توی شومینه نگذارید که جرقه اش می پرد بیرون و برای بچه تان خطرناک است . دست کم سالی ده بار هوس شومینه می کنم و از الان فکر‌کردم یک پتوی قرمز بخرم و آن وقتها بچسبم به شومینه  و بعد فکر می‌کنم دیگر یک لحظه هم نمی توانم اینجا زندگی‌ کنم ! 

بعد وسط رویاهای قشنگم تنها هشداری که مدام از همه طرف برایم می آید این است که ؛ زبان بخون فقط ! دوستم از این طرف ! آن یکی دوستم از آن طرف ! شوهرم از هر طرف ! می گویند : هیچ کاری نکن فقط زبان بخوان که میزان خوشبختی ات فقط به زبان بستگی دارد !! شنیدید همیشه یک پای ماجرا لنگ می زند؟! داستان من است الان ! الف ب زده و همه ی کلاسها را انداخته بعد از عید و برایم مثل روز روشن است بعد از عید که برویم به زور می توانیم خودمان را معرفی کنیم و او هم یک دعوای درست و حسابی راه می اندازد . 

حالا من همین دو هفته پیش یک برنامه ی اساسی ریختم که مو لای درزش نمی رفت که زبان بخوانم . یک برنامه برای پیاده روی ساعت هفت و نیم صبح و‌ در جهت این اضافه وزنی که در همه ی زندگی ام تجربه اش نکردم ! برنامه ی مرتبی برای لیزر ، رنگ مو ، آشپزی و یک برنامه ی اساسی برای همه ی زندگی ام و بعد چی شد ؟! هیچی درست وقتی من همه ی تصمیم های مهم زندگی ام را گرفتم کرونا آمد !! نمی دانم قبلا درباره ی شانس گوه ام گفته بودم یا نه ؟! درباره ی اینکه دنیا نشسته ببیند چطوری می تواند حال من را بگیرد ؟! حالا توی این وضع دست و دلم به هیچ کاری نمی رود به جز آشپزی و یک کار دیگر که به شکل سادیستیکی دارم انجامش می دهم ! 

خلاصه فاکینگ این ویروس ناخوانده ! 

پنگوئن شرقی من

کیس که وصل شده به تلویزیون و تلویزیون نقش مانیتور را دارد . یک وب کم 360 درجه هم گذاشته روی تلویزیون که تمام خانه را پوشش می دهد . 

پنگوئنم می رود و دستش را می گذارد روی علامت ایموجی ها . من برایش باز می کنم . بعد دستش را می گذارد روی آیکون حیوانات . رویش کلیک می کنم . بعد آنها را اسکرول می کند و منتظر است که بالا بروند! و وقتی می بیند نمی روند به من نگاه می کند . برایش آنها را اسکرول می کنم . آیکون پنگوئن را که پیدا می کند دستش را می گذارد رویش و من آن را برای پدرش می فرستم . پنگوئن که خودش را چپ و راست می کند پنگوئن من هم به تقلید از او چپ و راست کنان می چرخد و می خندد :) من و پدرش به هم نگاه می کنیم و لبخند می زنیم و من توی آن دو تا گوله ی سیاه وسط سفیدی صورتش ، بانمک ترین پنگوئن عالم را می بینم :))

مری و مکس و‌ دیگران!

 مری و مکس را دیدم . متفاوت بود . احساساتم رقیق شدند . خاکستری اش مثل دنیای همین روزهای خودم بود . یک سری فیلم تکراری هم دیدم که به لطف وجود پنگوئنم بود که وقتی هست تمام توجه من را می طلبد و امان فیلم جدید دیدن را به آدم نمی دهد ! مثل برف روی کاج ها .

البته دوست نداشتم پنگوئنم مثل پدرش مهندس بشود ولی به نظر او از همین الان راهش را مشخص کرده و با این علاقه ی عجیبی که به ست پیچ گوشتی کامپیوتر پدرش ، سیم شارژر ، هنرفری و نحوه ی اتصالش به ام پی تری پلیر و سایر خلاقیت هاش از جمله وارد کردن گیره ی موی من به یو اس بی تلویزیون! و کارهای دیگرش ، یکی خوابانده توی دهن من که دوست داشتم هنرمندی بشود ، شاعری ، نویسنده ای !! به نظرم بچه ها در این سن موقع خواب باید عروسکشان را بغل کنند و یا پتویشان را سفت بچسبند اما چالش ما هرشب تلاش او برای آوردن آن ست پیچ گوشتی به تخت خواب ، یک گریه ی اساسی ‌‌ و در نهایت رفتار چکشی من برای مقاومت در برابر آوردن آنها به تخت خواب است . واقعا جالب نیست ؟! 

از مری و مکس می گفتم . یک غم پنهانی توی کل فیلم بود که آن را زیاد دوست نداشتم . برف روی کاج ها هم که بی نظیر است . 

اما جدا از همه ی اینها می خواهم از دکترم وقت بگیرم . راستش من ازین سوسول بازی ای که جدیدا مد شده و هرکس هرجا کم می آورد سراغ روان درمانگر می رود خوشم نمی آید و خودم تا به مرحله ی آخر نرسم سراغش نمی روم . الان توی مرحله ی آخر نیستم اما خودم را دوست دارم و دلم می خواهد به خودم برای وسواس های فکری ام کمکی بکنم. تقریبا دو ماه است دارم خودم را بالا و پایین می کنم تا ببینم از نظرمالی چقدر کشش دارم و دست آخر به این نتیجه رسیدم با حذف یک سری خرج اضافی از پسش بر می آیم و درست تا به این نتیجه رسیدم کرونا از راه رسید . راستش اگر می توانستم ماهی یک بار را پیشش می رفتم .

بله خلاصه مری  و مکس انیمشن قشنگی بود که ارزشش را داشت ! 


دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد 

می دانم ، می دانم 

و پرستوها در گودی انگشتان جواهری ام تخم خواهند گذاشت . 


تقدیم به خودم برای هنرمندی ام در روزهای قرنطینه .

یادمانه

اگه از من بپرسن کی تو این موسیقی پاپ ایرانی تباه شد جوابم کوروسه! علت فنی و تخصصی هم ندارم ! صرفا چون هرزمان آهنگ های قدیمی اش رو گوش میدم حالم خیلی خوب میشه و دلم می‌خواد که با همون فرمونی که داشته می رفته ، می رفته و متوقف نمیشده . گاهی به این فکر می کردم اسم پنگوئنم رو بگذارم یاسمن به خاطر اون آهنگ یاسمنش!  اما مطرحش هم نکردم چون یاسمین اسم یکی از آشناهاس که شب عروسی ما دنیا اومده و ما به شکلی عجیبی اونو بچه ی خودمون میدونیم! و حتی از الان تصمیم گرفتیم برای عروسیش چی براش بفرستیم !! 

راستش از دیروز افتادم دنبال اینکه چرا من اینقد روی این بشر کراش دارم ؟!

من بچه بودم که اینطوری نبود . ما هر آخر هفته یک گردان مهمان داشتیم  و اگر مهمان نداشتیم یعنی خودمان جایی دعوت بودیم . آخر هفته ی تنهایی اصلا معنی نداشت . غروب جمعه؟؟ من معنیش رو نمی دونستم  ! حالا سالهاست که ارتباط من با اون آدم‌ها شده سالی یک بار در عید دیدنی ها . اون هم اگر حوصله کنم و برم . اون سالها وقتی پدرم میگفت امشب شام کباب میگیریم من می مردم از خوشحالی نه به خاطر کباب . به خاطر اون نوشابه های شیشه ای کوکا ! به خاطر اینکه پدرم می نشست بالای سفره و همه چیز امن بود . همه چیز به شکل ایده آلی خوب بود . جای کسی خالی نبود . کسی بیمار نبود . کسی غصه نداشت . کسی افسردگی نداشت . کوروس هم بود با اون اندی که اساسا پرت و پلا بودند ولی نمی توانستی نریضی وسط و بری توی فاز افسردگی ! حس خوب اون سالها اینقدر توم قویه که هنوزم کوروس با پرت و پلاهاش حالمو خوب می کنه . به این صورت که : فردا با هم میریم سفر / از همه دنیا بی خبر / با هم میریم ماه عسل / بیدار می مونیم تا سحر !! همینقد مسخره بازی ! همینقد فانتزی !