رفتم دنبال پنگوئن . بیرون مهد یه شکلات بهش دادم . رو هوا قاپیدش . بعد گفت :
( مرسی مامان ) !!Danke Mama
اونم با یک لهجه ای که دهنم باز موند ! بعد که شکلاتشو تموم کرد درحالیکه مشتاشو تو هوا میبرد گفت :
( من یه پنگوئن عالی ام ) !!!Ich bin super Pinguin
هیچی دیگه فکر کنم به زودی باید برم پیشش کلاس خصوصی یکم زبان یاد بگیرم !
تنها بودن چیزیه که مدتهاست به ندرت پیش میاد . امروز پیش اومد . بسته ی مامان رسیده بود دستم و وقتی دیدم تنهام کاملا ناخودآگاه گوگوش گذاشتم و بسته رو باز کردم . از همه چیز قشنگ تر توی وسایلش دو تا دستگیره ی صورتی بود . خودم یادم نمیاد کی بهش گفتم اینجا دستگیره ندارم و جای ندیدم که بخرم . به جای گوشواره یه زنجیر و توگردنی زرد میبینم . زنگ میزنم بهش . میگه تو که گوشای بچه رو سوراخ نمی کنی منم عوض کردمش گردنبند گرفتم براش . اینم میدونم نمیدی بهش الان ! ولی یکم بزرگتر شد بذار استفاده کنه ...
یک سنگ هزارکیلویی میاد روی سینه ام . تلفن رو الکی به بهانه ی اینکه کسی داره زنگ میزنه ! قطع میکنم و میشینم به هق هق اشک ریختن . بعد فکر میکنم گوگوش چی میگه این وسط ؟! مثلا رفتم سرچ کردم و آلبوم های صدسال پیش رو پیدا کردم و پلی کردم که چی ؟! و اون که میگفت :
من و گنجشکا می میریم ...
تو اگه خونه نباشی
فکر میکردم زنی در من هست که در دهه ی چهل در ایران زندگی میکنه و لباس هاش رنگ های ساده ای مثل کرمی و خاکستری هستند . از اتفاقات نویی که توی موسیقی ایران میفته ذوق میکنه و هرروز چایی اش رو با یک آهنگ جدید میخوره . هرسال سر پاییز این تصویر توی سرم هست . اینقدر که ناخودآگاه آهنگهای صدسال پیش رو پخش میکنم .
بوی شوید و جعفری که خونه رو برداشته میزنه به دماغم و گوگوش که میگه : کاشکی این دیوار خراب شه .. و میشم دلتنگی . دلتنگی بدون ذره ای ناخالصی ...
امروز صبح بیدار شدم و با یک مه غلیظ روبه رو شدم . حالا بماند که چند وقته تلاش میکنم صبح ها زودتر بیدار شم . حداقل زودتر از پنگوین که حدود هفت و نیم بیدار میشه . به شدت به اون آرامش سرصبح قبل ازاینکه بدوم دنبال پنگوین که صبحانه شو بخوره و دست و صورتشو بشوره و لباساشو بپوشه نیاز دارم و این تمام انگیزه ام برای کله ی صبح بیدار شدنه . سر صبحی اینقدر مه بود که به سختی میشد ساختمونای رو به رو رو دید. پاییز هرچقدر قشنگه اما زودگذره . این روزهایی که توش هوا دلپذیره و برگها زیر پاهات خش خش میکنه و آفتاب کم رمقه خیلی زود جاشو به روزهایی که هیچ کدوم ازینا رو نداره میده و فقط روزهای کوتاه و شبهای طولانی میمونه .
یک سریال بامزه ای میبینم این روزها به اسم The good Place که به نظرم برای روحیه ام خوبه . دیشب فیلم pulp fiction رو دیدم . با اینکه فیلم معروفیه اما تا حالا ندیده بودم . برام جالب بود هرچند صحنه های دلخراش و خشن توش خیلی داره و من مدتها بود اصلا کشش دیدن همچین فیلم هایی رو نداشتم . اما موسیقی های فیلمش خیلی جذاب بود . یک آهنگی وسطش بود که خیلی دوستش داشتم :
'Girl, you’ll be a women soon'
به نظرم فیلمش لیاقت اینو داشتم که تو لیست صد فیلم برتر جز اولین ها باشه .
بعد چند روز پیش یک فیلم ایرانی دیدم به اسم “ سال دوم دانشکده ی من “ . تحت تاثیر قرار گرفتم . یادم از بیست سالگی و اون حدودای خودم افتادم . نمیدونم چرا توی اون سن و سال خیلی روی هوا بودم و انگار برای خودم یک دنیایی داشتم ورای اینجا . البته فکر میکردم خیلی هم همه چیزدونم !
دلم خیلی یک کتاب خوب هم میخواد . از خوندن کتاب الکترونیک خسته شدم و عادت هم نمیکنم بهش . البته فعلا تمام فکر و ذکرم زبانه یا اگه هم نیست من دارم به خودم تلقین میکنم که باشه !
یک کار جدیدی یاد گرفتم در آشپزی . جدیدا نصف بوته ی سیر رو با همه ی مخلفاتش میندازم توی غذاهایی مثل چلوگوشت یا زرشک پلو با مرغ ( اون قسمت مرغش البته ). من واقعا با سیر مشکل دارم و بوش اذیتم میکنه و خودم از بوی خودم حالم بد میشه ! ولی این شکلی که میندازم یه جوری له میشه که اصلا بوش نمیمونه و خود اون سیر که له شده رو هم میخورم و خیلیم خوشمزه است . البته سیرهای اینجا یکم بوش کمتره و من نمیدونم اینا چه حرکتی روی سیر زدن که اینطوری شده ! ولی بازم بو داره اما با این روش نه تنها خیلی خوشمزه میشه بلکه غذا رو هم خیلی خوب میکنه و بوش هم کاملا کنترل میشه .
یک مقداری بی سرو ته نوشتم .من که هیج وقت توی زندگیم ادعای نظم و ترتیب نداشتم و خیلی هم شلخته ام اما به نوعی نظم و ترتیب و آرامش ( که فقط خودم متوجه اش میشم !) توی تمام شلوغی هام اعتقاد دارم ! این جمله ی دفاعیم هم هست توی زندگیم با کسی که اینقدر دیوانه وار منظمه که درصد خطاش برای گذاشتن هرچیزی سرجاش در حد میلی متره و کمد لباسش جایی که اگه تمام نظم زندگی سی و چند ساله ی منو جمع کنن و بذارن روی هم بازم اندازه ی اونجا مرتب نمیشه و اصلا یه وضعی . در ادامه ی دفاع از خودم باید بگم آدم تمیزی هستم و همیشه در حال سابیدن و شستنم اما “ترتیب” چیزیه که توی کتم نمیره زیاد .
بنابراین یه عکس بی ربط هم بذارم که به آرامش برسم ! این مینیمال ترین پاییزه زندگیمه . فقط سبز با برگ های خشک شده .. حتی صدایی هم نبود توی این تصویر …
امروز بعد از اینکه پنگوئن رو گذاشتم مهد رفتم خرید . بارون می بارید مثل چی ! بعد از چند روز آفتابی به نظرم خیلی دیگه داشت می بارید . بعد خانم صندوقدار گفت : هوای قشنگیه نه ؟
البته هوای قشنگی بود اما برای من روزهای پاییزی با یک آفتاب کم رمق قشنگتره .
اینقدر شبها خواب میبینم که دیشب وقتی بعد از دیدن یک خواب مزخرف پریدم و بیدار شدم به خدا گفتم : تو اگه هستی و دستی تو این جریانات داری بی زحمت تمومش کن دیگه چون من دارم فک میکنم شاید یه چیزیم هست که اینقد خواب میبینم ! چمی دونم بیماری ای چیزی که توش بیمار همش خواب میبینه . بعد دیدم با این نگاه شک دار و طلبکارانه ای که من دارم اگه هم دستش باشه هیچ کار برام نمیکنه . خب بهتر بود تخم ایمان رو مثل خیلی ها تو دل من هم میذاشت که نذاشته و هرجور نگاه میکنم اینم تقصیر من نیست . تقصیر خودشه .
اما این روزها و این ماه ها شبیه جنگ زده ای بعد از اتمام جنگ ام . انگار چیزی به نام بحران سی سالگی رو رد کردم . اصلا من نشنیدم کسی از این بحران صحبت کنه و انگار بقیه مشکلی با سی سالگی و چهل سالگی و کل عمرشون ندارن اما من داشتم . همه چیز برام عوض شده بود . یک پنگوئن درست دم سی سالگی اومده بود توی زندگیم که خودش به تنهایی گاهی برام بحران بود . بیماری مامان خودش یک بحران بود . تصمیم ما برای مهاجرت یک بحران دیگر بود . کرونا یک بحران بود که این یکی استثنائا برای همه بود . وسط همه ی اینها من برای خودم داستانی داشتم . همه چیزم در حال عوض شدن بود . وزنم با یک آب خوردن بالا میرفت و مثل قبل با یکی دو وعده مراقبت کردن پایین نمی آمد . پوستم مثل دهه بیست بدون هیچی شفاف نبود و با هزار جور مراقبت تازه کمی خوب میشد . مشکل جوش که همه ی زندگیم کاملا قابل کنترل و محدود بود به چیز غیرقابل کنترل و مزخرفی تبدیل شده بود . اینکه از اوضاع ظاهری و یک چیزی هم که مدام توی مغزم می کوبید که “ زمان اصلا مثل سابق نمی گذره و زندگی مثل سابق چیز فان و باحال و همیشگی ای نیست “ .
تازه الان میتونم بگم با همه ی اینها کنار اومدم . نمیدونم این بخاطر زندگی کردن در اینجا ، رفتن به جلسات روان درمانی ، خوندن انواع و اقسام کتابها و کلید کردن به خودم و یا اصلا صرفا گذر زمانه . مدتیه احساس میکنم هرروز از روی دوشم بارهایی برداشته میشه و من هی سبک و سبک تر میشم و هی بیشتر با خودم کنار میام . تا اینکه یک روز حس کردم هیچی توم نیست . فقط زندگیه که هرروز ازم رد میشه و معمولا چیزی هم به جا نمیذاره . دلم میخواد بیشتر بنویسم اما اینقدر گاهی خالی ام که باید کلی تلاش کنم برای پیدا کردن یک کلمه ی درست و آخر هم اون چیزی نمیشه که میخوام . مثل سالها قبل با خودم و دفترهام راحت ترم و اونجا بیشتر خودمم . و وسط همه این خالی شدن های مداوم یک روز اتفاقی یک نوشته ای دیدم در چرک نویس همین جا مال آبان ۹۸ ( که البته ربطی به اتفاقات سیاسی اون سال نداره ) و با خوندن هر جمله اش یک قدم عقب تر میرفتم . این کی بود که اینها رو نوشته بود ؟! من از اینهمه خشم توی خودم اینقدر تعجب کردم که از خودم ترسیدم . آخه چطور یه آدمی میتونه هرروز اینهمه خشم و عصبانیت و نفرت رو با خودش حمل کنه و شب باهاشون بخوابه ؟! یعنی حالا که خالی از همه چیزم و زندگی بحرانی نیست و حضور منم توی زندگی بحرانی نیست اینا رو درک میکنم . خیلی اوضاع غم انگیزی داشتم و دلم برای خودم واقعا سوخت .
حضرت ابی در جایی می فرمایند :
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت
بین بودن و نبودن
خلاصه این همه توضیح دادم اما همین شیش تا کلمه منظورم رو بهتر می رسونه . اره دیگه من اگه استعداد داشتم باید اینطوری توضیح میدادم بعد از بحران سی سالگی رو .. (خیلی بی استعدادی ! رها کن بابا !! )
عکس هم عصر یکشنبه ی گذشته ی پاییزی است که بعد از رکاب زدن های طولانی رسیدیم به اینجا که یک کلیسای کوچک ساده بود و من رو یاد خودم و حس و حال همین روزهام می انداخت .
یک سری کار روزمره ی معمولی کردم که برای خودم معنادار هستند . مثل چیدن برگ های رو به احتضار بنفشه ی آفریقایی . چون سرنوشتم را با بنفشه آفریقایی گره زدم و قبل از رسیدنم به اینجا دستور دادم برایم یک گلدان بنفشه ی آفریقایی بخرند . البته که رنگ گل های آن یکی که در وطن است بهتر و جان دارتر است اما این یکی هم برایم عزیز است . پوست لیمو را رنده کردم روی مرغ که با آب بپزد و اگر خدا بخواهد بشود سالاد الویه . چون سالی یک بار توی خانه ی ما این غذا پخته نمیشود چون تنها ( و به معنی واقعی کلمه تنها ) غذایی است که همسرم دوست ندارد ! اما من خیلی وقتها بدجور هوسش میکنم . از لیمو و پوستش و گوشتش و حتی اون سفیدی بین پوست و گوشتش لازم است یک پست جداگانه بنویسم و مراتب عشق و احترامم را به این میوه ی قشنگ ابراز کنم . من بدجوری مرید لیمو ام . اصلا یک عشق عجیبی بهش دارم و به نظرم خیلی میوه ی باکلاس و خاص و خوشبو و خلاصه همه چیز تمومیه . من اگه میوه بودم باید و باید لیمو میبودم ( این چه فازیه برداشتم من اگه میوه بودم ، من اگه حیوون بودم ..؟!) . اینقدر که یک روز توی همین گلخونه ی نزدیک خونمون یک درخت لیمو توی گلدون دیدم . به همسرم گفتم : من یه روز اینو میخرم میذارم تو خونه و اونم گفت : مگه خونه ی ما جنگله ؟! البته خونه ی ما جنگل نیست ولی من بدم نمیاد شکل جنگلش بکنم و برای اولین گام هم با درخت مقدس لیمو در گلدان شروع خواهم کرد !
فردا پنگوئنم قرار است برود مهد و در کمال ناباوری بنده از صبح یک حالی شدم ! یک کمی نگرانی و دلشوره دارم که چی قرار است بشود ؟! اصلا فک نکنم چیز خاصی هم بشود اما من از این که زندگی نرمالم که چسبیده بود به پنگوئن در سه سال گذشته قرار است بهم بخورد دلشوره گرفتم . واقعا شبیه بچه هایی که روز اول مدرسه شون هست شدم . خودم که روز اول مدرسه ام خیلی هم خوشحال بودم و حتی به مامانم میگفتم لازم نیست منو تا مدرسه برسونه . خیلی مستقل طور که البته مامانم تا مدرسه باهام اومد اما من اصرار داشتم که هرچه زودتر بره دیگه ! فکر می کنم حسی که اون زمان تجربه اش نکردم الان اومده سراغم .
مثلا حس مادری اینطوریه ؟ که برای هر مرحله ی زندگی بچه ات طوری باشی که انگار بخشی از وجود خودت قراره اینا رو تجربه کنه ؟ اووه چه یگانه وضعیتی !
عکس هم جهت نشاط خاطر . سنجابی که در اینقدر نزدیکی ام بالا و پایین میرفت .
پاییز شد . همینطوری بی هوا امروز دیدم که برگهای درخت تو حیاط زرد شدن و حتی ریختن روی زمین . اینقدر این دو سه روز بارون باریده که تمام حیاط و خیابون ها پر از حلزون شده . همین اطراف تراس ما ده تا حلزون بودن . شمردم که میگم ده تا . دل نکردم برم تو چمنا چون مطمئن بود پر از حلزونه . صندلی چوبی رو آوردم زیر تراس . بس که بارون خورد گفتم همین روزاس که از درون بپوسه ! حالا گربه هرروز میاد میشینه روش .
شبها تا صبح بارون میزنه . عادت کردم با این صدا بخوابم . دیروز لباسهای تابستونی رو جمع کردم . حالا چه تابستونی هم بود ! من که نفهمیدم چی شد اینقد زود تموم شد . اصلا چی شد اینقد زود پاییز اومد . پاییز که میشه یاد خودم میفتم ! یاد تمام پاییزهای زندگیم . دوستش دارم . پاییز و . یک طور عجیبی خاصه یا حداقل برای من اینطوریه . چند سال بود خوشم نمیومد ازش . از پاییز . امسال اما انگار فرق کرده . امسال همه چیز فرق کرده حتی من . دیشب داشتم فکر میکردم با همه ی خبرهای بدی که دارم می شنوم و عین سگ از زنگ خوردن گوشیم و حتی از زنگ نخوردنش ! میترسم اما خدا هم انگار فرق کرده امسال و بیشتر شبیه خدایی شده که باید می بود . چند روز پیش یک گزارشی می دیدم که یکی از مردم می پرسید : راز زندگیتون چیه ؟ و بعد یکی اون وسط گفت : راز من اینه که به معجزه اعتقاد دارم . بعد یه چند لحظه سکوت شد و رفت رو نفر بعدی . من حرفشو خیلی خوب فهمیدم چون مجددا با همه ی خبرهای بدی که دارم میشنوم و این دایره ی از دست دادن آدمها که هرروز داره تنگ تر میشه اما منم اعتقاد دارم بعضی وقتا زندگی معجزه طور میشه که البته هیچ وقت دربارش با هیچ کس حرف نزدم و حتی به کسی نگفتم که به این چیزا اعتقاد دارم .
اما دلم یه سوپرایزی از زندگی میخواد . یه طوری که ته قلبم بریزه و باورم نشه . دیدین بعضی وقتا یکی یه خبری به آدم میدن که اصلا انتظارشو نداره . اون ذوق بعدشو میگم . همچین چیزی دلم میخواد . اخه تمام چند سال گذشته برای همه ی چیزهای خوب و بدی که پیش اومد دویدم و خودمو به زمین و زمان کوبیدم و اگه نتیجه خوب شده حالی برای خوشحالی بعدش برام نمونده . حالا حقم نیست یه خبر همینطوری و بدون کوبیدن خودم به در و دیوار بشنوم ؟
این عکسا مال دو روز پیشه . با دوربینِ داغونِ گوشیم . وقتی ایفون ۷ خریدم فکر میکردم تا ده سال خدایی میکنم باهاش . حالا میبینم حتی یه عکس خوبم نمیگیره . یک جایی پیدا کردم که فک کنم به عقل هیچ کی نرسیده چون هروقت میرم فقط خودمم و خودم . یه اصطبل بزرگ اسب داره و اگه خوش شانس باشم اسبا رو ول میکنن تو زمینای اطراف . اگه خوش شانس نباشم همشون تو اصطبلن . تو مسیرش یه بوی نوستالژی ای میاد . یک جای دیگه هم یه اصطبل هست ولی این یکی خیلی دور و دنجه . هروقت میرم به ترکیب دور و دنج فکر میکنم . خیلی ترکیب دلچسبیه . من اگه حیوون بودم دلم میخواست اسب باشم . خیلی دوسش دارم . اونوقت هیچ وقت تو زندگیم اسب و پاییز و بارون و یک جا ندیده بودم .این ترکیبم خیلی دلچسبه .
ولی انتظار چیز دلچسب تر و سوپرایزتر و باحالتری از زندگی دارم ! بعله . پررو شدم !
توجه شما رو به خصوص به آسمون در عکس ها جلب میکنم . این آسمون همیشه ابری … .
امروز با مربی مهد پنگوین قرار داشتم . درحالیکه اسم و فامیلش رو نمیدونستم سر صبحی رفتم مهد و گفتم بنده فلانی هستم مامان پنگوین ! همه اونجا میدونستن من کی ام و پنگوین کیه و من امروز با کریستین که مربی اش باشه قرار دارم .
مربی اش اول گفت که آیا من آلمانی متوجه میشم ؟توضیح دادم که بله می فهمم چی میگه و اگه نفهمیدم ازش می پرسم اما برای صحبت کردن به زبان آلمانی یکم ضعیف هستم . اونم گفت اوکی و خلاصه شروع کردیم و اون یک سری توضیحات داد درباره ی هفته ی بعد که قراره مهدش شروع بشه و یک سری سوال پرسید و گفت که اگه چیزی هست که ذهنمو مشغول کرده بهش بگم . بهش گفتم تنها چیزی که براش نگرانم اینه که پنگوین یکم خجالتیه و از مهم تر زبان آلمانی رو به جز اعداد و یک سری چیزهای ساده متوجه نمیشه . ازم پرسید که تو خونه تنهاست ؟ بهش گفتم که از وقتی که اومدیم اینجا تقریبا تو خونه تنها بوده . پرسید کی اومدین ؟ گفتم هشت ماه پیش . با تعجب گفت هشت ماه ؟با تاکید روی هشت ! وبعد دوباره با تاکید روی ماه! پرسید هشت ماه ؟ گفتم بله . بعد با لحن خاصی که تاکیدش روی L هست گفت :
Hallloooo
شما هشت ماهه اینجایین فقط ؟ پس تو چقد خوب صحبت میکنی و هرچی من میگم رو میفهمی !
بهش گفتم که راستش به نظر خودم که زیاد خوب نیست . گفت نه خیلی خوبه . اینجا داری کلاس زبان میری ؟ گفتم نه خودم میخونم اما وقتی ایران بودم رفتم . گفت : وااووو زبان آلمانی رو خودت میخونی ؟:))
حالا از همین دو تا جمله اش یک اعتماد به نفسی گرفتم که هیچ وقت توی این زبان نداشتم . هرچند که به نظر خودم و برای کار خودم این سطح زبان الانم اصلا و ابدا راضی کننده نیست و هنوز خیلی کار داره اما برای همین یک خوشحالی ای رفته زیرپوستم .
حالا بماند که دیده بود من میفهمم زده بود روی دور تند حرف زدن و من حقیقتا با کلی فسفر سوزوندن داشتم میفهمیدم چی میگه !
این دوستان ما که برنامه ی سفر داشتند کلی برنامه ریزی کردن که واکسن هاشون رو طوری بزنن که روزی که بلیط دارن چهار ده روز از واکسن شون گذشته باشه و اصطلاحا پاسپورت واکسن ( که اینجا این اسم رو بهش دادن ) رو گرفته باشن . ایمنی کامل گویا حدود دوهفته بعد از دریافت دز دوم ایجاد میشه و بعد از اون قسمتی توی اپ مربوطه فعال میشه که شما الان ایمنی داری و اجازه ی سفر یا بعضی کارهای خاص رو داری . خلاصه نامبردگان چهارده روز پس از دریافت دو دز واکسن فایزر پاسپورت به دست و خوشحال و خندان رفتن و دیدن برای ورود به ایران این گواهی دریافت واکسن رو قبول ندارن و اصلا این واکسن رو قبول ندارن ! و در جواب ما که گفتیم پس چه واکسنی رو قبول دارند ؟ گفتن برکت !! خلاصه من که تا همینجا هم همه ی کرک و پرم ریخته بود اما در ادامه هم گفتن برای ورود به ایران باید نتیجه ی تست پی سی آر ببرند . اینجا یک جاهایی هست که تست های سریعی میگیرن و فرآیند گرفتن تست مثل همون پی سی آره اما نتیجه اش نیم ساعته میاد و در اینجا برای همه جا قابل قبوله و از همه مهم تر رایگانه . اما ایران این تست رو قبول نداره و اینا باید برن یک جایی تست بدن که هزینه اش برای هرنفر ۸۰ یوروه !
یک چند روزیه انگار که دویست کیلو شدم و تمام تحرکم شده از روی تخت به روی کاناپه خزیدن و از روی کاناپه به روی زمین و دوباره به روی تخت رفتن و در یک بی انرژی ای و بی حوصلگی مطلق ام . از روزی که این هواپیمای لعنتی توی افغانستان را دیدم فکر میکنم به این روز افتادم . مثل وقتی که خبر آن یکی هواپیمای کوفتی دیگر را شنیده بودم . چرا سرنوشت تلخ ما اینقدر به هواپیما بستگی دارد ؟! و چرا ما وقتی از هواپیما هم جان سالم به در میبریم و می رسیم این طرف باز همان غم ها و اندوه ها و نگرانی ها را داریم ؟
سه شب هم هست که تا صبح کابوس می بینم . البته کابوس از علائم دوران پی ام اس است ! منم که مجموعه دار علائم پی ام اس !
حالا یک چیزی میگویم که کنار همه ی اینها خیلی درد دارد . یکی از دوستان ما بنا به دلایلی مجبورند بروند ایران . بعد فکر کردید خوشحالند ؟! نخیر تمام وجودشان شده ترس و نگرانی که نکنه برن ایران و نتونن برگردن اینجا ! می ترسند که شلوغی بشود ، اینترنت قطع بشود ، کرونا بگیرند و یا اصلا انقلاب بشود . تا فیها خالدونم درد دارد که آدم برای آمدن به کشور خودش و دیدن نزدیکانش اینقدر استرس و نگرانی داشته باشد .
حالا این وسط مامانم که فهمید اصرار و اصرار که یک بسته دارد و باید بدهد به این دوست ما که برساند به دست ما . آنوقت محتویات بسته :
زردچوبه ، پودر غوره ، برگ مو فریز شده ، یک گوشواره برای تولد پنگوئنم !
بهش میگم : حالا ما اینجا پودر غوره نخوریم نمی میریم و بعدم اصلا مگه من چند بار توی زندگیم دلمه درست کردم که شما میخوای برگ مو بفرستی و از همه مهم تر ، شما که میدونی گوشهای پنگوئن من سوراخ نیستن ! چرا رفتی گوشواره برای تولدش خریدی ؟!!!!
حریفش نمیشم و با خودم فکر میکنم اینا که دارن میرن بذار منم براشون یه چیزی بفرستم . از فکر این ارتباط و اینکه من ازینجا براشون چیزی بخرم و به دستشون برسه و چیزهای اونها به دست من برسه یک نور روشنی تو وجودم پیدا میشه . یک چیزی مثه یک ارتباط نامرئی که حالمو بهتر کرده .
تازه از وقتی این نور اومده درونم به وزن اصلیم برگشتم و رفتم یک دوری زدم و یک لاک خریدم . میخوام همینجا از اونی که لاک رو اختراع کرده تشکر کنم چون اختراعش واقعا تاثیرگذاره ! برای من که لاک زدن نوعی مدیتیشنه و در هر حالِ سه نقطه ای باشم با لاک زدن دست کم دو سه پله صعود میکنم به بالا . الان دارم به خریدن دستگاه uv و دم و دستگاه ژل لاک فکر میکنم که در این کار به خودکفایی برسم . حتی با فکر کردن بهش هم میزان احساس خوشبختیم ارتقا پیدا میکنه ! دیگه وقتی ته ات رسوب شده بعضی چیزا مثل غم ، باید دنبال این سوسول بازیا باشی برای نادیده گرفتنش !
مکالمات یک زوج مهاجر :
-صب بخیر
+صب بخیر . فهمیدی امریکا نیروهاشو آورده از افغانستان بیرون ؟
_نه نفهمیدم . خب بیاره بیرون !
+طالبان اومدن روکار
حدودای ظهر
_طالبان دارن همه جا رو میگیرن
+ای وای
حدودای عصر
_ایران امروز رکورد زد تو کشته های کرونا . آمار مبتلاهاش هم بالاس .
+شنیدم ولی گفتن هر واکسنی میتونین وارد کنین ..
سر شب
_طالبان همه جا رو داره میگیره
+کانادا گفته بیست هزار نفر پناهنده میگیره . آلمان هم حتما یک موج جدید مهاجر میگیره … هرکی بتونه پناهنده میشه .. بندگان خدا ..
شب در حال خواب
_هردفعه با مامان اینا صحبت میکنن میگن فلانیم کرونا گرفته اون یکی ام گرفته ..
+فهمیدی طالبان کابل هم گرفت ؟!
بعد هم میخوابیم .
اینطوری که “این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی !” هرجا باشی جبرش باهات هست .
یه مدل جبری که خواننده ی همین آهنگ متهم به تجاوز باشه !
یک چیزی همیشه پس ذهنم بود که داشتن حس آرامش و خوشبختی و خوشحالی کاملا درونی و عوامل بیرونی واقعا توش تاثیری ندارند و یک چیز دیگه ای هم اون طرف ذهنم بود که اینجا توی کشوری در خاورمیانه هیچ چیز هیچ وقت سرجاش نبوده و برای من همین نبودن هیچ چیز سرجاش یک عامل نداشتن حس آرامشه .
حالا میبیینم اون اولی درست نیست و آدمهایی که این طرز فکر رو دارن احتمالا هیج وقت توی جایی مثل خاورمیانه زندگی نکردند .
یک چیزی اینجا برای آدمها دارای معنی خاصیه و براش واقعا برنامه دارند به نام آخر هفته که نمیدونم چرا ما هیچ وقت به این شکل نداشتیمش . دیروز تقریبا زیباترین و رنگارنگ ترین و سبزترین و آبی ترین آخر هفته ی عمرم بود و تنها چیزی که توش نبود نداشتن حسرت برای بودن خانواده ام کنارم بود که این یکی شده یک وصله ای که کلا چسبیده بهم و حتی آسمون آبی رو هم که نگاه میکنم تهش بخاطر نبودن اونها صددرصد احساس خوشبختی نمی کنم . یکی از دوستامون که تقریبا بیست سالی هست اینجا زندگی می کنند همیشه می گفتند که نزدیکی ما جاهای خیلی قشنگی هست که با نیم ساعت و چهل دقیقه میشه بهش رسید که مردم حاضرن دو سه ساعت رانندگی کنن و بهش برسن و ما زیاد باور نمی کردم چون با اینکه تقریبا هیچ جای آلمان رو ندیدم نمی دونم چرا این رفته بود تو ذهنم که تمام شهرهای اینجا تقریبا مشابه همه !
دیروز هم با حدود نیم ساعت یا کمتر رانندگی رسیدیم به Rüdesheim که یک جایی بود شبیه ایتالیا که البته بنده ایتالیا هم نرفتم و تمام این تصوراتم که ازشون نتیجه گیری هم می کنم ناشی از چیزهاییه که از فیلم ها و تصاویر اینترنتی به دست آوردم اما واقعا با اون همه خونه های رو به رودخونه و سر سبزی و کوچه های پیچ در پیچ پر از کافه و میخانه ! ( جایی که فقط شراب سرو میشه اسمش میخونه است دیگه ؟! اما چرا بعضی کلمه ها اینقد بار منفی دارن آخه ؟! چون این جاهایی که من دیدم واقعا زیبا بودند و اصلا بار منفی نداشتند ) و پر از گل و از همه مهم تر یک منطقه ی وسیع پر از تاکستان که از وسط شون مسیرهای پیاده روی درست شده شبیه ایتالیا میشه دیگه ! امیدوارم یک روز برم ایتالیا و ببینم این چیزهایی که فکر میکنم درسته یا نه .
متاسفانه به علت داشتن یک بچه که به تازگی سه ساله شده گوشیم رو کلا توی خونه جا گذاشتم و اونجا هم به علت اینکه چندین نفر همراهمون بودند نشد که یک عکس خوب از یک گوشه ی دنجش بگیرم اما شب که رسیدم خونه دیدم حتما دو تا کار و باید بکنم . یکی اینکه گوشیم رو عوض کنم که دوربین خوبی همرام باشه و دیگری اینکه در بهترین زمان ممکن گواهینامه بگیرم . اووخ که از مشکلات از صفر شروع کردن در این سن و سال همین یک گواهینامه گرفتن به نظرم درد عالم است . برای من که چهارده سال تقریبا روزی نبوده که پشت فرمون نباشم حالا باید بشینم و برای گام اول هزاروسیصد سوال آیین نامه را به زبان آلمانی بخونم که قوانینش با قوانین رانندگی ما خیلی زیاد فرق داره و بعد بروم تو شهری و آموزش ببینم که به جای گاز دادن همه جای شهر باید با سرعت حداکثر سی کیلومتر برانم ! اما من عزمم را جزم کردم که این کار را بکنم و بعد برای جایزه به خودم هم یک روز تنهایی بروم Rüdesheim و تمام آن مسیرهای مابین تاکستان ها را پیاده گز کنم و از همه ی جزییات عکس بگیرم . حالا هرکار میکنم نمی توانم این سطح از انگیزه را ناشی از عوامل درونی بدانم !
یک زمانی یک درسی تدریس میکردم به نام فرهنگ عامه که خودم هم خیلی بهش علاقمند بودم و بچه ها هم بهش علاقمند میشدند . در بین همه ی کشورهای بزرگی که نماینده ی فرهنگ منطقه ی جغرافیایی خودشون بودند ژاپن برام جذابیت خاصی داشت و همینطور کشورهای اروپایی .
مشخصه که فرهنگ های غربی رو با سرد بودن و خودمحور بودن و فردگرایی تعریف میکنند که تا حدودی هم درست میگن . مردم اینجا به شدت به تنهایی شون احترام میگذارن و از شلوغی های بیخودی گریزانند . بین آلمانی ها این موضوع اینقدر شدیده که حتی از هیچ small talkی هم استقبال نمیکنند و به همین دلیل اینکه ببینی یکی نشسته با یکی دیگه تو مترو مثلا سر حرف رو باز کرده چیز نادریه . به جاش همه سرشون توی کتاب هاشونه و یا هنزفری هاشون رو زدن و به صفحه ی گوشی شون نگاه میکنند . اما یک نقطه ی قوت بزرگ توی فرهنگ شون دارند و اون اینه که به شدت آدمهای صادقی هستند . همونقدر که رک اند صادق هم هستند . مثلا چند روز پیش با مدیر مهد پنگوین قرار داشتیم . ساعت هشت رسیدیم دم در دفتر مدیر . مدیر اومد بیرون و گفت ما امروز قرار داشتیم ؟ توضیح دادیم که بله و قرارمون ساعت هشت بوده . برگشت توی اتاقش و دو دقیقه بعد با مدارک و پرونده های مربوط به ما برگشت و وقتی نشست مقابلمون و اولین چیزی که گفت این بود که :من فراموش کرده بودم که امروز با شما قرار داشتم چون تازه همین امروز بعد از دوهفته از مرخصی تابستونی اومدم . البته تمام مدارک ما به ترتیب گذاشته شده بود و همه چیز سر جاش بود و راستش اگه من جاش بودم شاید اصلا نمیگفتم که فراموش کردم . از این مدل رفتارها زیاد دیدم . جایی که حتی ضرورتی نداشته باشه هم راستش رو میگن .
ژاپن هم به همین دلیل برام جالبه که فرهنگ به شدت تمیز و درستی داره . یک جور سادگی و مینیمال بودن جز زندگیشونه . به نظرم به همین دلیل هم کشور موفقی هست . آدمهای نرمال و بزرگ شده ای هستند . چند روز پیش توی یوتیوب ولاگ های دختر ژاپنی ای رو دیدم که از اون روز فن واقعیش شدم . زندگیش در یک آپارتمان کوچک تو ژاپنه و راستش اصلا هیچ چیز خاص و هیجان انگیزی هم توی محتواش نیست به جز ریتم به شدت ساده و سبک مینیمال زندگیش که منو یاد فضای کتابهای موراکامی میندازه . همه چیز واقعی و ساده و بدون زرق و برقه . مثلا یک جا برمیداره که غذا درست کنه و رسما غذا رو خراب میکنه و بعد میگه : بعضی وقتا هم اینطوری میشه و غذام خوب از کار درنمیاد :)) همینقدر صمیمی .چون واقعا خسته شدم از دیدن آدمهایی که همه چیزشون توی اینستا و یوتیوب درست و مرتبه و خوشگل و تر وتمیزه و همه ی کارهای خفن رو درست انجام میدن و زندگی های لاکچری شون انگار هیچ مشکل و نقصی نداره .
یکی از چیزهایی که وقتی به ژاپن میرسیدیم دوست داشتم که دربارش حرف بزنم این بود که برای ژاپنی ها کار کردن ُ درست کار کردن و پشتکار مقدسه و بعد از استاد خودم نقل قول میکردم که میگفت : یک زمانی شرکت سامسونگ میخواست مدیرش رو عوض کنه و آگهی زده بود که هرکی فکر میکنه برای این پوزیشن مناسبه با برنامه هاش بیاد . یک جوون میاد و استاد ما هم توی اون جلسه مهمون بوده . میگه بعد از اینکه برنامه هاش رو با نمودار و جدول توضیح داد و جلسه تموم شد و به نظر همه اوکی بودند من به کناریم گفتم : چرا یکی نپرسید اگه این چیزایی که داره میگه نشه چی میشه ؟ و کناریم گفت :چون همه میدونن اگه نشه خودش خودشو از همین طبقه پرت میکنه پایین ( احتمالا به این معنی که خودشو میکشه ) . منظور استاد ما اینجا توضیح فرهنگ کشورهای آسیای شرقی بود.
حالا چند روز پیش اینجا توی خیابون یک زوج دیدم . آقا یک مرد تیپیکال آلمانی بود . قد بلند و موهای بلوند و چشم های آبی و اندام ورزیده و خانم هم یک تیپیکال ژاپنی بود . قد کوتاه و موهای لخت مشکی و چشم های بادومی و از همه جالب تر اینکه یک کیمونوی رنگی هم پوشیده بود . با خودم فکر کردم این از قشنگی های باز کردن مرزها و پذیرفتن فرهنگای دیگه است چون حقیقتا ترکیب این دوتا فرهنگ چیز بی نظیری میشه .
یکی از دوستامون پیغام میده که دلم هوس اون آشی که درست کردی رو کرده . میگم آخر هفته بیاید خب تا براتون درست کنم .
سین پیغام میده که پارتنرش گفته اون مرغ شکم پری که اینجا خورده رو هیچ جا نخورده . بهش میگم بنده خدا وقتی داشتین می رفتین هم گفت اینا رو .
رفیق دیگه مون سر سفره و در حال خوردن قورمه سبزی میگه توام دست پتختت خیلی خوبه . هرچی خوردم خیلی خوشمزه بوده ( این نامبرده ازون وسواسیا و سوسولا در همه چیزه و بعید نیست تو غذا هم همینطوری باشه !)
امروز هم همسرم اصرار در اصرار که من میرم گل کلم و مخلفات بگیرم تو ازون شوری ها بنداز چون این شوری ها که از مغازه ی ترک خریدیم پیش شوری تو هیچ مزه ای نداره . بهش میگم فقط اگه فلفل قرمز تند پیدا کردی میندازم وگرنه دستورم خراب میشه ( حالا یه جوری جلوش میگم دستورم دستورم انگار از تو شکم مامانم آوردم دستورو ! نه بابا اینو زنگ زدم از خواهرم پرسیدم !) . راه میفته میره و نمیدونم از کجا پیدا میکنه . نمیدونم چرا اینجا همه چیز شیرینه حتی فلفل های قرمز باریک !
امشب بعد اینکه گل کلم و سایر مخلفات و ریختم تو شیشه ها و روش زدم : ۲۰۲۱.۰۸.۰۸ با خودم گفتم عجب تاریخ بامزه ای شد .
خلاصه فک میکنم وقتشه بیخیال درس هایی که خوندم بشم و یه کانال یوتیوب باز کنم و توش غذا بپزم و دستورهای تکراری غذاهای ایرانی ! رو بدم و ازین راه به یک پول و پله ای برسم ! اینطوری که صب به صب پامیشم و یک ویدئو میگیرم که : فالوئرای عزیزم امروز میخوام قرمه سبزی درست کنم . پیاز داغ و نمک بزنید که خوب و طلایی سرخ شه و سبزی های قرمه سبزی رو با شنبلیله بیشتر و سیر سرخ کنید .
تو بیو ام هم باید بنویسم : چی فکر میکردیم چی شد !!!
برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغ های و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده
سخن بگوییم
این از حیف های عمیق و بزرگ زندگیمه که نمیتونم یک ماچ گنده بکنم شاملوی عزیزم رو که این کلمه های زیبا رو با این صدای عجیب غریب چه تو تابستونی که چهل درجه است و چه تو تابستونی که بیست درجه است و بارون مثل چی میباره گوش بدی پر از حس نزدیکی و صمیمیت میشی . پر از همه ی چیزهای خوب .
من اگه خدا بودم از عمر یکی دو نفر به خصوص در تاریخ معاصر ایران! کم میکردم و همه رو روی هم میدادم به شاملو . واقعا حیف نیست توی دنیایی باشی که شاملو توش نیست ؟! اینقد خدای کوولی ام من !
گاهی فکر میکنم یکی از سخت ترین کارهای زندگی تصمیم ها و انتخاب هاست . تازگی ها هرتصمیم ساده و کوچکی هم حکم یک رویداد مهم را برایم پیدا کرده . مثلا فکر میکنم تصمیم ساده ای بود که یک شب گرفتیم که به هر نحوی شده مهاجرت کنیم . یادم هست همسرم نشست و گفت : تو فک میکنی من تنهایی میتونم برم ؟ و منم گفتم : اگه بخوایم همه چیز شدنیه . و اون تصمیم ساده یک دنیا تغییرات عجیب و غریب رقم زد که غیر از اون هیچ وقت نمی شدیم این آدمهایی که حالا هستیم ( که از قضا خیلی هم دوست دارم خودمون رو !) . حالا که اینجا نشستم همه چیز یک شکل دیگه شده و نگاهم به همه چیز عاقلانه تر و بالغانه تر شده .
ما برای رفتن و دیدن خانواده مون برنامه ریختیم و مرخصی گرفتیم اما حالا می بینیم بلیط بیش از حد گران است . هزار و چهارصد یورو همین جا هم پول کمی نیست . با این پول می شود رفت اسپانیا و چندین روز در یک هتل all inclusive ماند که البته این قیاسی که کردم خیلی چرت بود ! همسر من که هیچ حرفی ندارد حتی بیشتر از این هم هزینه کند اما وضعیت کرونا هم قوز بالا قوز است و اینکه ما واکسن زدیم چیزی از نگرانیش کم نمیکند . و اصلا حالا من نمیخواهم اینقد هزینه بکنم . امروز به مادرم زنگ زدم و گفتم بعید می دانم توی پاییز بیایم . همین چند روز پیش با خودم فکر میکردم تا خودم را کامل از آنجا نکنم نمیتوانم اینجا درست ادامه بدهم. خب من هنوز توی فکرم این بود که خانواده ام را زود به زود می بینم و آنها می آیند اینجا و تازه تمام خونه و زندگی ام هنوز آنجاست و باید بروم و یک سری از وسایلم را بیاورم و حتی باید موهایم را آرایشگرم که آنجاست کوتاه کند ! و یا دکترم ویزیتم کند و به همین سادگی یک چیزی توی وجودم هنوز آنجاست و انگار که بخش بزرگی ازم هنوز اونجاست . نمیدانم این بخشم کی می پذیرد که باید آنجا را رها کنم اما فکر کردم بهتر است از همین الان شروع کنم . این شد که صبح بیدار شدم و به همسرم گفتم ما نمیریم ایران . می تونیم تو مرخصیت بریم یک جایی همین اطراف به جهت رفع خستگی و روحیه ی خودت و من . و او با تعجب گفت : مطمئنی ؟
تصمیم البته سختی بود فقط و فقط بخاطر مامانم . یعنی تمام آدمها رو می تونم بگذارم یک طرف و مامانم رو طرف دیگه . همه ی این روزها یک چیزی توی فکرم بود که شاید اصلا نباید می رفتی و شاید باید می موندی و شاید یک روز پشیمون بشی از این نبودن کنارش . من که هیج وقت آدم موندن نبودم و اینو خودش هم می دونست . پس این مدت فکر میکردم باید هرچه سریعتر بروم و دوباره ببینمش و اونو بیارم اینجا و هرکاری میتونم بکنم . اما یک روز به خودم اومدم و گفتم : بهتره از این فاز بچگانه بیای بیرون .حالا زندگی تو اینجاست و مامان و همه یک بخش دور و نسبتا دست نیافتنی اند و اینو انگار از هزارسال پیش هم می دونستی . اصلا از وقتی هنوز هیچی جدی نشده بود . میتونی کلی هزینه کنی و الان بری اما این دلتنگی برطرف نمیشه و این دوری از بین نمیره . واقعیت زندگی من هم سفر پونزده روزه ی ما نیست بلکه اون بقیه ی سیصد و چهل روز زندگی در اینجاست . نه اینکه دلم نخواد برم یا بخوام خودمو بخاطر تصمیمم تنبیه کنم . نه فقط خیلی ساده اصلا منطقی ندیدم این سفر رو و فعلا ازش گذشتم تا یک جوری حالی خودم هم بکنم که اگر موهات بهم ریخته باید همینجا یک آرایشگر پیدا کنی و یا دکترت رو پیدا کنی و یک جوری یاد بگیری تمام وضعیت بدنت رو تا الان به آلمانی بهش توضیح بدی و هر چیز کم و کسری رو از همینجا تامین کنی و منتظر رفتن به ایران نباشی . شاید تا چند ماه آینده کرونا تموم شد و بلیط ها اندکی ارزان تر شد و دنیا یک شکل دیگه شد و من هم تونستم برم اما راستش دیگه منتظرش نیستم . نه منتظر سفر به ایران و نه تموم شدن کرونا و نه رنگی شدن دنیا . اما هنوز پر از شوق برای تجربه های جدید و دیدن دنیاهای جدید و آدمهای جدید .
امروز ساعت هفت بیدار شدم و بدو بدو خودم رو آماده کردم و نشستم منتظر تا از کلاس یوگا تماس بگیرند . حالا پنج دقیقه .. ده دقیقه .. دیدم کسی زنگ نمیزنه . به مربیم پیغام دادم که امروز کلاس تشکیل نمیشه ؟ جواب داده امروز تعطیله عزیزم و عیدتم مبارک !
با خودم گفتم از سکوت صبح و صدای پرندگان و این حرفا استفاده کنم و زبان بخونم . زبان آلمانی .. آخ از این زبان آلمانی . گاهی احساس میکنم دارم به مرحله ی پدرکشتگی باهاش میرسم . از بس که من میخونم و باز هم یک جا چیزی میشنوم که تاحالا نشنیده بودم و نمی تونم معنیش رو بفهم . حتی تصمیم گرفتم باهاش مثل روحیه ی خودش رفتار کنم . کاملا ساختار یافته و منطقی . این شکلی که اخلاق مودی ام رو گذاشتم وکنار و روزهایی که توی مود نیستم یکی میزنم توی دهن خودم و یقه ام را میگیرم و می نشانم پای زبان ! حالا اینها که گفتم خیلی متافوریک هستند ولی همین متد متافوریک خشن دارد جواب می دهد . لااقل توانستم یک دهن کجی به مودم بکنم که یک روز خوب است و آسمان ابری ُ درخشان است و همه چیز گل و بلبل است و یک روز دیگر هم جهان از اساس جای بیخودی است . بعد از وقتی این طوری دنیا را گرفتم دنیا هم من را یک طور دیگری گرفته و اینطوری من به فاکین اخلاق مودی ام غلبه کردم !
اینطور داشت بوش می آمد که روز تولد پنگوینم را باید در یک سوت و کوری سه نفری سر میکردیم چون اول تصمیم گرفتیم هرکسی را میشناسیم دعوت کنیم و اصلا یک پارتی ایرانی راه بیندازیم و به همه هم یک حالی بدهیم اما بعد دیدیم اقشار مدعو خیلی متفاوت هستند . یکی آلمانی فقط می فهمد و یکی انگلیسی بهتر می فهمد و یکی انگلیسی می فهمد اما ترجیح می دهد آلمانی جواب بدهد و یکی نه آلمانی می فهمد و نه انگلیسی ! و یکی مشروبات الکلی نمی خورد و یکی به کمتر از ویسکی لب نمی زند و یکی غذای گریل نمی خورد و آن یکی گوشت استخوان دار نمیخورد ! و یکی اصلا گوشت نمیخورد و خلاصه اگر همه ی اینها را زیر سقف جمع کنیم احتمالا آخرش دعوا میشود . این شد که تصمیم گرفتیم روز تولدش برویم استخر چون تمام رویاها و آرزوهای بچه ام در آب بازی کردن خلاصه میشود و از روزی که استخر رفتیم هرروز بیدار میشود و میگوید : بریم استخر و بعد که برایش توضیح میدهیم الان هوا سرد است و هروقت هوا گرم شد میرویم میگوید : حداقل مایومو تنم کن ! و تمام روز با مایو توی خونه راه میرود ! و بعد هم برویم پیتزا بخوریم چون غذای مورد علاقه اش پیتزاست تا سین پیغام داد که : خب دقیقا روز تولدش که روز دفاع منه اما آخر هفته اش ما میایم و این طوری اون بویی که اول کار میومد تغییر کرد . اما لااقل نیازهای دو نفر را خیلی راحت میشود برآورده کرد .
مدتی است دنبال یک شلوار جین میگردم و تمام برندهای اینجا را گشتم و پیدا نکردم . حالا هروقت میرسیم به یک لباس فروشی همسرم میگوید : برو ببین اینجا چیزی که میخوای رو نداره . دیروز که برگشتم گفتم : نداشت اینجام . بعد گفت : تو دقیقا چی میخوای که هیچ جا نداره ؟ واقعا برای خودم هم سخت بود توضیح بدهم اما گفتم : یه مدل مام استایل که قدش نود باشه و در جواب اینکه مام استایل دیگه چیه ؟ گفتم ببین شلواری که میخوام از بالا بلنده اما از پایین کوتاهه . نمیدونم کجای این خنده داره ولی خیلی خندید بعدش !
من نمیدونم کجای این جشن گرفتن داره که خدا بهت بگه برو سر بچه تو ببر !! اصلا این چه خدایی که بیاد همچین چیزی ازت بخواد ؟! و بعدم بگه میخواستم امتحانت کنم ! حالا بگیر سر این یکی رو ببر ! انگار اون یکی موجود زنده نبوده ! اصن به من چه این حرفا ؟!
روزهای آفتابی دلم می خواد کتاب و بطری آبم رو بگذارم تو سبد دوچرخه و برم کنار روخونه . اونجایی که این طرفش تا چشم کار میکنه چمن و درختای بلند و پرباره و چشم اندازش اون پل آهنیه بزرگه . سربالایی ها نفسم بند بیاد ولی از دوچرخه پایین نیام و سر پایینی ها ترمز نگیرم و کیف کنم از هوای سردی که بهم میخوره . اونجا بشینم رو چمنا و کتابمو باز کنم و چند ساعتی فارغ از همه چی کتاب بخونم و آفتاب بگیرم و وقتی سیر شدم از همه چی برگردم . اما خب اینجا نه کتاب فارسی دارم و نه سوادم درحدیه که کتاب آلمانی بخونم و نه تنها میرم بیرون ! بلکه همه با من پامیشن و حاضرم میشن که بیان بیرون . بعد میرسیم به پارکینگ و میگیم چه کاریه با دوچرخه ! بعد میریم یک جای آروم و خوش منظره ای روی اون صندلی کنار آب نما که درخت های چنارش تازه پر شدن میشینیم و پنگوینم اینقدر حرف میزنه و میگه اینو میخوام و اونو میخوام که نمیفهمیم اطرافمون ملت با چه آرامشی نشستن و چون این بچه یک دقیقه نمیتونه یک جا بشینه مجبورمون میکنه بلند شیم و بریم یک جایی که تاب و سرسره داشته باشه ! و بعد هم برمیگردیم خونه درحالیکه از هیچی سیر نشدیم .
اما به جاش امروز رفتم راه برم . چند روزی بود به ورزشهای تو خونه عادت کرده بودم و هوا هم چندان خوب نبود و تنبلی کرده بودم و همین دیگه . تنبلی کرده بودم بیشتر . این جایی که من میرم هر قسمتش یک چشم اندازی داره . یک روز سبزه و کانولاها تازه میخوان دربیان . یک روز کانولاها درمیان و یک دست زرد میشه . یک روز کانولاها خشک میشن و اون طرف تر لاله درمیاد و امروز که رفتم لاله ها نبودند و به جاش گل های آفتابگردون دراومده بودند . واقعا بابت این مدیریت چشم انداز ازشون تشکر میکنم ! خیلی دلم میخواست یک عکس درست و درمون میگرفتم اما اخیرا متوجه شدم دوربین گوشیم خیلی ضعیف شده و اصلا از عکسهایی که میگیره راضی نیستم . خوبه عوضش کنم اما نمیدونم کی و درضمن ازین وضعیت مصرف کنندگی که فعلا دارم هم اصلا راضی نیستم درنتیجه عوضش نمیکنم تا ازاین وضعیت مصرف کنندگی خارج شم !
پی نوشت : اعتراف میکنم اینکه تو تابستون با تاپ و شلوارک بری بیرون راه بری و باد بهت بخوره و احساس خفگی نکنی و بقیه هم به هیچ جاشون نباشه چی تنته نعمتیه که فقط یک زن خاورمیانه ای طفلک درکش میکنه !
توی هر شهر غریبی میشه با تو موندنی شد
قصه ی هزار و یک شب میشه بود و خوندنی شد
امروز که بعد از یک هفته یا شاید دو هفته یا حتی شاید سه هفته ! بلاخره آفتاب درومد اینو خوند ، دقت کردم و دیدم در یک سال و نیم گذشته اگه هرروز اینو برای من نخونده باشه ، روز درمیون خونده !
حالا اگه من با این اخلاقای نه چندان جالبم که برای خودم غیرقابل تحمله ! اونیم که “باهاش هر جهنمی میشه بهشت” ، آن دسته زنان که فاطمه ی زهرا سلام ا.. را الگوی خود قرار دادند و وجودشان مملو از صفات پسندیده و نیکوست چی اَن دیگه !!
چند ماه پیش توی اخبار وزیر بهداشت میگفت که تا آخر جولای هفتاد درصد بزرگسالان رو واکسینه میکنند . یادمه اون موقع گفتم : ما که جز این هفتاد درصد نیستیم . تقریبا دو هفته بعدش از طرف شرکت همسرم گفتند که میتونیم برای دریافت واکسن ثبت نام کنیم . اما ما نکردیم چون واکسن جانسون اند جانسون بود و همسر من کلا هوم آفیسه و منم کلا خونه ام و دیدیم خیلی واجب نیست برامون و میتونیم صبر کنیم . چند وقت بعدش یکی از دوستانمون گفت که از طریق دکتر خانواده میتونیم واکسن بگیریم و ما اونو هم پشت گوش انداختیم . دوستم خبر داد که از سایت دکتر لیب میتونیم نوبت بگیرم و اصرار داشت که اینو پشت گوش نندازیم چون خیلی راحته . چک کردم و دیدم نزدیکترین جایی که نوبت خالی داره شهریه که نیم ساعت باهامون فاصله داره که اونم بخاطر همین پشت گوش انداختیم . میخوام بگم ما جز اون دسته ی خیلی بی خیالا بودیم وگرنه خیلی از دوستانمان خیلی وقت پیش به طور کامل واکسینه شدند . تا اینکه یک روز اتفاقی دیدم میشه توی سایت مرکز واکسیناسیون شهرمون ثبت نام کنیم . اومدم ثبت نام کنم گفت باید تلفنی تماس بگیرید . تلفنی تماس گرفتیم و مشخصاتمون رو یادداشت کردند و گفتند با توجه به سن و وضعیت سلامت تون ممکنه شش تا هشت هفته دیگه نوبت تون بشه . در واقع می افتادیم آخر لیست . راستش من اصلا انتظار نداشتم همون هشت هفته دیگه هم بهمون نوبت بدن . یک ساعت بعد یک ایمیل دادن حاوی یک وقت واکسن برای سه روز بعد و نوبت دوم برای یک ماه بعدش . ازینکه تو همه چیز دست بالا رو میگیرند و الکی تو آدم انتظار ایجاد نمیکنن راضیم ازشون . اما بازم ازینکه اینقدر زود نوبت دادند واقعا تعجب کردم . همسرم که تعجب منو دید گفت : تو خودت به خودت بیشتر نگاه مهاجر و غریبه رو داری تا اینا !
توی راه برگشت از واکسن خوردن ! فکر میکردم تو همه ی زندگیم هیج وقت حسی که الان داشتم رو نداشتم . توی همه ی زندگیم هروقت یکی میومد یه قول و وعده ای میداد مطمئن بودم چرته و همیشه برای همه چیز باید یک استرس مضاعف می داشتم . نه اینکه الان اینجا بهشته یا همه چیز گل و بلبله که اصلا اینطور نیست اما ساده ترین چیزهایی که آدم باید تو کشور خودش داشته باشه رو من تازه اینجا گرفتم متاسفانه .
با خودم فکر کردم این مدت خیلی چیزهای تلخ و ناراحت کننده ای اینجا نوشتم و خودمم ازینکه اینطوری شده راضی نیستم . تصمیم گرفتم یکم از چیزای خوب بنویسم .
مثلا ازینکه رابطه ام با دکترم اینطوری شده که مثلا من یک چیزی میگم و اون میگه : من خیلی درکت میکنم . منم فلان سال همین حس رو دقیقا داشتم و میدونم چی میگی . بعد داستان فلان سال رو با جزییات برام تعریف میکنه . منم با شوق گوش میدم . این رابطه ی دو طرفه رو خیلی دوست دارم . مدت ها بود این مدل رابطه ای با کسی تو سن و سال اون نداشتم . چون یکم احساس صمیمت ام بیشتر شده راحت تر هم میتونم درباره ی خودم حرف بزنم و در نتیجه دارم جوابهای خوبی میگیرم و حالم خیلی خیلی بهتر از قبل شده . همین جلسه ی قبل یک چیزی بهم گفت که کلا نظرم درباره ی همه چیز عوض شده و ازون روز دارم تغییرات شگرفی رو میبینم . یک طوری شده که اصلا دوست ندارم متوقفش کنم و دلم میخواد تا آخر عمرم ادامه داشته باشه . از وقتی جلساتم رو کردم هر دوهفته از نظر مالی هم فشاری روم نیست و از این نظر هم راضی ام . خلاصه در یک رضایت خفنی غوطه ورم :))
و دیگه اینکه سریال the ,marvelous Mrs Maisel خیلی خوش ساخت و باحاله و خوب حال و هوای آدم رو با اون تصاویر زنده و فانتزی از آمریکا عوض میکنه . هرچند به نظر برای خانم ها جذاب تره و من خودم تنهایی می بینمش و کیف هم میکنم .
خلاصه زندگی اینطوری هنوز خوشگلیاشو داره .