نه اینکه خیلی به امور ماورالطبیعه اعتقاد داشته باشم و یا خرافاتی باشم اما یک ماده گرای صرف هم نیستم و معتقدم ورای حس و جسم ما هم چیزهایی هست و قوانینی برپاست . با اینکه هرچه در زندگی دیدم حاصل شانس و تصادف بوده اما به نظرم می رسد باید هوشمندی ای ورای اینها باشد . حتی اگر هم نیست من دوست دارم فکر کنم هست .
اگر هیچ جای دنیا هیچ قاعده ای نیست اما به نظر می رسد دنیا برای ما دارد با قاعده رفتار می کند . اگر سالهاست مقابل هرچی دیدید و شنیدید سکوت کردید حالا باید شاهد این باشید که هواپیمای مسافربری پر از زن و بچه را با موشک بزنند و بعد بگویند خطای انسانی بود و تمام . باید شاهد این باشید که معاون وزیر بهداشت یک دوربین بگذارد مقابلش و با خنده و شوخی بگوید : تست من هم مثبت بود و هشتاد میلیون آدم دیگر را احمق بداند و با موضوعی که اصلا شوخی ندارد و دامن هر کسی را ممکن است بگیرد این قدر وقیحانه شوخی کند . وقتی یک عده اعتراض می کردند و می مردند و یک عده دیگر از جایشان جم نمی خوردند و نگاهشان جوری بود که : می خواستن نرن بیرون ! می خواستن اعتراض نکنن ! میخواستن بشینن سر جاشون ! حالا باید در وضعیتی باشند که هرروز درباره ی موضوعی که با جون آدمها سروکار داره اخبار دروغ بشنوند . شهر من دومین کلان شهر این ممکلت است و پرجمعیت ترین شهر بعد از پایتخت است و تا این لحظه هنوز آمار یک نفر مبتلا هم اعلام نشده . بعید می دانم در توان کره ی شمالی هم باشد که اینطور امنیتی رفتار کند آن هم با همچین موضوعی که اساسا نمی فهمم امنیتی رفتار کردن با آن چه سودی دارد ؟! اگر در مقابل ده سال حصر خانگی چند نفر ساکت بودید و دو بار بعد از آن هم رفتید و با افتخار رای تان را انداختید توی آن صندوق های پر از دروغ و بی شرمی ، حالا باید بنشینید در حصر و تازه تا وقت گلِ نی و تازه مطمئن هم نباشید که سالمید یا نه . می دانید بیشتر شبیه کلید اسرار شدیم .
چند روز است وضع درستی ندارم . نمی خواهم بگویم تک والد بودن سخت است و از این چس ناله ها چون آن روزی که این تصمیم را گرفتیم این روزها را پیش بینی کرده بودم و همیشه سعی کردم مسئولیت تصمیم های زندگی ام را به عهده بگیرم اما فکر می کنم چیزی که من مسئولیتش را قبول کردم با آگاهی و انتخاب زمین تا آسمان فرق دارد با چیزی که الان دارم تجربه می کنم . با بلایی که هیچ دلم نمی خواهد سر هیچ کدام از نزدیکانم بیاید . من انتخاب نکردم که پروازهای این مملکت به تمام دنیا لغو بشود و کشورهای دیگر ، مسافران ایرانی را قرنطینه کنند . من انتخاب نکردم که دارالترجمه امروز زنگ بزند و بگوید : دادگستری و وزارت امورخارجه هیچ ترجمه ای را این روزها قبول نمی کنند . نمی خواهم بگویم چه دور مسخره و بی پدرمادری است این ترجمه ی مدارک و تایید آن توسط دادگستری و دوباره تایید آن توسط سفارت ! من انتخاب نکردم که در این وضعیت جواب پرونده ی من و امثالِ من چهار ماه طول بکشد . و من متنفرم از اینکه در وضعیتی قرار بگیرم که در آن نقشی نداشتم و حتی فکرش را هم نکرده باشم و ندانم در آن شرایط باید چه بکنم .
توی همین چند روز گاهی صبح ها بیدارمی شدم و نمی فهمیدم برای چه بیدار شدم . نمی فهمیدم چطور باید دست و پایم را جمع کنم . می خواهم بگویم چیزی به نام امید ندارم . وقتی میگویم ندارم یعنی ندارم . روزی چند بار احساس مرگ دارم و فکر می کنم بعد از من زندگی بقیه چطور خواهد بود ... وسط حرفهای دوستم که داشت از رابطه اش با همسرش می نالید گفتم : من خسته شدم . دیگه هیچ امیدی ندارم . همین را گفتم و او چند ثانیه ای هیچی نگفت . ثانیه های طولانی تری . مطمئنم فهمید وقتی از خستگی و ناامیدی و حالِ بد حرف می زنم از چی حرف می زنم . او بعد فقط گفت : بگذار این روزا بگذره ... و برایم گفت که تا وقتی از اینجا برید و زندگی براتون دوباره شروع بشه قوی باش . من با خودم گفتم اگر زنده بمانیم و برویم ! چون اصرار دارم غم هایم را به همه جا تعمیم بدهم ! اما به او با خنده گفتم : شنیدی میگن عشق سالهای کرونا شدیم ؟! من رابطه ام را این روزها تقریبا با همه قطع کردم . به یک علت ساده . شرایط روحی و وضعیت زندگی ام ظرفیت هیچ آدم اضافه ای که من را نفهمد ندارد . همین یکی دو نفری که می توانند چیزهایی را بهم یادآوری کنند که گاهی فراموش می کنم برایم کافی هستند .
گروس عبدالملکیان یک شعر بسیار زیبا دارد که یک جایی توی آن می گوید : مگر ما چند بار به دنیا آمده ایم که این همه می میریم ؟!
روزی چند بار شعرش را با خودم می خوانم ...
آقای روباه شگفت انگیز را دیدم. برای هزارمین بار. چون او و خانواده اش واقعا شگفت انگیزن .چون من عاشق وقتی ام که می گوید:
-چون من یک حیوون وحشی ام .
و لحظه با دیدن آنها روباهی می گذرد.
توی آشپزخانه مشغول کارهای معمولی ام . صدایش را می شنوم که از اتاق می گوید : بیا دیگه . می روم لبه ی تخت می نشینم و عمیق ترین احساس دلتنگی تمام زندگی ام را تجربه می کنم . توی همین هاگیر و واگیر با خودم ، پیغام می دهد که خانه را دیده و به نظر خوب است . خانه ی قشنگی بود . یک حیاط سراسر چمن داشت که با پرچین از خیابون بیرون جدا شده بود . بعد آدرس یک سایت می فرستند و می گوید : ببین از کدوم تخت خوشت میاد . آدرس را باز نمی کنم و به تخت خودمان نگاه میکنم . دوستش دارم . دلم می خواهد بگذارم روی دوشم و با خودم ببرمش . اینقدر همه ی این روزها و ماهها بد و تلخ بوده که به بهانه ی تخت می نشینم و با خودم گریه می کنم و فکر می کنم دلگیرتر و دلتنگ تر از من توی عالم نیست . بعد او عکس های خانه را می فرستد و میگوید: امروز هوا آفتابی بود ولی بدون تو اینجا همیشه خاکستریه .
هرروز بلند می شوم و با خودم می گویم : امروز روز بهتری است . و هر آخر شب با خودم زمزمه می کنم : هرسال میگیم دریغ از پارسال ...
حالا شاید فردا واقعا روز بهتری باشد .
منتظرم از همینجا که نشسته ام زمین دهن باز کند و دایناسورها بیرون بزنند و تکه و پاره ام کنند ! احساس می کنم به اندازه ی کسی که از اردوگاه آشوویتس زنده درآمده درد و رنج کشیدم و به اندازه ی کسی که جنگ جهانی دوم را دیده ، تجربه دارم .
کلاس زبانمان تعطیل شده . درحالیکه هیچ منبعی اشاره نمی کند که چند نفر توی این شهر کوفتی مشکوک ، مبتلا و یا احیانا کشته شدند تمام مدارس و موسسات و دانشگاه ها تا آخر هفته تعطیل اعلام می شوند . احتمالا همین ساعت ها یهویی نماینده ی شهرمان درمی آید و می گوید n نفر بر اثر ابتلا به کرونا مرده اند.
دوست فرانسوی ام پیغام می دهد که در اخبار دیده بعد از چین ، ایران در رتبه ی دوم تلفات کرونا است و می خواهد بداند من خوبم ؟ و اصلا چطور این ویروس به ایران رسیده؟ می گوید؛ تبادلات تجاری زیادی با چین دارید؟ می گویم : نه عزیزم ما تا همین چند روز پیش ترانزیت مسافران چین بودیم و او می گوید : اوه پروازها باید لغو می شدند !
همسرم مدام زنگ می زند و می گوید: پایت را از خانه بیرون نگذاری ودستهایت را بشوری و در تماس بعدی که ده دقیقه ی بعدش باشد می گوید: دستاتو شستی؟! و البته نمی گوید که پروازها حتما لغو می شوند و این بازه را نمی تواند بیاید و نمی گوید که وقت سفارت ما احتمالا عقب می افتد و بعید نیست اصلا در سفارت تخته شود و نمی گوید که معلوم نیست تا کی باید در این وضعیت بمانیم .
من تمام منابع را سرچ می کنم تا مطمئن بشوم بچه ها چقدر در امانند و نصف پریشان حالی ام خوب می شود که بچه ها ظاهرا در امانند . دکتر کلاسمان همچنان می گوید هیچ جای نگرانی نیست و ویروس سارس و ویروس های مشابه تعداد کشته های بیشتری داشتند .
استادم در تمام هفته ی گذشته دارد از هرچی رسانه در اختیار دارد می گوید که این هفته قرار است سیل بیاید و لطفا یکم حواستان باشد . ستاد بحران که اسمش هم رویش هست تازه وقتی ملت تا خرخره توی سیل باشند می فهمد که باید یک کاری بکند و من تمام این روزها سوالم این است که : رییس جمهور این مملکت کجاست و شرح وظایفش چیست ؟!
غرب ایران زلزله ی شش ریشتری آمده .
الان کاملا آمادگی رویارویی با دایناسورها را دارم .
لعنت به همه ی کسایی که میتونن ترس و عدم امنیت رو تا فیها خالدون آدمها بفرستند . لعنت به همه چیز در این خاک نفرین شده .
از دو روز پیش می خواستم این جمله را تکست کنم برایش و تازه همین یک ساعت پیش فرصت شد که بگویم : عزیزم . مرسی برای همه چیز .
درواقع برای این جمله ام بیشتر برای بدبینی ها و غرغرهای خودم بود و تلاش و پشتکار او . برای اینکه من غرغر کردم و آنکه بعد از دو هفته در اولین مصاحبه اش موفق بود و قراردادش را امضا کرد او بود . برای اینکه جای پایمان را آنجا محکم و ایمن کرد .
دنبال خانه میگردیم و او می گوید : اینجا همه چیز عالیه ... اگه شما باشین . و من از تصویر خانه هایی که میبینم حدس می زنم باید درست بگوید . او با همان خوش بینی ذاتی می گوید : اینقد حقوق من بره برای خونه ، اینقدش بره برای خرج و خورد و خوراک ، با اینقدشم ماه اول میشه یه آئودی بخریم و ما با همان بدبینی ذاتی ام می گویم : حالا ماه اول آئودی نخریدم هم نخریدم !
می گویم : حالا مدارکت از این شهر بره به اون شهر باز کلی طول می کشه و او با خنده می گوید : ممممن مممیدونستم که نمیشه و خنده اش که تمام می شود می گوید : نه انشالا طول نمیکشه .
می خواهم حالا که همه چیز رو به راه است و زندگی دارد روی خوش نشان می دهد به این فکر نکنم که با بروکراسی آلمانی ها چکار کنیم و کاش گیرش نیفتیم و کاش گیر هرج و مرج سفارت نیفتیم و کاش همه چیز زودتر رو به راه بشود . ازم قول گرفته بود که اگر زیر یک ماه کار پیدا کند باید همه چیزم را بکوبم و از نو بسازم و اینقدر بدبین نباشم . حالا باید یک کلنگ بردارم و به جان خودم بیفتم !
-اسمش را می دانم ولی هیچ مهم نیست . همکلاسیِ چندین ترمم هست . باید سی و هفت یا هشت ساله باشد . شکم جلو ، بلوز روی شلوار ، چشمها بدون عمق ، طرز حرف زدن فاجعه ، ادبیات حرف زدن گریه دار . در مجموع کسی که رشد عقلش در پنج شش سالگی متوقف شده و صرفا مابقی اعضا و جوارحش رشد کرده ! با هم می رویم مکالمه کنیم . من گشتم و دو تا کلمه با تلفظ یکسان و معنی متفاوت پیدا کردم . برایش توضیح می دهم که من چی میگویم و تو چی بگو . در جوابم می گوید : نه ، من می خوام همینای تو کتابو بگم ! کوتاه نمی آیم و شروع میکنم به مکالمه و موضوع خودم را می اندازم وسط . دوباره آرام توضیح می دهم که چی بگوید . بدون توجه به مکالمه ی من یک جمله ی احمقانه می گوید . الف ب از خنده روده بر می شود . کل کلاس همینطور . مجبور می شوم با مکالمه ی سطح پایین و بدون محتوایش پیش بروم .
- اسمش را می دانم ولی هیچ مهم نیست . باید چهل و دو سه ساله باشد اما سی و شش ساله است . پولدار ، کچل ! صدایش افتضاح ، اهل شوخی و مسخره بازی ، پولدار . چندین بار شوخی های بی موردی کرده که در حوصله ام نیست بنویسم . کاملا نامحترمانه ! شبیه کسی که فکر می کند چون پولدار است پس برای همه جذاب است و چون برای همه جذاب است می تواند هر شوخی بی موردی را با هرکسی بکند و با هر ادبیاتی دوست دارد با هرکسی دوست دارد حرف بزند . همین چند روز پیش الف ب گفت صندلی هایتان را جابه جا کنید تا این بنده خدا هم جا بشود . نیازی نبود من خودم را جا به جا کنم ولی ایشون که باید خودشون رو جابه جا می کردند به نظر خیلی بهشون برخورده بود. بعد نگاهی به من کردند و گفتند : توی نمیخوای صندلیتو جابه جا کنی ؟! شبیه طلبکارها . توی چشمهایش زل زدم و گفتم : نع . و ذره ای صندلی ام را تکان ندادم .
- اسم این یکی را واقعا نمی دانم . بعد از نه سال درِ گنجه را باز کردم و سنگ های پیریتی را که آن سالها یک بار برایم از کوه آورده بود در آوردم . تقریبا با مصیبت یک نفر را پیدا کردم که سوراخشان کرد . می خواهم گردنبند درست کنم. طرحش را نشانِ یک سازنده ی نقره می دهم . توی حرف هایش می گوید : خانم ! ببین برای ما مردا یه بار توضیح بدی متوجه میشیم ! مطمئن می شوم که نمی فهمد چی می خواهم . اخم هایم می رود توی هم . یک قیمت پرت و پلا می دهد . می گویم : زنجیرها را برایم وزن کنید . فکر می کند من را پیچانده و وزن نمی کند . اخم هایم بیشتر می رود در هم . بعد از کلی چک و چونه زدن می گوید : خب کارتو بدید تا بکشم . می گویم : چیو بکشید ؟ می گوید : پولشو دیگه . میگویم : هنوز که من کارمو تحویل نگرفتم که بابتش پول بدهم . می گوید : کارتو بدید خانم . بعد با یک لحنی که حالم را بهم می زند می گوید : خوب نیست خانما با کارت توی بازار بچرخن . مدلم را با سنگ های عزیزم از دستش می قاپم و با خشم و غیظ ازش دور می شوم . صدایش را می شنوم که می گوید : بیا خانم . بیااا . چرا بهت برخورد .
تقریبا تمام دیشب را بیدار بودم . پنگوئنم را که از سر شب توی کلوپ کودکان چرخانده بودم سر شبی غش کرد و من را تنها گذاشت . باد وحشی شده بود و یک جوری به شیشه و پنجره می کوباند و “هوی هوی “ می کرد که تمام زندگی ام شبیه این فیلم های ژانر هارور شده بود! البته من هیچ وقت از این چیزها نمی ترسیدم . ترس های من اساسی تر از صدای باد و رعد و برق است! سعی کردم آلمانی بخوانم و سعی ام بی نتیجه بود . به این کلمه که رسیدم یک “شایسه” گفتم و کتاب را پرت کردم یک گوشه!
Argumentationstechniken
همه ی این لامصب بالا یک کلمه است و یک معنی دارد! در آن وقت شب احساس کردم خودم را بکشم هم نمیتونم این کلمه را یاد بگیرم (البته الان اینطور فکر نمی کنم و از کلاس که برگردم این کلمه را یاد گرفتم، به لطف پیگیری های استاد ارجمندم!) .
چند روز پیش را با خواهرزاده ام گذراندم . فیلم های زومبایی که برای پنگوئنم گرفته بودم را نشانش دادم و او گفت : تو این سن شروع کردی فک کنم ده سالگی یه شکیرا بدی بیرون . با هم خندیدیم. گفتم : میدونی من تو یه کشور دیگه بودم یکی از فیلدایی که جدی دنبال می کردم رقص بود و او گفت : خیلیم بهت میاد ! خیلی زاقارته همچین چیزی بهت بیاد ! امروز که بیدار شدم تصمیم گرفتم بزنم به باشگاه و بدنسازی! بعد تصمیم گرفتم بروم این زبان را بخورم !یکجوری !! بعد تصمیم گرفتم بروم انگشترم را عوض کنم . حالا فکر می کنم همه ی اینها از اثرات شب زنده داری است !
صبح رفتم پمپ بنزین ، شیشه رو کشیدم پایین و خواستم سووییچ رو بدم به اون جوون که با لبخند گشادی گفت : روزتون مبارک خانم ، ولنتاینتونم مبارک .
گل از گل ام شکفت . نمی دونم چرا از صبح خیلی خوشحالم . تا حالا یک نفر توی پمپ بنزین ولنتاین و بهم تبریک نگفته بود . دم اون جوون توی پمپ بنزین گرم . حتما خیلیا رو خوشحال کرده امروز :)
یکدستش را می گذارم زیر گردنم و آن یکی را می گذارد روی گونه ام . سهم من از خودم هست . سهم من از خداست . فکر می کنم هیچ وقت اینقدر عاشق نبودم . هیچ وقت اینقد از لمس شدن گونه هایم با دست های یکی لذت نبردم . پر از عشق می شوم . پر از چیزی که اسمش را نمی دانم اما خیلی خوشایند است . بعد او آرام می گوید: مامان؟ و من که فکر می کنم همین لحظه است که بمیرم از دوست داشتنش می گویم: جانم؟ و او می گوید : آبا بابا دادا مانانا! و من می گویم : آره عزیزم ... و او می خوابد . من تقریبا هر شب با فکر اینکه یعنی دارد به من چه بگوید خوابم می برد و به نظرم شیرین تر از این خواب چیزی توی دنیا نیست ...
شاید محصول شرایط است که این طور آسیب پذیر شدم . اینکه می گویم مشهود نیست . یک حس درونی است . به شدت می ترسم . نگرانم . روزی ده بار به مادرم زنگ می زنم و حالش را می پرسم و او با خنده می گوید : اگه تو بذاری من خوبم ! من باز تمام روز خودم را می خورم و حوصله ی هیچ چیز را ندارم . تقریبا تا سرحد مرگ سعی می کنم زندگی معمولی ام را سر بگیرم و به نظرم هرروز شکست می خورم . لپ تاپم را که در حال موت بود و اگر یکی دو روز دیر به دادش می رسیدم حتما حالا اوراق شده بود درست کردم و حالا سرحال و قبراق است اما از همان روز حتی روشنش نکردم و حالا باتری اش فول است ! از کارم پیغام می رسد که تمایل به ادامه ی همکاری دارند اما درباره ی پول بهتر است صحبت کنیم . در خودم هیچ انرژی ای نمی بینم و نمی دانم باید چکار کنم . باید روزمه ام را درست کردم و یک کار مهم را انجام بدهم . به نظرم این یکی را هرگز نمی توانم ! روزهای کلاس یک قهوه می گیرم دستم تا مگر به مدد آن قهوه تا آخر کلاس را بکشم . احساس می کنم دارم رد می دهم توی این زبان و مغزم اشباعِ اشباع است . حالا توی این حال و روز تکه کلام الف ب هرروز این است که : با حس بنویسین ! باحس بخونین ! ببینید بچه ها ، حس بدید به کلمه ها تا یادتون بمونه ! بچه ها ، حس بدید یکم به مکالمه هاتون ! من هرروز توی این سوال هستم که این بشر این همه حس رو از کجاش میاره واقعا ؟! آخ این زبان لعنتی دهنم را سرویس کرده !
حالا فقط یک خوبی این روزها حس می کنم آن هم اینکه مجبور نیستم همیشه مرتب باشم ! خیلی کیف می دهد که با یک پیرهن توی خونه راه می روم که خودم و یکی اندازه ی خودم تویش جا می شود یا آن زیرشلواری ده سال پیش را در آوردم و از پوشیدنش چنان حظ می کنم که حد ندارد . موهایم شونه ندارند ، ناخنم هایم لاک ندارد و تازه از همه ی اینها مهم تر موهایم را همان اندازه و مدلی که دوست داشتم کوتاه کردم . حالا اصلا هم مهم نیست که عکس العمل این چنینی دریافت کردم : هوووم زیاد خوشگل نشدی . خب همسر من زیادی رک و راسته و محض خاطر دل من هم حاضر نیست دروغ بگه . با احترام به نظرش در حال حاضر از همه چیز راضیم ! اضافه وزنی معادل پنج کیلو پیدا کردم که حاصل چنان خر خوردن و چنان خرس خوابیدن است! اما خب مشکلی ندارم باهاش . البته اینکه هرروز اندکی بالاتر می روم باید نگران کننده باشد ولی فعلا نگرانش نیستم . فکر کنم افسردگی گرفتم !
یکی دو ماه بود می رفتم و میومدم و می گفتم : کی آشغالا رو ببره وقتی تو رو نداریم؟! و او می گفت : یعنی الان مشکل تو فقط آشغالاس و من می گفتم : باهات رو راست باشم از پس بقیه چیزا برمیام ولی این آشغالا خیلی رو اعصابن و او میگفت : تو روحت ! مطمئنم این موضوع فقط بین ما بود .
واحد بقلی مون یه دختره همسن منه که یه دختر چهار ساله داره و شوهرش سیزده چهارده سالی ازش بزرگتره اما خانواده ی معمولی خوشبختی هستند. گاهی به من زنگ میزنه و میگه : چایی گذاشتم بیا اینور با هم بخوریم . گاهی من زنگ می زنم و میگم: میوه شستم بیا اینور با هم بخوریم . دخترش خیلی وقتها میاد و چند ساعتی با پنگوئن من بازی می کنه و اون وقتها گاهی شبها میرفتیم دور هم یک چیزی می زدیم . حالا شب در میون پیغام میده که: آشغالاتونو بذار شوهرم بیاد ببره پایین و دو دقیقه بعد شوهرش در میزنه و میگه : آشغالاتونو بدید من ببرم و من با کلی خجالت میگم که آشغال نداریم و به خودش میگم : جون هرکی دوس داری دیگه این کارو نکن .
برادرزاده ام هرشب یه اس میده که عمه بیام آشغالاتونو ببرم پایین؟ بهش میگم : آخه بچه تو میخوای اون همه راهو ازونجا بیای اینجا آشغالای منو ببری؟ میگه : آره ماشینو برمیدارم میام اون فنقلی رو هم یه بوس میکنم .
هرکس هرزمان میاد خونه ام دم رفتن میگه : تورو خدا بده آشغالاتونو ببریم !
من مطمئنم این موضوع بین خودمون بود !
خواب دیدم برف باریده . یک دنیا . صبح بیدار می شوم و نمی دانم باید چکار کنم . دیشب مسواک نزدم ! یک در هزار بار هم این اتفاق نمی افتد . می روم که مسواک بزنم . می بینم حتی انرژی ی زدن آن دکمه را ندارم تا مسواک لطف کند و دندان هایم را بشورد! نگاهی به برنامه هایم می اندازم . فردا قرار بود با دوستم برویم پارچه بخریم و مانتو بدوزیم . کاری که هیچ وقت توی زندگی ام نکردم . می خواستم پارچه ی آبی بخرم . آبی یخی . رنگ یخ های قطبی وقتی ذوب می شوند . با هم صحبتش را کرده بودیم . کنسلش می کنم . باید بهش بگویم چرا چون بالاخره می فهمد و بعد از دستم ناراحت می شود اما نمی توانم . وقت لیزر داشتم . کنسلش می کنم. دکترم گفت دو هفته ی دیگر که کبودی صورتت خوب شد بیا میکرونیدلینگ! این دیگر چه کوفتی است؟! کنسلش می کنم . حقوقم واریزشده . نمی توانم کار بکنم . مبلغم را بالا می برم . بعید می دانم قبول کنند . کنسل شده می دانمش . یک شال آبی سفارش دادم که پایینش مروارید داشت . سفارشم را کنسل می کنم . قرار بود سه شنبه برویم استخر . کنسلش می کنم . به هر دری میزنم کلاس آلمانی را نمی توانم کنسل کنم . حتی تصور کلاسهای الف ب و انرژی ای که از آدم می گیرد می ترساندم . برایم غیرقابل تحمل است . خودش را می گویم ! کاش میشد یکجوری بپیچانمش .
برای اولین بار در زندگی ام حرفهایی از زبان خواهرم می شنوم که اصلا بهش نمیاد . حرف هایی مثل اینکه : بیا مثبت فکر کنیم ، انشالا چیزی نیست ، فلانی گفته چیزی نیست ، خودش گفته اولین بار بوده شاید واقعا غذا خوب نبوده . من یک چیزهای لعنتی ای را می دانم و نمی توانم اینطوری فکر کنم .
تمام تماس های تصویری را یک جوری جواب نمی دهم: الان بیرونم، الان بچه خوابه، الان داریم غذا میخوریم ، الان داریم میریم حموم . نمی خواهم بهش بگویم . همین دیشب پیغام داده که دلم برایتان خیلی تنگه . از دیشب تا همین لحظه لب به چیزی نزدم و دندان هایم را هم مسواک نکردم ! تاریخ قابل ثبتی است برای خودش .
نمی دانم باید چکار کنم . هیچی نمی دانم .تنها چیزی که می دانم این است که باید بروم پیش دکترم . بعد بنشینم و بگویم : اون سال امید داشتم اما حالا هیچی ندارم . چکار باید بکنم؟!
چه غروب بی رحمی . من را یاد سالهای دوری می اندازه که گاهی فکر میکردم اگر اتفاقی برای مامانم بیفتد یک کاری می کنم آن اتفاق برای من هم بیفتد ...
همه ی دنیا ایستادند مقابلم و گفتند : تو چقد بدبینی . همه ی آنهایی که خوب می شناختنم .
می خواستم باور نکنم که زمستان سالهاست دارد جانم را می کند . این زمستان های لعنتی که تمامی ندارند . تولد برادرزاده ام باید هفته ی پیش می بود نه امشب . بعد از مدتهای طولانی به خودم آمدم و دیدم پاهایم یخ کرده ،پاهایم کدتها بود یخ نمی کرد . اینقدر یخ که روی زمین چفت نمی شدند. حتما همه جایم خشک شده بود . برادرزاده ام شمعش را فوت کرد و یادش رفت آرزویی بکند . من نزدیک بود گریه ام بگیرد وقتی داشت عکس می گرفت . چه لحظه های سختی بودند . حالا هم لحظه ها سخت هستند . چه اندوهبار است که توی بعضی غم و غصه ها با هیشکی نمی توانی شریک بشوی . چه تنهایی سهمگینی . درست بعد از آن لحظه ی کذایی خوابم گرفت . آن روز هم توی ماشین خوابم گرفته بود و تعجبم کردم . اینقدر خوابم می آمد که اگر چشمهایم را می بستم حتما خوابم می برد . همین حالا هم اگر چشمهایم را ببندم حتما اش می کنم یا شاید می میرم ! انگار یک نفر یک دریل برداشته و دارد توی دلم را سوراخ میکند . یک سر میله اش به دلم است و یک سرش به کمرم و هر لحظه احساس می منم عمه جایم سوراخ می شوند . یک مرگ موقت تنها چیزی است که می خواهم . بدون مویه و ناله .
یک جایی روی کتف چپ ام ، کمی دور از ستون فقراتم هست که پنگوئن قشنگم می آید و لباسم را کنار می زند و آنجا را که پیدا کرد یک بوسه می زند و می رود . هر دفعه درست همانجا . آنجا مقدس ترین جای زمین است نه چون بخشی از بدن من است ، چون او در معصومانه ترین حالتی که در تمام زندگی ام دیدم آنجا را می بوسد.
او شاید بعدها این عادتش را فراموش کند من اما درست در همان نقطه یک تتو خواهم زد :)
از اولین پیام هاش این بود که : یه جوری این روزا سر خودت رو شلوغ کن که وقت نکنی تنها بشی . بعد از هشت سال زندگی می دونم که خودش شاید کمی احساس تنهایی کرده و نمیخواد من تجربه اش کنم که اینو میگه . به حرفش گوش می کنم و می روم پوستم را ساب سیژن می کنم . یک ..خوری اضافی ! نصف صورتم ورم می کند و کبود می شود و زخم و زیلی به خانه برمیگردم . مادرم می گوید باید آش پشت پا بپزیم . من دلم می خواهد تنها باشم و کارهایم را بکنم و مطلقا اعصاب خاله بازی را ندارم . اما لاجرم با همین صورت کبود از این مهمانی به آن مهمانی ام و حتی فرصت نمی کنم لاک ناخنم را عوض کنم . درواقع امیدوارم این مهمانی ها تا وقتی اینجا هستم در جریان باشد! و اگر قرار است تمام شود هرچه زودتر تمام شود بهتر است !
دوستانم جملگی آدم های حسابی ای هستند . این را از برخوردشان با خودم فهمیدم . تا خواستم غرغر کنم گفتند: به روزای خوب پیش روتون فکر کن ، ارزششو داره ، تو زن قوی و مستقلی هستی و درنهایت ما هروقت لازم باشه کنارتیم . این ها حجت را بر من تمام کردند و تا آخر عمرم هلاک همه شان هستم! یک عده هم بودند که من هنوز هیچی نگفته یکی زدند توی سرشان و گفتند: وااای چه سخت ! واای با بچه ی کوچیک میخوای چیکار کنی ! وای چطوری میتونی شوهرتو تنهایی بفرستی یه کشور دیگه ؟! و خیلی چیزهای دیگه که فقط از دهان زن های درجه ی سه درمیاد ! این ها را یک دور شستم و گذاشتم کنار و در حال حاضر توی مرحله ی قطع رابطه ام و هیچ حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم . به دوستم میگم فرصت کردی یه سر بهش بزن و به خودش میگم شاید فلانی بیاد ببینت . در جوابم میگه : بعضی وقتا یه کارایی میکنی که بعید میدونم هیچ زنی تو دنیا بکنه ! نمیفهمم چرا هیچ زنی تو دنیا نباید این کار و بکنه؟! یعنی هیچ زنی توی دنیا به شوهرش و صمیمی ترین دوستش در این حد اعتماد نداره؟! باورم نمیشه ولی خب من شوهرم و صمیمی ترین دوستم را از خودشون بهتر میشناسم . اصلا این درباره ی بحث مسخره نوشتم؟! بگذریم.
خلاصه فعلا که همه چیز تحت کنترل است .
ای تو هم سقف عزیز
حالا باید یک عنوان دیگر پیدا کنم . دیروز پ من را توی حیاط موسسه دید و گفت : فردا میره دیگه ؟ و من گفتم : اوهوم و او گفت : چه دلگیر . دیروز به نظرم هیچ چیز دلگیر نبود ولی حالا به نظرم همین که ما دیگر هم سقف نیستیم خیلی دلگیر است .
خوشحالم که تو می دانی که من تمام زندگی ام از شیوه ی رفتار خودمان با اتفاق ها متنفر بودم . از اینکه امروز یک ایل دنبال سر ما راه افتادند و دم رفتن اینقدر فرصت نداشتم که در آغوش بگیرمت چرا که یک صف آدم منتظر بودند تا تو را در آغوش بگیرد. ازینکه بعدش هم یک گردان آدم بریزند روی سرم و نگذارند بفهمم چه وضعی دارم متنفرم. دلگیری این است که تنها جایی که داشته باشم برای اینکه یک دل سیر گریه کنم دسشویی خونه ی مادرم باشد ! اما می دانی از همه دلگیرتر چی است؟ اینکه این آدم ها یک ماه بعد یادشان نمی آیند بپرسند : حالا چه حسی داری؟ و حالا حالت خوب است یا نه ؟
می دانی حالا مثل چند روز قبل ، گرم نیستم و یک دقیقه اش هم برایم سخت می گذرد...