خانه عناوین مطالب تماس با من

فضیلت های زندگی

فضیلت های زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • فروردین 1403 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 3
  • تیر 1402 9
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 6
  • اسفند 1401 6
  • بهمن 1401 6
  • دی 1401 5
  • آذر 1401 7
  • آبان 1401 4
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 4
  • مرداد 1401 5
  • تیر 1401 7
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 8
  • اسفند 1400 8
  • بهمن 1400 6
  • دی 1400 11
  • آذر 1400 7
  • آبان 1400 7
  • مهر 1400 11
  • شهریور 1400 8
  • مرداد 1400 8
  • تیر 1400 11
  • خرداد 1400 10
  • اردیبهشت 1400 12
  • فروردین 1400 15
  • اسفند 1399 20
  • بهمن 1399 19
  • دی 1399 15
  • آذر 1399 34
  • آبان 1399 25
  • مهر 1399 12
  • شهریور 1399 18
  • مرداد 1399 30
  • تیر 1399 21
  • خرداد 1399 22
  • اردیبهشت 1399 14
  • فروردین 1399 17
  • اسفند 1398 17
  • بهمن 1398 17
  • دی 1398 15
  • آذر 1398 16
  • آبان 1398 20
  • مهر 1398 17
  • شهریور 1398 14
  • مرداد 1398 13
  • تیر 1398 19

Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • هفته های بی مروت 5 فروردین 1399 16:50
    سه روز است که بدون توقف باران می بارد . باید رکوردی باشد در نوع خودش . پرت می شوم به رودخان سال 91 . رفتیم وسط روستا یک خانه گرفتیم که بوی نم می داد . مرغابی ها توی حیاطش قدم می زدند و باران می بارید . یادم هست شب که شد گفتم: من بدون تو نمی تونم زندگی کنم و او گفت من هم نمی توانم . از همین حرف هایی که اولِ ازدواج گونی...
  • [ بدون عنوان ] 28 اسفند 1398 14:30
    :Reverdie A poem to celebrate the arrival of spring French origin-
  • آخرین نفس زمستان 27 اسفند 1398 14:38
    یعنی الان بگویند ماست سیاه است ممکن است باور کنم چون هیچ وقت باور نمیکردم دو روز مانده به سال نو وضعم این باشد ! قیافه ام شبیه زیرخاکی است با ابروهای درآمده ! یک شلوار خریده بودم و می خواستم یک بلوز هم بخرم که افتادم در قرنطینه و حالا دم سال نو احتمالا باید شلوارم را بپوشم و بالا تنه برهنه! سال را نو کنم و همه هم...
  • تنها نه روز مانده به بهار جدید و ما ... 20 اسفند 1398 12:09
    شاید برای همه اینطور نباشد اما من گاهی دلم می خواهد مسئولیت همه چیز با من نباشد . وقتی بچه دار شدم دلم می خواست آن نود و نه درصد مسئولیتی که فقط و فقط مال من است را بندازم گردن یکی . انصافا یکی بود که تا جایی که می توانست کمک می کرد ولی آخر سر هم خیلی چیزها فقط مال من بود . حالا هم دلم می خواهد بخشی از این مسئولیت را...
  • جمعه ها سر نمیاد 16 اسفند 1398 23:31
    نمی دانم باید به مزخرف بودن عصر جمعه اعتراف کنم یا نه ؟ یکی از دوستانم که در یکی از کشورهای اسکاندیناوی زندگی می‌کند یک بار برایم تعریف می کرد که این عصر جمعه اینجا غروب ندارد و هوا هم تا صبح مثل روز روشن است اما من دچار غم غروب جمعه شدم . حالا من توی خود ماجرا هستم : خونه نشینی ، خستگی ، کلافگی و عصر جمعه . وزارت...
  • [ بدون عنوان ] 14 اسفند 1398 22:35
    روزی هزاربار ویدئوی خانه را نگاه می‌کنم و روی جزییات پاز می زنم و فکر می کنم که خب ، این گوشه چی بکارم ؟ این زیر چی بگذارم ؟ روی این دیوار چی آویزان کنم؟ لبه شومینه چی بگذارم ؟ پرده بزنم یا نزنم ؟ اصلا حیف آن پنجره های سراسری نیست که با پرده پوشیده بشوند؟ صاحبخانه گفته توی حیاط هرچی دوست دارید می توانید بکارید و من...
  • پنگوئن شرقی من 12 اسفند 1398 23:20
    کیس که وصل شده به تلویزیون و تلویزیون نقش مانیتور را دارد . یک وب کم 360 درجه هم گذاشته روی تلویزیون که تمام خانه را پوشش می دهد . پنگوئنم می رود و دستش را می گذارد روی علامت ایموجی ها . من برایش باز می کنم . بعد دستش را می گذارد روی آیکون حیوانات . رویش کلیک می کنم . بعد آنها را اسکرول می کند و منتظر است که بالا...
  • مری و مکس و‌ دیگران! 12 اسفند 1398 00:54
    مری و مکس را دیدم . متفاوت بود . احساساتم رقیق شدند . خاکستری اش مثل دنیای همین روزهای خودم بود . یک سری فیلم تکراری هم دیدم که به لطف وجود پنگوئنم بود که وقتی هست تمام توجه من را می طلبد و امان فیلم جدید دیدن را به آدم نمی دهد ! مثل برف روی کاج ها . البته دوست نداشتم پنگوئنم مثل پدرش مهندس بشود ولی به نظر او از همین...
  • [ بدون عنوان ] 11 اسفند 1398 18:04
    دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم ، می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جواهری ام تخم خواهند گذاشت . تقدیم به خودم برای هنرمندی ام در روزهای قرنطینه .
  • یادمانه 11 اسفند 1398 00:52
    اگه از من بپرسن کی تو این موسیقی پاپ ایرانی تباه شد جوابم کوروسه! علت فنی و تخصصی هم ندارم ! صرفا چون هرزمان آهنگ های قدیمی اش رو گوش میدم حالم خیلی خوب میشه و دلم می‌خواد که با همون فرمونی که داشته می رفته ، می رفته و متوقف نمیشده . گاهی به این فکر می کردم اسم پنگوئنم رو بگذارم یاسمن به خاطر اون آهنگ یاسمنش! اما...
  • [ بدون عنوان ] 10 اسفند 1398 00:15
    خوش سلیقه مثل اون سال‌های دور . مثل همیشه ... و من وسط دلتنگی هام چه خرذوقم:))) نسکافه #رستاک_حلاج
  • تو شب بیدار منی 9 اسفند 1398 23:24
    دنبال آن مغازه ی رنگی توی وجودم هستم . دنبال آنجایی که هنوز امید در آن زنده است .
  • عشق سالهای کرونا 8 اسفند 1398 12:51
    نه اینکه خیلی به امور ماورالطبیعه اعتقاد داشته باشم و یا خرافاتی باشم اما یک ماده گرای صرف هم نیستم و معتقدم ورای حس و جسم ما هم چیزهایی هست و قوانینی برپاست . با اینکه هرچه در زندگی دیدم حاصل شانس و تصادف بوده اما به نظرم می رسد باید هوشمندی ای ورای اینها باشد . حتی اگر هم نیست من دوست دارم فکر کنم هست . اگر هیچ جای...
  • در قرنطینه 7 اسفند 1398 15:54
    آقای روباه شگفت انگیز را دیدم. برای هزارمین بار. چون او و خانواده اش واقعا شگفت انگیزن .چون من عاشق وقتی ام که می گوید: -چون من یک حیوون وحشی ام . و لحظه با دیدن آنها روباهی می گذرد.
  • Sweet dreams 6 اسفند 1398 01:32
    توی آشپزخانه مشغول کارهای معمولی ام . صدایش را می شنوم که از اتاق می گوید : بیا دیگه . می روم لبه ی تخت می نشینم و عمیق ترین احساس دلتنگی تمام زندگی ام را تجربه می کنم . توی همین هاگیر و واگیر با خودم ، پیغام می دهد که خانه را دیده و به نظر خوب است . خانه ی قشنگی بود . یک حیاط سراسر چمن داشت که با پرچین از خیابون...
  • روزهای چرک 5 اسفند 1398 14:53
    منتظرم از همینجا که نشسته ام زمین دهن باز کند و دایناسورها بیرون بزنند و تکه و پاره ام کنند ! احساس می کنم به اندازه ی کسی که از اردوگاه آشوویتس زنده درآمده درد و رنج کشیدم و به اندازه ی کسی که جنگ جهانی دوم را دیده ، تجربه دارم . کلاس زبانمان تعطیل شده . درحالیکه هیچ منبعی اشاره نمی کند که چند نفر توی این شهر کوفتی...
  • [ بدون عنوان ] 4 اسفند 1398 22:25
    لعنت به همه ی کسایی که میتونن ترس و عدم امنیت رو تا فیها خالدون آدم‌ها بفرستند . لعنت به همه چیز در این خاک نفرین شده .
  • [ بدون عنوان ] 1 اسفند 1398 16:13
    از دو روز پیش می خواستم این جمله را تکست کنم برایش و تازه همین یک ساعت پیش فرصت شد که بگویم : عزیزم . مرسی برای همه چیز . درواقع برای این جمله ام بیشتر برای بدبینی ها و غرغرهای خودم بود و تلاش و پشتکار او . برای اینکه من غرغر کردم و آنکه بعد از دو هفته در اولین مصاحبه اش موفق بود و قراردادش را امضا کرد او بود . برای...
  • بی گذشت از غفلت من حرف بزن 29 بهمن 1398 14:36
    -اسمش را می دانم ولی هیچ مهم نیست . همکلاسیِ چندین ترمم هست . باید سی و هفت یا هشت ساله باشد . شکم جلو ، بلوز روی شلوار ، چشمها بدون عمق ، طرز حرف زدن فاجعه ، ادبیات حرف زدن گریه دار . در مجموع کسی که رشد عقلش در پنج شش سالگی متوقف شده و صرفا مابقی اعضا و جوارحش رشد کرده ! با هم می رویم مکالمه کنیم . من گشتم و دو تا...
  • Dreamy world 27 بهمن 1398 09:18
    دنیای عمیق کلمات ، دنیای مورد علاقه ام . :ilunga A person who will forgive anything the first time , tolerate it the second time , but never a third time
  • [ بدون عنوان ] 26 بهمن 1398 14:18
    تقریبا تمام دیشب را بیدار بودم . پنگوئنم را که از سر شب توی کلوپ کودکان چرخانده بودم سر شبی غش کرد و من را تنها گذاشت . باد وحشی شده بود و یک جوری به شیشه و پنجره می کوباند و “هوی هوی “ می کرد که تمام زندگی ام شبیه این فیلم های ژانر هارور شده بود! البته من هیچ وقت از این چیزها نمی ترسیدم . ترس های من اساسی تر از صدای...
  • [ بدون عنوان ] 25 بهمن 1398 14:46
    صبح رفتم پمپ بنزین ، شیشه رو کشیدم پایین و خواستم سووییچ رو بدم به اون جوون که با لبخند گشادی گفت : روزتون مبارک خانم ، ولنتاینتونم مبارک . گل از گل ام شکفت . نمی دونم چرا از صبح خیلی خوشحالم . تا حالا یک نفر توی پمپ بنزین ولنتاین و بهم تبریک نگفته بود . دم اون جوون توی پمپ بنزین گرم . حتما خیلیا رو خوشحال کرده امروز...
  • Sweet Dreams 24 بهمن 1398 23:53
    یک‌دستش را می گذارم زیر گردنم‌ و آن یکی را می گذارد روی گونه ام . سهم من از خودم هست . سهم من از خداست . فکر می کنم هیچ وقت اینقدر عاشق نبودم . هیچ وقت اینقد از لمس شدن گونه هایم با دست های یکی لذت نبردم . پر از عشق می شوم . پر از چیزی که اسمش را نمی دانم اما خیلی خوشایند است . بعد او آرام می گوید: مامان؟ و من که فکر...
  • Diaries 24 بهمن 1398 00:01
    شاید محصول شرایط است که این طور آسیب پذیر شدم . اینکه می گویم مشهود نیست . یک حس درونی است . به شدت می ترسم . نگرانم . روزی ده بار به مادرم زنگ می زنم و حالش را می پرسم و او با خنده می گوید : اگه تو بذاری من خوبم ! من باز تمام روز خودم را می خورم و حوصله ی هیچ چیز را ندارم . تقریبا تا سرحد مرگ سعی می کنم زندگی معمولی...
  • روز نهم 21 بهمن 1398 13:03
    یکی دو ماه بود می رفتم‌ و میومدم و می گفتم : کی آشغالا رو ببره وقتی تو رو نداریم؟! و او می گفت : یعنی الان مشکل تو فقط آشغالاس و من می گفتم : باهات رو راست باشم از پس بقیه چیزا برمیام ولی این آشغالا خیلی رو اعصابن و او میگفت : تو روحت ! مطمئنم این موضوع فقط بین ما بود . واحد بقلی مون یه دختره همسن منه که یه دختر چهار...
  • [ بدون عنوان ] 18 بهمن 1398 17:26
    خواب دیدم برف باریده . یک دنیا . صبح بیدار می شوم و نمی دانم باید چکار کنم . دیشب مسواک نزدم ! یک در هزار بار هم این اتفاق نمی افتد . می روم که مسواک بزنم . می بینم حتی انرژی ی زدن آن دکمه را ندارم تا مسواک لطف کند و دندان هایم را بشورد! نگاهی به برنامه هایم می اندازم . فردا قرار بود با دوستم برویم پارچه بخریم و مانتو...
  • [ بدون عنوان ] 18 بهمن 1398 00:20
    همه ی دنیا ایستادند مقابلم و گفتند : تو چقد بدبینی . همه ی آنهایی که خوب می شناختنم . می خواستم باور نکنم که زمستان سالهاست دارد جانم را می کند . این زمستان های لعنتی که تمامی ندارند . تولد برادرزاده ام باید هفته ی پیش می بود نه امشب . بعد از مدتهای طولانی به خودم آمدم و دیدم پاهایم یخ کرده ،پاهایم کدتها بود یخ نمی...
  • زیباترین بهانه 17 بهمن 1398 15:12
    یک‌ جایی روی کتف چپ ام ، کمی دور از ستون فقراتم هست که پنگوئن قشنگم می آید و لباسم را کنار می زند و آنجا را که پیدا کرد یک بوسه می زند و می رود . هر دفعه درست همانجا . آنجا مقدس ترین جای زمین است نه چون بخشی از بدن من است ، چون او در معصومانه ترین حالتی که در تمام زندگی ام دیدم آنجا را می بوسد. او شاید بعدها این عادتش...
  • First days 15 بهمن 1398 16:10
    از اولین پیام هاش این بود که : یه جوری این روزا سر خودت رو شلوغ کن که وقت نکنی تنها بشی . بعد از هشت سال زندگی می دونم که خودش شاید کمی احساس تنهایی کرده و نمیخواد من تجربه اش کنم که اینو میگه . به حرفش گوش می کنم و می روم پوستم را ساب سیژن می کنم . یک ..خوری اضافی ! نصف صورتم ورم می کند و‌ کبود می شود و زخم و زیلی به...
  • From M , with missing 13 بهمن 1398 19:11
    ای تو هم سقف عزیز حالا باید یک عنوان دیگر پیدا کنم . دیروز پ من را توی حیاط موسسه دید و گفت : فردا میره دیگه ؟ و من گفتم : اوهوم و او گفت : چه دلگیر . دیروز به نظرم هیچ چیز دلگیر نبود ولی حالا به نظرم همین که ما دیگر هم سقف نیستیم خیلی دلگیر است . خوشحالم که تو می دانی که من تمام زندگی ام از شیوه ی رفتار خودمان با...
  • 599
  • 1
  • ...
  • 14
  • 15
  • صفحه 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 20