خانه عناوین مطالب تماس با من

فضیلت های زندگی

فضیلت های زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • فروردین 1403 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 3
  • تیر 1402 9
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 6
  • اسفند 1401 6
  • بهمن 1401 6
  • دی 1401 5
  • آذر 1401 7
  • آبان 1401 4
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 4
  • مرداد 1401 5
  • تیر 1401 7
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 8
  • اسفند 1400 8
  • بهمن 1400 6
  • دی 1400 11
  • آذر 1400 7
  • آبان 1400 7
  • مهر 1400 11
  • شهریور 1400 8
  • مرداد 1400 8
  • تیر 1400 11
  • خرداد 1400 10
  • اردیبهشت 1400 12
  • فروردین 1400 15
  • اسفند 1399 20
  • بهمن 1399 19
  • دی 1399 15
  • آذر 1399 34
  • آبان 1399 25
  • مهر 1399 12
  • شهریور 1399 18
  • مرداد 1399 30
  • تیر 1399 21
  • خرداد 1399 22
  • اردیبهشت 1399 14
  • فروردین 1399 17
  • اسفند 1398 17
  • بهمن 1398 17
  • دی 1398 15
  • آذر 1398 16
  • آبان 1398 20
  • مهر 1398 17
  • شهریور 1398 14
  • مرداد 1398 13
  • تیر 1398 19

Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] 20 اسفند 1399 14:15
    در زمان بندی اشتباه کردم . از دست اندرکاران تقاضا دارم تحویل سال رو یک هفته ای زودتر بندازن ! پی اس : هرچی مامانم گفت زوده داری میندازی بهش گفتم نخیر زود نیست . تو نمیدونی اینجا هم هوا سرده و هم آفتاب کمه . به حرف ماماناتون گوش کنید .
  • [ بدون عنوان ] 18 اسفند 1399 23:02
    دستای سردِ سردتو یا بوسه های گرمتو ؟! از اینجاش تا اونجاش چقد اختلاف دما داشته ! - اسپاتیفای چی میگه با این آهنگایی که برای ما میاره ! این بنده خدا خودشم دیگه اهنگاشو گوش نمیده ! -من چی میگم که عین روانی ها هنوز بیدارم و به اختلاف دمای بدنِ فردِ موردنظرِ شاعر توجه میکنم ؟!
  • 8 مارس 18 اسفند 1399 16:11
    بلاخره کارت اقامتم را گرفتم . در روزی که شبش چهار ساعت خوابیده بودم و همه چیزم بهم ریخته بود. اما سر صبح تصمیم گرفتم اخلاق فاطمه ی زهرایی ام را جایگزین اخلاق گند ام بکنم . بدو بدو نهار درست کردم و خوردم و راهی اداره ی امور مهاجرین شدم . جایی که بلاخره یک کارت دستم دادند که از شر آن پاسپورت با آن عکس احمقانه اش رها...
  • 7 مارس 17 اسفند 1399 15:31
    روزهای یکشنبه جدیدا روزهای موردعلاقه ام شده . روزهایی که من آشپزی نمیکنم و پنگوئنم را پارک نمی برم و به جاش می توانم بروم برای خودم راه بروم و دوشِ یک ساعته بگیرم و کتاب بخوانم و مهم تر از همه کمی تنها باشم . این روزها معمولا آفتابی است و با تصور من از آب و هوای این کشور خیلی فرق دارد . البته هوا نسبتا سرد است ولی...
  • [ بدون عنوان ] 16 اسفند 1399 16:35
    بعد از اینکه چراغ های سقفی رو نصب کردیم نشست روی مبل ها روبه روی ساعت و میز و گلهایی که روی شوفاژ چیده بودم و رومیزی ای که با خودم آورده بودم که با کوسن های روی مبل ست بود و گلدانی که چند روز پیش خریدم و با گل های لاله پر کردم و گفت : تو تا حالا به این فکر کردی زمینه ی کاریتو عوض کنی ؟ با قاطعیت گفتم : نع چند دقیقه...
  • 5 مارس 16 اسفند 1399 01:02
    بعدازظهر قشنگی بود . آسمان ، آبیِ ابری بود . این اتفاق به ندرت می افتد اما وقتی می افتد چشم انداز مقابل من شبیه بوم نقاشی می شود . سقف های شیرونی شبیه چوب و پنجره ی خانه ی زوج روبه رویی که من دوستشان دارم و آسمانِ ابری اما آبی . سرم به کتابی که اخیرا از کتابخانه ی اینجا گرفتم گرم بود . مثلا رفتم با متد خودم زبان...
  • [ بدون عنوان ] 14 اسفند 1399 03:38
    هرچند دیدن سریال چرنوبیل برای من و روحیه ام اصلا مناسب نبود و دو سه روز متوالی ذهنم را بدجوری درگیر و حالم را خراب کرده بود ، اما دیدنش به ندیدنش می ارزید . دردناک ، خیلی دردناک و فاجعه تنها کلماتی است که به ذهنم می رسد .
  • [ بدون عنوان ] 11 اسفند 1399 22:31
    عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق به روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه .
  • 28 فوریه 10 اسفند 1399 14:05
    یکی از خونه های کنار رودخونه ، خونه ی مورد علاقه ی منه . توی حیاط کوچکش یک درخت گیلاس داره که عکس درخت و میوه اش رو هم به تنه ی درخت زده که ملت در زمستون متوجه باشند که با چی طرف هستن ! بعد از شاخه های بدون برگِ درخت ،شیشه های کوچکی رو آویزون کرده که وقتی بارون می باره پر از آب میشن و یک‌جوری متمایل هستند که وقتی پر...
  • [ بدون عنوان ] 9 اسفند 1399 00:10
    یک شو تو یکی از شبکه های تلویزیون آلمان گذاشته بود به نام : Let‘s Dance یک‌جوری تمام مغز و مخ ام رو گذاشتم که ببینم چی میگن که اگه از اول همینطوری آلمانی رو خونده بودم الان تو قله های زبان آلمانی ایستاده بودم . و عجبا که واقعا هم می فهمیدم دارن چی میگن ! درضمن با دیدن یک خانم پنجاه ساله که آه و واه که چقد خوشگل می...
  • ۲۵ فوریه 7 اسفند 1399 20:01
    رسیدم به همون جایی که همه یک روز میرسن . جایی که توش واقعا برات سوال میشه که این آلمانی ها چالش زندگیشون چیه ؟! یعنی اساسا دغدغه ی فکری شون چیه ؟! اینا از وقتی به دنیا میان که دولت به والدین شون کمک مالی و غیرقابل میکنه تا کودکی شون رو بدون مشکل سپری کنند . اگه درس خون باشن و مهندس بشن که نون شون تو روغنه چون بهشت...
  • [ بدون عنوان ] 3 اسفند 1399 04:13
    فقط یک خنگ ، اونم به معنی واقعی کلمه ، میتونه در یک آخر هفته ی آفتابی که روزش چهار ساعت راه رفتند پیشنهاد بده که نصف شب بنشینند و la vie en rose رو ببیند و حتی از مرز پیشنهاد هم فراتر بره و اصرار کنه . اونم فیلمی که یک بار دیده ! و اون خنگ منم ! و الان در حال متلاشی شدنم . اینم به معنی واقعی کلمه .
  • [ بدون عنوان ] 3 اسفند 1399 00:17
    دکترم اخیرا رو پروفایلش یک چیزی نوشته که فکر میکنم داره با من حرف میزنه ! یعنی خیلیا دقیقا مشکلات منو دارن ؟! از وقتی اینو فهمیدم مشکلاتم به نظرم خیلی مسخره شدن !
  • 19 فوریه 1 اسفند 1399 20:45
    تازه با پدیده ی هنزفری بی سیم آشنا شدم ! بله همینقدر عقب افتاده بودم و یک گارد احمقانه ای گرفته بودم مقابل این تکنولوژی و فکر میکردم خیلی زرنگم اما زهی خیال باطل که خیلی خنگ بودم . شما فکر کن وقتی داری آشپزی میکنی یا وقتی داری می دوی یا وقتی نشستی که پنگوئنت برای خودش آب بازی کند پادکست ها و آهنگ‌ها و کتاب هایت را هم...
  • [ بدون عنوان ] 28 بهمن 1399 15:39
    برنامه ی زندگیم اینطوریه که صبح که بیدار میشم از همون تو رخت خواب به مامانم زنگ میزنم . درحال نهار درست کردن به خواهرم که تازه از مدرسه اومده زنگ میزنم . در حال غذاخوردن برادرم زنگ میزنه و با کل خانواده اش یک ساعتی حرف می زنم . عصر که خواهرزاده ام از سر کار میاد زنگ میزنه و یکم با اون حرف میزنم و شب ها هم عموما با...
  • 15 فوریه 27 بهمن 1399 17:41
    از وقتی یک ارکیده سفید و سه تا و نصفی پیاز به بار نشسته ی نرگس رو آوردیم توی خونه ، خونه به نظرم گرمتر شده . نرگس ها با سرعت عجیبی گل می دهند و بعد من نگرانم که نکند این زیبایی و بوی خوش زود تمام بشود و اصلا راهی هست که بتوانم سرعتِ این گل دادن را کم کنم ؟! و ارکیده هم چنان باوقار و زیباست که هیچ حرفی تویش نیست . شبیه...
  • [ بدون عنوان ] 25 بهمن 1399 05:53
    پیش خودم فکرکردم یک نفر همراه من بیداره . ”Killing me with his song” را به جای همه ی حرف‌هایی که تایپ کردم و ‌پاک کردم و همه حرف هایی که فردا نمی خواهم به دکترم بگویم و همه ی دیوارهایی که مدتهاست دور خودم کشیدم تقدیم می کنم به همه ی لحظه هایی که خودم اون کسی بودم که خوبم کرد . پی اس : killing me with his song عنوان...
  • [ بدون عنوان ] 22 بهمن 1399 21:49
    بسم الله الرحمن الرحیم امشب شب رقصه غصه دیگه بسه صدق الله العلی العظیم . به حرف شهرام کرده و انواع غصه ها اعم از دلم برای مامانم تنگ شده ، هوا چرا سرده ؟! آفتاب درمیاد که چی بشه ؟! وقتی دمای هوا منهای هشت درجه است ! کرونا چرا اینقد خره ؟! چرا مغازه ها باز نمیشن ؟! چرا دوستم نمیتونه بیاد پیشم ؟! چرا زبان آلمانی سخته ؟!...
  • 8 فوریه 21 بهمن 1399 01:16
    روز برفی و دمای زیر صفر غذای روح لازم دارد . ندارد ؟! گوشم را سپردم به پینک مارتینی و Amado mio اش و چشم‌هایم را دادم به این جملات از محمود درویش : اولاً : أحبک ! ثانیاً : مهما حدث ببینما لا تنس اولاً ... اولا دوستت دارم . ثانیا هرچه بین ما رخ داد اولا را فراموش نکن . و زیر برف و دمای زیر صفر گرم شدم .
  • [ بدون عنوان ] 19 بهمن 1399 23:03
    یکیشون خییییلی خوبه یکیشون خییییلی خوبه همگی بگید ماشالا ! با صدای رویایی حسن شماعی زاده رفتم به استقبال هفته ای با میانگین دمای منهای هفت درجه .
  • [ بدون عنوان ] 19 بهمن 1399 03:57
    کنار ما باش که با هم .... خورشید و بیرون بیاریم ... پی اس: آخ آخ ازین صدای ابی . آخ آخ
  • 6 فوریه 18 بهمن 1399 18:25
    دیروز یک مسیر جدید را پیش گرفتم . از دو تا پل رد شدم و رسیدم به شهر کناری مان . بعد افتادم توی یک کوچه ای که دلم نمیخواست از آنجا بیرون بروم . حاضرم بودم همانجا یک خونه داشته باشم و تا آخر عمرم همانجا زندگی کنم و بر میل بی انتهایم به تغییر و تنوع غلبه کنم . کوچه ی باریکی بود با خانه های یک طبقه و سقف های شیروانی و...
  • 4 فوریه 16 بهمن 1399 17:35
    هفت هشت ساله که بودم بعضی صبح ها مادرم برای اینکه زحمت خودش را کمتر کند بالای سرم می ایستاد و می گفت : پاشو برف اومده . و من از جا می جهیدم پشت پنجره و گاهی می دیدم که فقط اندکی برف آمده و یا فقط در حال آمدن است . امروز همسرم آمد بالای سرم و گفت : پاشو امروز خورشید دراومده ! و من مثل همون سالها از جا جهیدم و دیدم که...
  • [ بدون عنوان ] 13 بهمن 1399 17:57
    واقعا نمی دانم چرا ما هرروز داریم به یک هایپر مارکت در ابعاد غول میرویم و در راه برگشت هم دستمان پر از خرید است . دیروز به همسرم گفتم : چرا ما هرروز اینقد خرید داریم ؟! او هم خنده ای کرد و گفت : چون فقط داریم میخوریم ! فکر میکنم به همین زودی ها خود مرکل دست به کار شود و دوباره ما را قرنطینه کند چون نان استاپ هرروز توی...
  • 31‌ ژانویه 13 بهمن 1399 01:52
    فرقی بین شنبه و یکشنبه و باقی روزها در اینجا نمی بینم . به دلیل هوم آفیس شدنِ نود درصدِ مشاغل ، صبح ها همه جا خلوت است و کرکره های خانه ها بالا کشیده شدند و گاهی هم از پنجره ها دودی و بخار آشپزخانه ای بلند می شود . بسته بودن تمام مغازه ها و سردی هوا و شبهای طولانی و بارش های مداوم یک جور زمستان نه چندان جذابی در اینجا...
  • [ بدون عنوان ] 12 بهمن 1399 02:18
    نمیدونم کجا امشب اینو خوندم و از خنده مُردم . گفتم به مناسبت دهه فجر هرجا که باشم دلم تو ایرانه که به کوری چشم شاه زمستونش هم هرسال بهار میشه و چیزی که خوندم رو اینجا بذارم . خطاب به همون مخاطبِ خاص : اگه پاریس مونده بودی هم به تو خوش می گذشت هم به ما :)))
  • 29 ژانویه 10 بهمن 1399 17:19
    امروز برای یک کار اداری راهی اداره ی امور مهاجران یا یک همچین جایی شدم . در ابتدا بگویم که این کار را همسرم می توانست انجام بدهد اما او اصرار دارد که من را هرچه سریعتر هل بدهد توی جامعه ی آلمان و البته من هم مشکلی ندارم . از دیشب روی نقشه و این طرف و آن طرف مسیر را چک کرده بودم و همه چیز اوکی بود . وقتی راه افتادم...
  • 27 ژانویه 9 بهمن 1399 01:56
    امروز بلند شدم و خودم تنهایی راه افتادم که یک سری خرید بکنم . برف می بارید به چه زیبایی و وقاری . انگار که نشسته بودم توی یکی از آن گوی های شیشه ای که دو تا مجسمه هم دارند . اگر می‌شد رفت توی آن گوی ها آرامش و زیبایی اش درست مثل مسیر امروز من بود . یک سنجاب قهوه ای هم در مسیر رودخانه دیدم که طفلکی بدجوری سردش بود و...
  • 25 ژانویه 7 بهمن 1399 07:02
    اولین تجربه ام سبز و خاکستری بود . تا کنار رودخانه ی همین نزدیکی پیاده رفتیم و از کنار رودخانه تا مرکز خرید . تقریبا همه جا تعطیل بود چون تا دو هفته ی دیگر lockdown را تمدید کردند . صبح برف باریده بود بیشتر از هرروز و تا ساعت یازده همچنان می بارید . فکر میکردم با این اوصاف امروز هم در خانه هستیم اما عصر هوا بهتر شد ....
  • 24 ژانویه 5 بهمن 1399 22:31
    امروز صبح که بیدار شدم برف می بارید . یک دست و نرم و لطیف . کمی هم سپیدپوش شده بود بیرون . نزدیک ظهر اینقدر باران بارید که برف ها آب شدند و سر ظهری آفتاب درآمد . خلاصه از یک صبح تا ظهر سه فصل را تجربه کردیم . کم کم دارم یک چیزی از جانب دویچلند توی ماتحت ام احساس میکنم ! اون از اون یازده ماه منتظر بودن و این هم از این...
  • 599
  • 1
  • ...
  • 6
  • 7
  • صفحه 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 20