از پیاده روی که میام معمولا حالم خوبه و میگم و می خندم . دیگه عالم و آدم میدونن ورزش کردن و تحرک سروتونین بدن رو بالا میبره و آدم پرانرژی تر میشه . 

دیروز وقتی از بیرون اومدم قرار شد همه با هم بریم یه راهی بریم . چهار تا هم شوخی اون وسطا کردم . کلاه پنگوئنم رو که سرش کردم چند تا تار موش افتاد بیرون . میگم : اینو نگا تورو خدا عین آدری هپبورن شده . 

همسرم با تعجب میگه : آدری هپبورن ؟! 

بعد یکم فکر میکنه و میگه :‌ نکنه این وقتا که میری بیرون دوستی چیزی پیدا کردی میرین با هم مواد میکشین !!! 



10 می

امروز به این نتیجه رسیدم باید چهار پنج سال پیش یک دکترِ خانم انتخاب می کردم که چهار پنج سال بعد در روزی چون امروز بتونم بگم که اعصاب و روانم درهم ریخته بخاطر چیزی به اسم پی ام اس . آخر هم البته روم نشد اینو بگم اما گفتم من بعضی روزا بی دلیل اصلا خوب نیستم و فکر میکنم صددرصد هورمونیه . اونم توضیح داد که اگر این جوری فکر میکنی این اتفاق باید در روزهای قبل پریود و در زمان پریود باشه و منم تایید کردم و بحث همینجا خاتمه یافت . یادمه یک بار یک جایی میخوندم که اگر تغییرات هورمونی زن ها رو یک جوری به بدن مردا بدن ، می می‌رن ! واقعا نمیدونم همینقد سورئاله موضوع یا این فقط تمثیلی بوده برای نشون دادن عمق فاجعه ی زنان ( بعضی از زنان البته ) . در هرصورت فکر میکنم خوب شد بحث تموم شد چون واقعا نمی تونستم زیاد توضیح بدم که امروز و روزهای دیگه ای چون امروز چه طوری ام و در جواب اولین “ چه احساسی داری؟” اش نمیدونستم چه جوری باید دو هزار و پونصد تا احساسی که با هم دارم و توضیح بدم که هیچ کدومشون هم چیزهای جالبی نیستند الحمدا.. .  

دکترم چندین جلسه است که دیگه هیچی نمی نویسه و فقط زل میزنه به دوربین و گاهی میره در نقش مشاور و یک توصیه هایی میکنه و یک سری توضیحات میده . فکر میکنم دیگه قطع امید کرده و منتظره ببینه معجزه ای اتفاق میفته یا نه ! یا شاید هم کیس من از موردی که چهار سال پیش در یک وضعیت روحی داغون به معنی واقعی کلمه بود تبدیل شده به موردی که حداقل به اندازه ی اون موقع اوضاعش خراب نیست . از موردی که فقط حرفای فلسفی میزد و خدا و دنیا و بهشت و جهنم و همه چیز و زیر سوال میبرد تبدیل شده به موردی که چالشش زبان آلمانیه ! این نیست البته ولی خب جدیدا خیلی درباره ی چیزهای روزمره حرف میزنم . مثل امشب که بحث کشید به زبان آلمانی و اونم بعد از شنیدن توضیحات من درباره ی اینکه کسایی که ذهن منطقی و مهندسی دارن اصلا با این زبان مشکل ندارند چون زبان به شدت منطقی و ساختارگراییه یک چیز عجیبی گفت . گفت شاید ذهن تو با داشتن ساختار مشکل داره که اینطوری مقابل یاد گرفتن این زبان لجاجت میکنه . اونم بعد از یاد گرفتن دو تا زبان دیگه . 

هیچی دیگه ذهن من فقط همین یک مشکل رو کم داشت ! این دکترها هم از یک چیزهایی که فکرش رو نمیکنی یک چیزهایی استخراج میکنن که فکر اونا رو هم نمیکنی ! من از سر شب دارم فکر میکنم ذهن من ساختار و دوست نداشته باشه و دلش بخواد همه ی زبان ها مثل زبان فرانسه شیرین و ریتمی و حسی باشند و همه ی سازها مثل دوتار از وسط احساسای آدما نواخته بشن و ریاضی مزخرف ترین درس دوران مدرسه و ادبیات شیرین ترین درس باشه و دل انگیزترین فعالیت بشری به نظرم دراز کشیدن و رمان خوندن باشه مشکلش چیه ؟!



پی اس : جلسه ی بعد که رفتم مشکلش از جایی که فکرشم نمی کنم پیدا میشه ! تازه نه تنها مشکلِ این ، بلکه مشکلات دیگه ای هم پیدا میشه ! و این است 

روان !

درمان !

گری !  

۶ می

از وقتی chromebookم رسیده دارم هسته ی اتم رو میشکافم ! گفته بودم که همه ی کارهای مهم دنیا مانده بودند روی زمین تا من این وسیله را بخرم و همه ی مشکلات دنیا را حل کنم ! درواقع از روزی که آمده فقط کتاب میخوانم و گاهی زبان . دانلود که اینجا تعطیل است و خیلی جدی پیگرد دارد پس بسیاری فیلم و سریال تعطیل است و حتی بسیاری چیزهای دیگر . تازه اگر هم تعطیل نبود من نه وقت این کارها را دارم و نه تمرکزش را . کافی است دقیقه ای بنشینم پای کارم . پنگوئنم اینقدر می رود و می آید و درخواست های گاها عجیب می‌کند که مجبور میشوم کارم را تعطیل کنم و بست بنشینم پیشش . 

کتابی که تصمیم گرفتم تا ته اش را درنیاوردم ول نکنم “ درمان شوپنهاور” است از اروین یالوم . کتابی است که چندبار شروعش کردم و با خوندن چند صفحه ی اول رهاش کردم و به نظرم رسیده در دوران بازنشستگی باید بخونمش . تجدیدنظر کردم و دوباره شروعش کردم و حالا میبینم حرف زیادی برای گفتن دارد . 

درجه ی شوفاژها را سر شبی گذاشته بودم روی سه و نیم و با خودم فکر کردم چله ی زمستون هم روی همین درجه بود . دیروز باد می آمد و آسمان سراسر ابری بود و باران هم گاهی میزد . کاکتوس متقارن از تقارن درآمده و گلهایش باز شدند . درواقع چند روز پیش بیدار شدم و دیدم یکی از گلهایش دارد باز می شود. دو ساعت بعد دیدم دارد بازتر می شود . با یک سرعت عجیبی تمام گلبرگ هایش باز شدند . برایم عجیب بود همچین رفتاری از کاکتوس . گیاهی که یک سال طول می کشد تا یک سانتی متر رشد کند. من به جای خوشحالی از دیدن گلهایش نگران این بودم که با این سرعت رشد لابد زود هم‌ پژمرده می شوند . شب که شد گلها بسته شدند . حدس زدم‌ ازین گلهایی است که روزها باز می شوند و شبها بسته . خدایا باورم نمیشود کاکتوس ازین کارها بلد باشد ! و جالب داستان من هستم که رفتم گلی خریدم که اصلا نمیشناسمش و هرروز سوپرایز می شوم . اما دیروز اصلا باز نشد چون حتی یک دقیقه هم آفتاب نبود .

عصری شال و کلاه کردم بروم بیرون . با خودم فکر کردم یعنی کی به این آب و هوا عادت میکنم ؟ یعنی کی می شود این کاپشن های سنگین لعنتی رو جمع کرد ؟ در خانه را که پشت سرم بستم همسایه مان را دیدم که گفت دارد می‌رود خرید و اگر من هم خرید دارم با هم برویم . پیشنهاد وسوسه انگیزی بود که سوار تسلای صفری که جدیدا خریده بشوم ولی خب نگاه من به ماشین مثل نگاهم به پول است و همانقدری که نیازم را براورده کند برایم کافیست و تسلا و بقیه چندان ذوقی برایم ندارد . گفتم : من خرید نمیرم . دارم میرم راه برم . 

نگاه جفت مان افتاد به درخت های بیرون که باد این طرف و آن طرف می بردشان . 

گفت : مطمئنی تو این هوا میخوای بری بیرون ؟ 

گفتم : اینجا همیشه هوا همینجوریه . 

با اون ته لهجه ی اصفهانی اش گفت : نه بابا .. این بادا سنگینه .. چرا از خونه ورزش نمیکنی ؟! ما که تو خونه ورزش می‌کنیم ..

گفتم : بیرون و ترجیح میدم .

باید به حرفش گوش میدادم و به تجربه اعتماد میکردم . بیرون باد اینقدر شدید بود که به زور باید خودمو نگه میداشتم که باد نبرم . هیچ کس هم توی خیابون‌ها نبود . رسیدم به جنگل و درخت‌های درهم تنیده و ابی هم میگفت : 

من از خرابه ی دل 

برات گلخونه ساختم 

و فکر کردم دوباره به قول خودش : زبان احساسش چقدر شاعرانه است . باد منو با خودش نبرد اما ابی داشت می برد . 

امروز هم به همین منوال بود و باید اعتراف کنم اینقد از دست آب و هوا شاکی بودم که اصلا میخواستم بیرون رفتنم را فراموش کنم اما به خودم غلبه کردم و وقتی بیرون رفتم همه جا آفتابی شد و همه چیز به آنی عوض شد . یاد بخشی از کتاب افتادم که در آن زنی برای تجربه ی مراقبه به هند می رود و در قطاری که به سمت معبدگاه می رفت با مردی سرصحبت باز می شود و اتفاقا آن مرد هم برای آموختن از خردمندی که در آن معبد است راهی همان معبدگاه است . در آخر زن به او می گوید : خیلی خوشحالم که با هم هستیم و این بودن شما بهم آرامش میده . مرد هم بهش میگه که در مدت زمان حضورش در معبد قرار نیست هیچ ارتباطی چه کلامی و چه غیرکلامی با کسی داشته باشه . زن میگه : خب حداقل وقتی برگردیم احتمالا تو قطار با هم خواهیم بود . مرد بهش میگه : آه اصلا نباید درباره ی این موضوعات صحبت کنیم . قرار نیست درباره ی آینده یا گذشته فکر کنیم . ما اینجاییم که یاد بگیریم رسیدن به تعادل از مشاهده ی زمان حال میگذره و آنچه از گذشته و آینده میاد جز تشویش و اضطراب چیزی برامون نداره و بعد هم از هم جدا میشن . 

اینجا هم در این وضعیت آب و هوا بیشتر احساس میکنم باید از همین لحظه لذت ببرم چون یک دقیقه بعد معلوم نیست چی بشه . گلهای کاکتوس امروز باز شدند . هرچهارتاشون و دوباره تقارن برقرار شد .  اون آفتاب زیبا و هوای دل انگیز تبدیل به بارون شدیدی شد و من مثل موش آب کشیده رسیدم خونه ! 

امروز سر کلاس یوگا 

مربی مون :‌خب به شکم دراز بکشید . دوتا پا رو بالا نگه دارید . ملاک ران هاست که روی زمین نباشه . بالاتر لطفا ! خب وضعیت پاها در تمام حرکت تو همین موقعیت ثابت میمونه . حالا بدون کمک دست برید تو وضعیت مشابه بوجانگ . کتف ها از پشت به هم نزدیک لطفا . شونه ها پایین و از گوشها دور . کشش بیشتر . خب حالا دستها رو از پشت قلاب کنید و تو حرکت بمونید .

M خانم شما هم سرو سینه رو بالاتر میدی و هم بیشتر تو حرکت میمونی !

من بعد از اینکه میکروفونمو وصل میکنم : چرا من فقط ؟!

مربی مون : چون شما بعد از کلاس میری یه نون پنیر گوجه ی اساسی میخوری !


بله . و اینجوری روزه خواران سزای اعمالشونو میبینن .

29 آوریل

شامپو ضدِ وز و ضدِ فر می زنم . بعدش نرم کننده ی ضد وز می زنم . بعد اسپری ضد وز و فر و بعدم روغن ضد فر بعد میام می شینم . دو دقیقه بعد می بینم باز پایین موهام فر خورده . با سشوار میفتم به جونش و آخرم حوصلم سر میره همه رو جمع میکنم پشت سرم . 


هروقت به فر فکر میکنم یاد قر میفتم ! و اینکه تصمیم گرفتم امسال بزنم تو کار رقص . ماشالا به این اهداف متعالی . ماشالا . به خدا نرسم آخرش ! 


علی ایحال روز‌ جهانی رقص رو با عشق به خودم تبریک میگم :) 




28 آوریل

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود و هوا هنوز روشن بود . از این بهتر نمی‌شود فقط برنامه ی زندگی من یکم بهم ریخته . مثلا نمی دانم کی باید شام بخورم و کی باید بخوابم وقتی ساعت نه هوا تاریک می شود . نشستم پای تلویزیون که یکی از فیلم های مستربین را پخش می کرد با دوبله ی آلمانی . می گویند دوبله ی آلمانی ها در دنیا نظیر ندارد . مثلا صدایی که یک بار روی صدای یک بازیگر می رود در تمام فیلم های دیگر همان صدا برای آن بازیگر استفاده می شود .اینطوری که آلمانی ها دیالوگ های مثلا آل پاچینو را در تمام فیلم هایش با یک صدا می شنوند . من اما زدم مدیاتک . آنجا حق انتخاب دارم و احساس بهتری دارم . یک چیزی هربارکه مدیاتک را باز میکنم می زند توی سرم که “کاش حداقل برای فهمیدن‌ این همه فیلم خوش ساخت و مستند و برنامه ی دیگر زبان آلمانی ات را خوب میکردی.” من هم میزنم توی سرش که “چیکار کنم دیگه ؟!” 

با ز قرار گذاشتم هرروز هرچقدر می تونیم زبان بخونیم و من هرروز یک ساعت می تونم . بیشتر هم نمیتونم . فیلم تابستان در رم را انتخاب کردم . ازین فیلم های آبکی بود . مدت هاست کشش دنبال کردن فیلم و سریال های رئال که پر از واقعیت های زندگی هستند رو ندارم . وقتی زندگی خودش با قدرت هرروز واقعیت ها را می کوبه توی صورت آدم چرا باید در فیلم ها دنبالش باشم ؟! 

صدای حرف زدنش با تلفن اینقدر توی گوشم بود که از فیلم فقط منظره های قشنگ رم رو دیدم و دوباره برگشتم روی مستربین که داشت با یک خانم صحبت میکرد . صورت خانم پر از چین و چروک اما زیبا و مرتب بود . گوشواره های قشنگی هم داشت . حرف های دکترم اومد جلوی چشمم . 

به نظرت چند سالته ؟!

-سی 

واقعا چند سالته ؟! 

-سی و دو 

چرا فکر میکنی سی سالته ؟ چرا نمیخوای جلوتر از سی سالگی بیای ؟ بعدِ سی سالگی رو سرازیری می بینی ؟ به نظرت چرا آدما تولدشونو جشن میگیرین ؟ تو چرا تولدتو جشن میگیری ؟ چرا روز تولدت خوشحال نیستی ؟ چرا چرا چرا ! 

دوباره به قیافه ی خانمه نگاه میکنم . چرا ؟ چون از این همه چروک می ترسم ... چون دلم نمیخواد بیفتم تو سرازیری . چون روز تولدم هرسال با این واقعیت روبه رو میشم که به زودی فرصتم اینجا تموم میشه و باید همه ی چیزهایی که دوستشون دارم و ندارم و حتی ازشون متنفرم رو بگذارم و برم . کیه که خوشحال باشه ازینا ؟! 

روبه روم یک نامه میگیره و میگه : اینو بانک فرستاده و گفته بیاین بهتون وام بدیم ! 

اصلا متوجه نمیشم که تلفنش تموم شده . متوجه نمیشم که شب شده .  می خندم و میگم :

چقد خنده دار واقعا . نامه فرستادن برامون که بریم وام بگیرم ؟! 

میخنده و میگه : اره . وام نیم درصد سود! 

یاد این می افتم که همه این سوال رو ازم میپرسن درحالیکه من واقعا نمیفهمم چرا باید همچین سوالی رو از کسی بپرسی و هربار کسی این سوال رو ازم می پرسه قشنگ عصبی میشم و سوال چیه ؟ سوال اینه :

-خب الان راضی هستی ؟! 

واقعا می مونم باید در جواب این سوال چی بگم . اینه که کلی توضیح میدم که مهاجرت خیلی شخصیه و خیلی به روحیه و شخصیت آدم بستگی داره و خیلی ها اینجا اصلا راضی نیستن و خیلی ها در شرایط بدی راضی ان و همه هم بعد از این توضیحات می پرسن : 

-خب الان تو راضی ای ؟ 

اینجاست که واقعا مدارهای عصبیم اتصالی میکنه و جرقه میزنه و میگم : 

اره من راضی ام . 

حوصله ندارم توضیح بدم که زندگی اینجا با اونجا اینقدر فرق داره که انگار اینجا یک سیاره ی دیگه اس نه فقط یک کشور دیگه . یک مورد خیلی خیلی کوچیکش همین که اونجا ما برای گرفتن یک وام برای خرید خونه و قسط هاش از صد جا پاره شدیم و اینجا به زور میخوان بهمون وام بدن و جالبه ما هم تمایلی نداریم وام بگیریم . و اصلا همه که میدونن من تو شرایطی اومدم و چقدر اذیت شدم . چرا باید برای چیزی این همه هزینه کنم و بعد راضی نباشم ؟ مگه بقیه چطوری تو زندگیشون تصمیم میگیرن که ممکنه بعدش ناراضی باشن ؟! 

مستربین دوباره میره پیش اون خانمه که شغلش خیاطه و داره یک لباس خیلی زیبا میدونه . خدا میدونه که دکترم هنوز بحثش رو باز نکرده اما من تا ته حرفاش رو رفتم . اصلا اونم نمی گفت خودم قبلا رفته بودم . خودم میدونم از این سوالا و بحثا به کجا می‌خواد برسه . جواب همه ی سؤالاش رو هم میدونم . ولی .. ولی هنوز وقت هست برای دوختن لباسای زیبا ... هنوز وقت هست برای خیلی کارا ...

باید شام درست می کردم . بعدها برای بقیه تعریف میکنم در روزگار کرونا شاهکارِ من نهار و شام درست کردن بود ! اگه همینطوری پیش بره امسال تولدم هم ناراحتم و صرفِ تولد به نظرم اصلا لیاقت جشن گرفتن نداره و آره ، دلم می‌خواد تا ابد تو همون سی سالگی بمونم . 

اگه تو دستتو بدی به دستم 

یه روزی بذاری به تو برسم 

جونمو نخوری دروغی قسم! 

قربونت میشم من 

برات می میرم ! 


شما ببینید این شهرام شب پره چقد مینیماله و با چه چیزای ساده ای حاضره قربون آدم بشه !! 

من که مریدش شدم . قربونشم بشم ! 

24 آوریل

خانقاه من هم در اینجا یک گلخونه در نزدیکی خونه است . جایی که توسط یک پدر و مادر و ‌پسرشون درست شده و اداره میشه . عکس خودشون در حالیکه جایزه ی کارآفرین برتر رو گرفتن و خیلی هم خوشحالن دم درش هست . اخ من عاشق این کسب و کارهای خانوادگی ام و به نظرم کاری که قرار باشه هرروز کنار خانواده ات انجام بدی از جمله کارهای ایده آله . گلخونه شون البته اینقدر بزرگ شده که داخلش کافی شاپ و یک لباس فروشی نقلی هم هست و خوشبختانه جز معدود جایی هایی است که در این تعطیلی سراسری تعطیل نبود . گلخونه شامل دو بخش فضای باز و بسته است که بنده از مجموعش به عنوان جایی برای مدیتیشن استفاده میکنم ! اینقدر که آروم و زیباست . این خانواده به نظر جدا از مهارت گل کاریشون بسیار هم خوش سلیقه اند چون گل هایی که پرورش میدن واقعا دیوانه کننده است و فکر میکنم گلی هم نیست که اینا میتونستن اینجا پرورشش بدن و نداده باشن . امروز من برای باغچه ی کوچک کنار درخت رفتم گل بخرم و مثل چند بار قبل از تنوع گل و بلبل هاشون گیج شدم و واقعا کلی طول کشید تا تونستم چند مدل گل انتخاب کنم . خیلی دلم میخواست محبوبه ی شب پیدا کنم . تمام سال‌های کودکیم با بوی این گل گذشته و برام یادآور حیاط های تابستون خونه است ولی خب اینو پیدا نکردم و به جاش یک جور یاس پیدا کردم که دقیقا همون بو رو می داد اما شکوفه های درشت تری داشت و من هم نخریدمش ! به جاش یک کاکتوس خریدم درحالیکه اصلا برای خرید کاکتوس نرفته بودم . این گلخونه اینقدر گلهای متنوع و زیبایی داره که واقعا باید فن کاکتوس باشی که وسط اونهمه گل بری کاکتوس بخری و منم اونقدر فن اش نیستم اما این یکی با بقیه کاکتوسا فرق داشت ! یک تقارنی داشت که مو لای درزش نمی رفت . به همسرم گفتم این تقارنش داره منو دیوونه میکنه و اون هم خندید و گفت : تو چرا اینقد خلی ؟! 

اصلا تقارنش هیچی ، اون دایره هایی که با پیچ همه به سمت مرکز می رفتند واقعا عارفانه بود . یک جورهایی منو یاد این بیت مینداخت که : 

آن که پر نقش زد این دایره ی مینایی 

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد 


یک رز هم خریدم چون به نظرم تو حیاط هر ایرانی باید یک بوته ی رز باشه . به نظرم گل باشکوهی هم هست . تنوع رز البته امروز خیلی کم بود و‌ مجبور شدم یک رز گلبهی بخرم که با این شمعدونی گلبهی که قبلا خریدم ( که اگه یه روز خواستم برم دق بکنه !) هم رنگ ان . و در آخر هم یک زامیفولیا خریدم . این زامیفولیا هم به نظر من یک چیزی توی خودش داره که با بقیه فرق داره . اون رنگ سبز براق و اون تنه های متناسب که شبیه اندام یک زن زیباست ( مرد درونم بیدار شده !). اینجا زامیفولیای بادمجونی هم دیدم اما من نه اونو خریدم و و نه اون گلدونهای سبز براق رو ! بلکه پنج شش تایی زامیفولیای کوچک دیدم در حد ده سانت که انگار تازه قلمه زده بودند و من تا امروز همچین چیزی درباره ی زامیفولیا ندیده بودم و چون عاشق دیدن رشد گیاه هستم اونو به گلدون های آماده اش ترجیح دادم . ضمن اینکه این آلمانی ها هم لامصبا هرکاری رو درست انجام میدن و قلمه هایی که زده بودند خیلی بااعتبار بودند . 

دو روز هم هست که دارم فسقل باغچه ی دور درخت رو شخم می زنم چون توش پر از یک سری خار و خاشاک شده بود و خاکش هم باید عوض می‌شد . تازه امروز دو سوم اش رو تمیز کردم و خاکش رو عوض کردم . بله خلاصه به قول خواهرزاده ام همه میرن خارج و با بیکینی و جووس میشینن آفتاب میگیرن . منم اومدم با همه ی وجود رفتم تو خاک و دارم بیل میزنم ! اما احساس میکنم زنده ام و دارم زندگی میکنم .  


22 آوریل

آدمیزاد هم وقتی یک مدت نمی نویسه دیگه نوشتنش نمیاد . من هربار که اینجا رو باز میکردم با خودم میگفتم : خب که چی ؟! 

میدونید این جمله خیلی ویران کننده است . تمام شور و شوق زندگی و همه چیز رو از آدم میگیره . یعنی هرجای زندگی واستی و بگی “خب که چی” و به جواب “هیچی” برسی همه چیز از ارزش میفته و بعد ادامه دادن خیلی سخت میشه . این فاز “خب که چی” یک عدم تعادل هورمونیه . اینو از من داشته باشید که همه چیز توی این دنیا یک علت هورمونی داره . خود من یک هفته یک جنگ هورمونی داشتم و اینکه الان ندارم به معنی رسیدن به یک تفاهم با هورمون هام نیست. بلکه به این علته که واقعا خسته شدیم و دست از سر هم برداشتیم . موقتا البته ! و اینکه الان هم دارم اینها رو مینویسم نشان از روزهای خوبمه . روزهایی که توش همه چیز آرومه و دنیا امن و زیباست و من با چیزهای ساده ای احساس خوشبختی میکنم . وظیفه ی هورمونهام هم اینه که همه ی اینا رو ازم بگیرن و دنیا رو جای نامطمئن و غیرقابل اعتمادی بکنن و منو تبدیل به موجود ناراضی ای بکنن که اگه وسط بهشت هم باشه باز شاکیه . از این هفته تا اون هفته اتفاق خاصی تو زندگی من نمیفته اما نگاهم به زندگی جوری میشه انگار که قبلش تو سواحل هاوایی داشتم آفتاب میگرفتم و بعدش پرت شدم وسط کویر و دارم از شدت آفتاب می سوزم . القصه دم اونهایی که هورموناشون باهاشون سر جنگ ندارن گرم . 

البته من هنوز توی فاز “خب که چی” هستم و واقعا نمیدونم از کجای زندگیم بنویسم چون دور تکرار توی زندگیم خیلی زیاد شده . ازونجایی که سرنوشتم با یوگای ساعت هفت صبح گره خورده از همینجا هم هفت صبح پامیشم میرم سر کلاس . روتین ساده ای دارم :می خوابم ،  می پزم ، می خورم ، می یوگااَم ! ، می کارم ، می دوم ، می خورم ، می مالم ( واقعا من هنوز دارم می مالم ! ز گهواره تا گور بمال ! اینو کردم مانیفستم) ، می خوابم و دوباره همینا . اما می توانم به اندازه ی ده تا وبلاگ از جزییات همین ها چیزی بنویسم . این را در روزهای جنگ فهمیدم . فهمیدم می توانم به جای بنده ی هورمونها بودن ( که واقعا دستم نیست ) بنده جزییات زندگی باشم ( این متد البته هنوز در دست تحقیقه و کارایی اش مشخص نشده ) . برای همون تصمیم گرفتم شروع کنم و از جزییاتِ باابهتِ زندگیم بنویسم و بنویسم و ...

بنویسم چون من خدای در آوردنِ شورِ همه چیز هستم ! 

این رو هم امروز خوندم و ذوب شدم . فکر کنم اصلا همه ی اینها رو نوشتم که آخرش این شعر و بگذارم ...


“وقتی که 

همه مرا به کوبیدن درهایی که می بستم می شناختند 

من 

برای آرام بسته شدن در خانه ی تو 

دستم را لای در گذاشتم ... “


- دانش ناقص من که نمیدونست شعر از کیه اما از اتاق فرمان میگن از جاهد ظریف اوغلو است :) دم شما که دانش تان کامل هست هم گرم :)) 


یکی از روتین های شبم اینه : 

آب و هوای فردای اینجا رو چک میکنم . مثل همیشه نسبتا سرد و با احتمالا هفتاد هشتاد درصد بارون در ساعاتی خاص .

بعد دمای هوای اونجا رو چک میکنم . شهری که خانواده ام هستن . بیست و پنج شش درجه . چشمامو می بندم و تصور میکنم فردا که مامانم از خواب بیدار میشه آفتاب تندی تابیده . همه ی در و پنجره های همه ی خونه ها بازه و همه حالا اون لحظه های شیرین رو داشتن که توش لباسهای زمستونی رو جمع کردن و تابستونیا رو در آوردن . 

چه شادی کوچک عمیقی تو این کاره ...

۱۲ آوریل

امروز ساعت نه از خواب بیدار شدم با حالی که اگه میتونستم بیدار نمی شدم . دیشب ساعت یازده خوابیده بودم اما هنوز خسته بودم . این شبها تا صبح در حال خواب دیدن هستم و صبح که بیدار میشم حس بازیگری رو دارم که تمام شب سر صحنه ی فیلم برداری بوده . تو خواب هام مکالمه های طولانی دارم و کلی حرف می زنم و کلی چالش دارم که باید حل شون کنم وخلاصه زندگی موازی ای دارم اونجا . صبح ها هم خسته بیدار میشم و الکی به خودم روحیه میدم . 

دلم می خواست قهوه بخورم اما مدت هاست که هر مدل کافئین رو ترک کردم . چشمم که به دستگاه قهوه میفته احساس میکنم باید در تصمیمم تجدیدنظر کنم . وقتی یاد کاپوچینوهای چندرنگی که میده بیرون میفتم که هیچی . اما الان یه جوری با خودم درگیرم که اگه همین تصمیم ساده رو درست پیاده نکنم دیگه انگار موشک ناسا رو درست نفرستادم فضا ! بعد صبح ها بلند میشم و چون میمونم که باید چی بخورم چای سبز می خورم . چند روز پیش چای سبز رو خوردم و رفتم پیاده روی . به کوچه ی دوم نرسیدم احساس کردم الانه که غش کنم . در نتیجه با بدبختی برگشتم خونه و دراز به دراز چند ساعتی افتادم . 

در اشپزخونه باید مرغ درست می کردم . اینقدر بی اعصاب و بی حوصله بودم که از دستور تکراری غذام خسته شدم و در گنجه رو باز کردم تا ببینم چی میتونم بریزم توش . عصاره ی سبزیجاتی که ازینجا گرفته بودیم بد نبود اما یهو چشمم افتاد به اون ته که یک شیشه سماق بود . سماقی که برای هفت سین خریده بودم . خلاقیتم گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم از دستم در رفته و مقدار زیادی سماق ریختم تو غذا . در حال فحش دادن به خودم که “ می میری خلاقیتتو بذاری برای جاهای مهم تر ؟!” “ حالا ظهر که مجبور شدی برای اون فنقله بچه یه غذای دیگه درست کنی می فهمی که کله ی صبح پا نشی دستور غذا رو عوض کنی !” و یک سری فحش و ناسزا به خودم بابت چیزایی که ربطی به سماق و مرغ و غذا هم نداشت ! با یک قاشق سعی کردم هرچی سماق اضافی ریختم و دربیارم و اخرشم گفتم “ هرچی بادا باد دیگه “ . برای اینکه بقیه جای ایراد گرفتن نداشته باشن یه بادمجونم سرخ کردم زدم تنگش که مثلا گندی که زده بودم و ماسمالی بکنم ! 

ظهر که غذارو آوردم ورق برگشت . غذا خیلی خوشمزه شده بود و اعضای خونه با به به خوردند . ولی من همچنان با خودم درگیرم . 

به دلیل همین درگیری ها یک گند تاریخی زدم . یک خش عمیق انداختم روی کابینت ها که فکر کنم باید کلا بازش کنیم و یه دونه عین خودشو بخریم بذاریم سر جاش ! حداقل وقتی بخوایم ازینجا بریم که مطمئنم باید این کارو بکنیم . امیدوارم با این سطح درگیری ای که با خودم دارم این آخرین مَسترپیس امروزم باشه ! 


10 آوریل

داستان اینطوریه که هر آخر هفته یکی به ما پیغام میده که :

امروز نون بربری خریدم بیایم خونتون تو حیاط بخوریم ؟ یا امروز کیک یزدی پیدا کردم بیایم با چایی بشینیم تو تراس خونتون بخوریم ؟ یا یک چیزی تو همین مایه ها و ما هم به شدت استقبال می کنیم . در اینجای زندگیم که ایستادم به نظرم یکی از ارزشمندترین دارایی های هر آدمی دوستاشه و من برای وقت گذروندن با دوستام از هیچی دریغ نمیکنم و این ها اینجا برام خیلی حیاتی تر و مهم تره . اونم تو این شرایط کرونا و متاسفانه اوضاعی که اصلا خوب نیست و روند واکسیناسیون که به شدت کنده . اینطور که من فهمیدم شرکت فایزر( که جدیدا بایوتک اش هم از زبون ها افتاده !) از نظر حقوقی متعلق به امریکا بوده و هرچند تمام دم و دستگاهش اینجا بوده و اینجا هم واکسن رو پیدا کردن اما چون از نظر حقوقی مال امریکا بوده تمام دم و دستگاه جمع شده و رفته امریکا . آلمان هم خودشو به شدت به اتحادیه اروپا وابسته میدونه و تمام برنامه ی واکسیناسیونش باید به طور همزمان تو کل اروپا انجام بشه . خلاصه اینها به علاوه ی یک سری مسائل دیگه که من به زور از اخبار متوجه شدم یک همچین اوضاعی ساخته . کل آلمان بعد از این همه تعطیلی و لاک دون هنوز قرمزه و روزانه بیست سی هزار مبتلا داره . و نکته ی جالب اینه که چند شب پیش وزیر بهداشت میگفت ممکنه به جایی برسیم که روزی صدهزار نفر مبتلا هم داشته باشیم . 

اما خب تو این اوضاعی که چندان چنگی به دل نمیزنه ما به همین نون بربری و کیک یزدی و قرمه سبزی خوردن در این هوای عجیب غریب آوریل بسنده کردیم . خود این آلمانی ها یک جمله دارند که میگه :

Der April macht was er will

یعنی ماه آوریل هرکار دلش بخواد میکنه و یک ترانه ی کودکانه هم دارند که میگه :

April , April , der  weiß nicht was er will

یعنی آوریل خودشم نمیدونه چی می‌خواد ! 

و دقیقا به همین شکله . چند روز پیش که بیرون بودم چمن ها بلند و سبز و باطراوت بودند و دقیقا همون رنگی بودند که ازشون انتظار میره این وقت سال باشند. من عاشق این رنگم . دو ماه دیگر این رنگی نیستند . پررنگ تر می شوند و دیگر این جذابیت را ندارند . توی ایران باید می کوبیدیم و چندین کیلومتر از شهر دور می شدیم تا می رسیدیم به جایی با این رنگ چمن ها اما به لطف توسعه ی پایدار موفق اینجا ، ده دقیقه دورتر از خونه به چیزی شبیه جنگل میرسیم ( که البته اینا بهش جنگل نمیگن! ) که کاملا بکر و دست نخورده است و این شرایط تقریبا برای تمام شهرهای اینجا هست . خلاصه تصویر اینطوری بود : 

چمن های سبز خوشرنگ ، شکوفه های مگنولیا و یک سری درخت دیگه که فقط شکوفه دارند و میوه نمیدن و الحق که شکوفه های بی نظیر و زیبایی هم دارند ، باد که شکوفه ها را توی هوا پخش می کرد و آفتاب که کم رمق اما می تابید و ... 

و برف زیبا ! تمام چیزهایی که میگم بدون اغراق با هم مخلوط شده بودند و برای اولین بار بود که حس کردم آب و هوای اینجا هم قشنگ است . قشنگ که نه ، بیشتر جادویی است . چیزی که من میدیدیم رو با کلی جلوه های ویژه توی فیلمها می‌شد دید . 

زندگی من هم خلاصه شده در آب و هوا و زبان اینجا . آخ که هرچقدر از شگفتی های این زبان بگویم کم است ! در اینجا میخواهم همین را بگویم که کسی می تواند ادعا کند که آلمانی را تازه اندکی فهمیده که بتواند فعل های schlafen , einschlafen , ausschlafen , verschlafen و durchschlafen را درست به کار ببرد چون همه ی اینها به معنی خوابیدن است ! اما یکی به خواب رفتن ، یکی بیش از حد خوابیدن ، یکی به اندازه کافی خوابیدن و یکی خواب عمیق میانه ی شب است و یک آلمانی هیچ وقت اینها را به جای هم استفاده نمی کند . این تنها برای یک فعل ساده ی خوابیدن است . مابقی فعل ها هم همین داستان را دارند . تولید کردنی که از هیچ باشد یک فعل دارد ، تولید کردنی که از انرژی های فسیلی باشد یک فعل ، تولید کردنی که از مواد بازیافت باشد یک فعل و خلاصه برای هر گپی یک فعلی دارند و جای خالی ای در زبانشان باقی نگذاشتند . 

من هم در درگیری هرروزه ام با زبان و آب و هوای اپریل ! روزگار سر میکنم . 



من روانی هایده شدم اونجایی که میگه : 

باااااده فروش می بده 

باددده فروش می بده 


خدایی اینطوری که ایشون با اون صدای ملکوتی میگه دلم می‌خواد باده فروش بشم ! اگه با همین صدا یه دور قرآن و خونده بود همه ی دنیا مسلمون میشدن . نیازی به هیچ جهاد و خونریزی هم نبود . 

6 آوریل

دیروز هوا ابری بود و من میدونستم . سرظهری آفتاب درومد و درست وقتی داشتیم میگفتیم که عه ، چه خوب که آفتابی شد و پاشیم بریم یه دوری بزنیم در یک آن ، انگار که از آسمون برف شادی دارن می پاشن . برف همراه باد شدید . و ده دقیقه بعد دوباره آفتابی و امروز هم داره برف میاد . هرکس از در این خونه میاد تو اولین سوالش اینه که : خب آلمان و چطور دیدی ؟ و جواب منم اینه :

Schlechtwetter  

یعنی آب و هوای بد . اما برای فارسی زبان توضیح میدم که تا قبل از این هیچ تصور درستی از آب و هوای متغیر یا آسمون اغلب ابری نداشتم و تازه بعد از اومدن به اینجا معنی این چیزها رو فهمیدم . و بقیه امید میدن که نگران نباش اینجا هم بلاخره تابستون میشه و آب و هوا کمی پایدار میشه اخه من واقعا نگرانم نکنه اینجا هیچ وقت تابستون نشه ! 


حالا ازین موضوع تکراری آب و هوا که بگذرم باید بگم که بعضی روزها به زور سعی میکنم خودمو نجات بدم . میگم نجات بدم چون واقعا اگه نجات ندم غرق میشم و داغون و له اما با هزار زور و ضرب خودمو نجات میدم . به زور میرم بیرون و میدوم . اپ آدیداس رو نصب کردم و یک گول برای خودم گذاشتم یک و نیم کیلومتر و هرروز ، در هر شرایطی ، خودمو میکُشم که یک و نیم کیلومتر بدوم و خنده دار میدانید کجاست ؟ اینکه هرروز به من پیغام می‌دهد که فلانی ! هورااا تو به گول امروزت رسیدی ! میدونید عاشق این خنگی اش هستم که یک روحیه ی باحالی به آدم می‌دهد ، حتی برای یک و نیم کیلومتر!  و از همه خنده دار تر اینکه امروز زده ما قراره یک نیمه ماراتون مجازی برگزار کنیم و توام بدو ثبت نام کن ! آی خدا که چقدر این پیغامش روانم رو شاد کرد . من با یک و نیم کیلومتر در روز اون هم با فشار آوردن به هزارجام واقعا جام تو این مسابقه ی مجازی خالیه ! 

در روزهای گذشته حتی بعد از اینکه مهمون ها میرفتن و واقعا خسته بودم و هوا هم افتضاح بود می رفتم و با زور یک و نیم کیلومتر رو می دویدم و کمی هم پیاده روی می کردم . ساعتی که تقریبا کسی توی خیابون ها و پارک ها نیست . اینها نهایتا تا ساعت هفت عصر توی خیابون‌ها هستند چون شام رو هم در همون ساعت‌ها می خورن خیلی زودتر از توی خیابون ها جمع میشن . قسمت بازی بچه ها در پارک که از ساعت شش تقریبا خالی میشه . ساعت هفت و هشت که من میرم تقریبا فقط خودمم که دارم راه میرم و نمیدونم چه اصراریه تو این ساعت و بعد از خستگی روز برم بیرون . شاید چون میچسبم به اینا که خودمو نجات بدم وگرنه توی گرداب دلتنگی ها و وسواس های فکری و هزارتا چیز دیگر غرق میشوم . 


اینجا هم نمیشه یک جوری هوا که بخونیم : 

اومد بهار و بوی یار و این بهار ازون بهارا شد ... 

در فاصله ی نوشتن همین چیزها هوا آفتابی شد ! 


پی اس : اومدم از لاله های حیاط که خودمم هیچ نقشی در کاشت شون نداشتم عکس بذارم که نشد .

جرئت نمیکنم جایی رو دی اکتیو کنم بس که در دوران پی ام اس قاطی میکنم و میزنم دی اکتیو میکنم ( دست کم یک جایی رو ! ) و بعد یکی از دوستام میپرسه چرا فلان جا نیستی و بهش میگم حوصله ندارم و اون میگه هه هه تو باز داری پریود میشی ! و این شده موضوع شوخی و خنده ی دورهمی هامون . الانم حتی وقتی واقعا حوصله ی کسی رو ندارم و پی ام اس هم ندارم  جرئت نمیکنم دی اکتیو کنم اما واقعا احساس بیهودگی میکنم تو اینستا . تنها کاری که ازم برمیومد لاگ اوت کردن و پاک کردن اپش بود . باز کم کم دارم میرم تو لاک خودم ... 

که وسط کار و زندگی شلوغ روزمره ازین حرکتا میزنم ! 

به دوستم میگم : عید پاک رو پیشاپیش بهت تبریک میگم :)

کلی میخنده و میگه : ازین که اینقد Integration و رعایت میکنی راضیم ازت . پتانسیل اینو داری اینقد تو فرهنگ اینا حل بشی که یه دستت آبجو باشه و یه دستت سوسیس با برتسل! 

بهش میگم : اره دیگه آخرم به جای اینکه از فرهنگ اینا ordentlich بودن ( منظم و مرتب بودن ) یا Punktlicht بودن ( سروقت بودن ) و یاد بگیرم آبجو و سوسیس خوردنو یاد میگیرم ! 

دوباره میخنده و آخرش میگه :

آقا ما این تعطیلات میایم پیشتون . باهات خیلییی بهم خوش میگذره :)) 


چهار روز تعطیله سه روزش رو مهمون داریم ! 

30 مارس

اینکه تو زندگی هیچی موندگار نیست رو اینجا خوب میشه فهمید . مثلا اینکه امروز و دیروز و فردا دمای هوا بیست درجه است و آفتاب بی دریغ می تابد دلیل نمی‌شود که پس فردا دمای هوا نشود نه درجه و تماما ابری و بارانی باشد . و ملت هم خوب این ناپایداری را درک کردند که در هوای آفتابی با یک شور و شوقی لباسهای تابستانی شان را می پوشند و می ریزند توی خیابون . آنهایی که حال توی خیابان آمدن ندارند توی تراس با یک اسپری روغن می نشینند و آفتاب میگیرند . یک ویدیوی آموزشی نگاه میکردم که در آن دو نفر درسطح شهر از مردم یک سری سوال می پرسند که کنار آموزش زبان ، دیدگاه جالبی درباره ی آلمانی ها به من می دهد . مثلا یک بار که می پرسید : در زندگی چی شما را خوشحال می کند ؟ اکثریت قریب به اتفاق می گفتند هوای آفتابی و قدم زدن . و از اینکه زمستان طولانی و سرد است شکایت داشتند . خواستم بگویم این فقط من نیستم که غرغر میکنم و خودشان هم با آب و هوای خودشان مشکل دارند . اما با همین وضع اینکه روزها در بهار و تابستان طولانی تر از ایران است خوشحالم . 

این شخم زدن خاطرات گذشته و رسیدن به چیزهایی که هیچ وقت به عنوان موضوع جدی بهشون نگاه نمیکردم و به لطف دکترم جدیدا فهمیدم که چقد فاجعه بودند تا یکی دو روز تمام انرژی ام را می‌گیرد و احوالاتم را خراب می‌کند . حوصله ی هیچ کس و هیچ‌چیز را ندارم و‌ از اینکه صاحب این مجموعه ی خاطرات ناخوشایند هستم از زمین و زمان شاکی ام . امروز هم با همین موود بیدار شدم اما دلم نیامد با همان خلق و خوی گند ادامه بدهم . تمام پنجره ها را باز کردم . دیدم حتی می شود نهار را توی تراس خورد . چیزی نمانده بود که من هم اسپری روغن به دست ، بنشینم و آفتاب بگیرم ! درست مثل همین آلمانی ها که یک جور بی غمی توی رفتارشان موج می زند . واقعا گاهی از خودم می پرسم نکند زندگی برای اینها بدون اتفاق ناخوشایند و قابل پیش بینی است بس که با خیال آسوده راه می روند و دوچرخه سواری می کنند و خرید می‌کنند و قهوه می خورند و می بوسند . من که هنوز هرروز منتظرم یا قیمت دلار بالا برود یا پیاز ده هزارتومن بشود یا امریکا حمله کند یا هواپیما سقوط کند یا جنگ بشود یا از آسمان یک شهاب سنگ راست بخورد توی سر من !


پی اس : عکس از سوراخ هایی است که توی شهر پیدا کردم ! 


صبح که از خواب بیدار شد یک نگاه سرسری به زباله ها انداخت . بعد راهشو کج کرد به سمت زباله ها و بعد از چند ثانیه گفت :

مامان توی این آشغالا چیپسه ! شما چیپس خوردین ؟!؟! 


بله ما یک بار یواشکی چیپس خریدیم و خوردیم ! 

ما همون نسلی هستیم که یه زمانی مامانمون آشغالامونو چک میکردن ‌و از توش سیگار پیدا میکردن و باید بهشون جواب پس می دادیم ، الانم بچه هامون اشغالامونو چک میکنن و باید بهشون جواب پس بدیم ! 


And let forever 

... Begin tonight



26 مارس

بلاخره انگار اینجا هم قراره بهار بیاد . فاصله ی خونه ی ما با یک استخر روباز تنها دو تا کوچه است و من هربار از کنارش رد میشدم با خودم فکر میکردم یعنی روزی میرسه که هوا اینقدر گرم باشه که بشه توی این استخر شنا کرد ؟! یا مثلا روی اون صندلی ها نشست ؟! و وقتی به این چیزها فکر میکردم بیشتر سردم میشد . 

چند روز پیش در یک گشت شهری میان کوچه پس کوچه های مرکزی شهر ( واقعا نمیدونم اسم این قسمت از شهرهای اینجا چیه اما شبیه بافت قدیمی در شهرهای ایرانه ) وقتی یک آقایی یک آهنگ کانتری میخوند و مردم تک و توک نشسته در کافه ها با هم معاشرت میکردند و تقریبا هرباری که به یک جای جدید می رم حس یک توریست رو دارم . با خودم فکر میکنم وای اینجا چقدر قشنگه و خوش به حال این مردم ولی حیف که مال من نیست و من باید برگردم شهر خودم ! دقیقا همین قدر حس غریبه بودن رو دارم . غربت نه غریبه بودن . توی حس غربت یک جور جدا شدن و دوری و تنهایی است که منظور من اینجا اصلا این نیست . که البته این احساس با این موضوع که در فهمیدن زبان هم مشکل دارم تشدید میشه . روزهایی که پنگوئنم رو پارک میبرم مادران زیادی رو میبینم که برعکس تصور من خیلی هم علاقه دارند که با کسی حرف بزنن اما خب من معمولا خیلی کم متوجه میشم چی میگن و وقتی به انگلیسی حرف میزنم میبینم که اونها براشون ادامه ی مکالمه سخت میشه و اینطوری اون حس غریبه بودن و به اینجا تعلق نداشتن حتی وسط پارک هم پیدا میشه . 

امروز توی پیاده روی ام شهر یک طور دیگه شده بود . درختهای پرشکوفه ، پرندگان خجسته ! باغچه های پرگل ، مردمان شاد از دیدن آفتاب اما من هنوز همون حس رو داشتم . که واااو اینجا چقد قشنگه و حیف که به من تعلق نداره .  این چیزی که میگم ربطی به اینکه اینجا کشور من نیست نداره . شاید چون همه چیز برای من خیلی تازه است و من انتظار بیخودی از خودم دارم که الان خودم رو بخشی از اینجا هم ببینم ! بهرحال موضوع اینه که این حس نمیگذاره از هرچیزی که میبینم نهایت لذت رو ببرم . حتی وقتی توی خونه نشستم احساس توی خونه رو ندارم . گاهی فکر میکنم چون این چیزهایی که دارم میبینم از جمله چمن و درخت و حتی معماری خونه ها هنوز برام غریبه است و هنوز چشمم به این مدل خونه و زندگی عادت نکرده . فکر میکنم باید با خودم مقدار زیادی اسباب و اثاثیه ی ایرانی میاوردم و به خودم قول دادم هروقت بتونم یک فرش لاکی و یک سری چیزها با رنگ قرمز و فیروزه ای بزنم زیر بغلم و بیارم ! چون وقتی خونه ی همسایه مان که پر از دکوراسیون ایرانی بودیم کمی احساس آشنا بودن میکردم . 


هنوز یکی از سوالات جدی و اساسی ام اینه که چرا پرنده ها اینجا اینقدر خوندشون میاد و توی ایران که میرسن هیچ حرفی برای زدن ندارن ؟! 

پی اس : عکس همراه با همون حس ها که گفتم !