-
[ بدون عنوان ]
13 بهمن 1398 00:25
چه جان سختم که بعد از رفتن ِ تو باز جان دارم ولی از تو چه پنهان,روح و جسمی ناتوان دارم کسی از ظاهر ِ یک کوه حالش را نمی فهمد به ظاهر ساکتم ,در سینه ام اتش فشان دارم پر از دلشوره بودم در کلاس گرم اغوشت و باور کرده بودم پای عشقت امتحان دارم چه حس ِ نادری, با فتح الماس ِ حضور تو تمام لحظه ها احساس می کردم...
-
خط خطی
11 بهمن 1398 16:40
جدیدا طاقتم خیلی زود تموم میشه و به واکنش های اطرافم خیلی چکشی! ری اکشن نشون میدم . هنوز نظری درباره ی درست و غلط بودن رفتارم ندارم اما کنترلی هم روش ندارم . مثل چند سال پیش صبوری نمی کنم ببینم از ته هرچیزی چی قراره دربیاد و بعد مناسبت با اون واکنش نشون بدم . مطلقا نمی تونم متوجه قصد و نیت بقیه باشم و تا ته فکرشون رو...
-
هراس و خیال
10 بهمن 1398 00:40
یک نظریه پرداز معتبر بود که گفته بود : دنیای ما می تواند پروژه ی درسی یک دانشجوی سال سوم در یک گوشه ی دیگر کهکشان باشد . نظریه اش زیادی برایم جذاب است . دانشجوی عزیز یک سیستم درست کرده و سیستم دارد خودش برای خودش کار می کند و مشکلاتش را حل می کند . او می گوید ایده ی ساعت ساز پیر که جالب تر است . همان که در آخرین...
-
پاییز در زمستان
4 بهمن 1398 00:15
"پاییز ، پاییز "ه فریبرز لاچینی درست مثل یک زمزمه ی عاشقانه است وقتی کنار پنجره نشستی و بیرون برف ریزی می باره. قشنگ ترش اینه که برادرزاده ی دوست داشتنی ات این آهنگ رو به زیباترین شکل ممکن بنوازه ، در بعدازظهری که تولد تنها برادر عزیزت هست. پی اس: در دایره ی خودم ، عاشقانه همه رو دوست دارم و کنارشون به شدت...
-
همه جا سپید
2 بهمن 1398 06:52
چند روزی است حوصله ی حرف زدن با هیچ کس را ندارم و از مرحله ی آنتی سوشیالی به مرحله ی سوشیال گریزی رسیدم. اپ اینستاگرام را پاک کردم ، روزها تا بتوانم می خوابم و می خورم. بعد یک گوشه می نشینم و دعا و مراقبه می کنم و برای جمیع مردگان و زندگان و موجودات عالم آرزوی صلح و دوستی می کنم. یک تسبیح هم از صبح تا شب توی گردنم...
-
شاملوی قشنگ
28 دی 1398 11:14
اگر بگویم که سعادتحادثه یی است بر اساس اشتباهیاندوه سراپای اش را در بر می گیردچنان چون دریاچه ای که سنگی راو نیروانا که بودا را.چرا که سعادت را جز در قلمرو عشق بازنشناخته استعشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست. بر چهره ی زندگانی من که بر آن هرشیاراز اندوهی جان کاه حکایت می کندآیدا لبخند آمرزشی است. -شاملو از مجموعه ی...
-
شنبه ی سیاه
21 دی 1398 10:25
Fuck all of you motherfuckersFuck you all
-
یک جای خیلی دور از اینجا
15 دی 1398 17:24
وسط کارم هستم . به دنبال نوشیدنی الکلی خاصی که همراه غذای خاصی در کانادا سرو بشود ! توی سرچ هایم هوای سرد کانادا را حس می کنم . بعد به یاد فیلم everybody knows می افتم مثل تمام این دو سه روز که هزار بار یادش افتادم . چند شب پیش فیلم را دیدیم. خب ما از جمله خجستگان تاریخ ایم. به دوستم می گویم فلان فیلم را دیدیم و او می...
-
[ بدون عنوان ]
14 دی 1398 15:25
اگر دست من بودسالی برای تو می ساختمکه روزهایش را هرطور دلت خواست کنار هم بچینی به هفته هایش تکیه بدهی و آفتاب بگیریو هرطور دلت خواست بر ساحل ماه های آن بدوی. -نزار قبانی
-
چه ثمر از این جماعت
13 دی 1398 22:09
دو روز است که یک هورمون آنتی سوشیالی درم ترشح شده و می دانید هورمونها با واقعیت های دنیا در تضادند و به همین علت از دو روز پیش تا دوشنبه ی هفته بعد هرشب مهمانی دعوتم. واقعا خیلی وضعیت خنده داری است. دیشب قیافه ام را که شکل برج زهرمار بود برداشتم و رفتم مهمانی. مادرم یک دیگ آش پخته بود برای مهمانان چون استعداد عجیبی در...
-
[ بدون عنوان ]
11 دی 1398 02:25
آهسته گذر کن، ای زندگی، تا تو رادر اوج کاستی پیرامون خود ببینم.چقدر در جست و جوی خویشتن و تو،تو را در گیرودارت از یاد بردم.و هر بار که به رازی از تو پی بردم.با لحن تندی گفتی: چقدر نادانی!به غیاب بگو: مرا کم داشتیو من حضور یافتم... تا تو را کامل کنم!محمود درویش
-
شبانگاهان پرشور
11 دی 1398 00:50
هرماه یک همچین شبی رو دارم. دقیقا با همین کیفیت. فقط بعضی شب ها به چیزهای بیخودی ای گیر میدهم و گریه زاری مفصلی راه می اندازم ، بعضی شب ها الکی دعوا می کنم و بعد هم قهر می کنم و بعد هم یادم نمی آید سر چی قهر کردم و باید سر چی کوتاه نیایم! بعضی شب ها هم هیچی نمی گویم. ساعتها هیچی نمی گویم. بعضی شبها هم یک مدل روی...
-
در عنفوان سی و یک سالگی
9 دی 1398 23:31
من امروز فهمیدم یک سی و یک ساله ام!اگر حتی بیست و نه سالم بود امروز را در استراحت مطلق به سر می بردم اما سی و یک سالگی یک شکلی است که همه چیز در آن مهم است و وقت هم تنگ. یعنی اینقدر از زندگی فهمیدی که بدانی فرصتت چقدر کم است و هیچ بهانه ای برای از زیر کار در رفتن نیست. کلاسمان یک دکتر خیلی بامزه و مثبت دارد که امروز...
-
[ بدون عنوان ]
8 دی 1398 12:02
هدف اصلی تاسیس اینستاگرام و بعدش تصرف اون به توسط فیس بوک همانا خالی کردن جیب من است و لاغیر.
-
خر !
7 دی 1398 19:37
سرماخوردگی خر است . سرماخوردگی همراه با کلاس الف ب خرتر از خر است . سرماخوردگی در آخرین روزهای ماه میلادی و زمان تحویلِ کار خرترتر از خر است . سرماخوردگی در زمانی که گوشی ات آلارم می دهد خرترترتر! از خر است . شب های دی ماه از همه چی خرتر است . اصلا خوشم نمی آید از دی ماه ! ماهِ زمستان محض است لامصب . پی اس : امروز یک...
-
[ بدون عنوان ]
6 دی 1398 01:31
دوباره این حس گند تهوع برگشت. بدون اینکه من ذره ای توش دخیل باشم. از عالم و آدم متنفرم. از عالم و آدم. حتی نوشتن هم نداره.
-
صبح پنجشنبه
5 دی 1398 08:49
پنگوئن کوچولوی من برای اولین بار توی زندگیش سرما خورده و من با خودم فکر می کنم اولین سرماخوردگی زندگی چه احساسی داره و ازونجایی که تمام روز مثل چسب دوقلو به من چسبیده حالا من هم دارم هزارمین سرماخوردگی عمرم رو تجربه می کنم که مطلقا حس خوبی نداره. عین گوشت چرخ شده افتادم روی تخت و سینوس هام در حال انفجاره و هیچی خوب...
-
در باب تضادها
3 دی 1398 18:29
نه به رتبه ی اول کارنامه ات نه به صفحه ی دوم شناسنامه ات من به دکمه ی سوم پیراهنت حسودی می کنم ! خلاصه چون از وضعیت افسردگی و رد شدن سی سالگی و این حرف ها در آمدم و به نظرم زمستووون برای منم قشنگه پشت شیشه و خیلی کوول شدم و افتادم دنبال دکمه ی سوم و چهارم می خوام بگویم یک دوستی داشتم توی دبستان به نام ه ژولیده که یک...
-
یک عمر علافی
2 دی 1398 13:59
دقیقا یک ساله که درگیر گرفتن اصل مدرک دانشگاهیم هستم و تازه امروز بعد از هزار جور پارتی و آشنا پیدا کردن توی تمام سوراخ سمبه های این مملکت بهم خبر دادند که از همین امروز شیش ماه دیگه زمان میبره که یک موسسه کاریابی به من نامه بده که من نتونستم کار پیدا کنم و به این ترتیب وظیفه ی دانشگاست که مدرکمو بهم بده . البته که...
-
[ بدون عنوان ]
1 دی 1398 11:19
پسر تو کی اینقدر بزرگ شدی که هم قد و قواره ی خودم باشی و شکل چپ و راست کردنت اینقدر مردونه شده باشه و وقتی با سیاوش شمس میخونی: برقص ای لاله ی ناز با خودم بگم این صدا چرا اینقد عوض شده. این درشکه ی لامصب زندگی با سرعت ترسناکی در حرکته که انگار هرچی سن بالاتر میره درک سرعتشم بیشتر میشه.
-
در باب قشنگی تقارن
28 آذر 1398 20:35
به امراض خودم فکر می کنم. یکی از یکی اعجوبه تر. مرض بی خوابی از فرط خستگی. مرض سکوت در جمع وراجان و مدعیان و دروغگویان . مرض ول چرخیدن در روزهای پرکاری. مرض تاب موی بلند نداشتن!مادرم روی موی بلند تعصب داشت. می گفت دختر است و موی بلندش! و تمام سالهای تجرد من می گفت: تا توی این خونه ای حق نداری موهاتو کوتاه کنی و هروقت...
-
ما ملت فقیر
27 آذر 1398 12:43
من آن سال پیش دانشگاهی بودم. خیلی خوب یادم هست. پدرم یک کامپیوتر برایم خریده بود و به اینترنت دسترسی داشتم. خبر پخش شدن آن فیلم همه ی مدرسه را برداشته بود. من تلویزیون نمی دیدم و نمی دانستم این کدام بازیگر است. حتی محض کنجکاوی هم دوست نداشتم فیلمش را دانلود کنم. اینقدر وضعیتش برایم دردناک بود که هیچ دلم نمی خواست توی...
-
به وقت فیلم در آشفتگی
26 آذر 1398 23:52
من هم دل به بی خیالی اش دادم که در این وضعیتی که هستیم نیمه ی شب تازه یک فنجان اسپرسو می زنیم و می نشینیم پای فیلم دیدن. مطممئنم اگر الان این ها را بخواند می گوید : تو چه وضعیتی هستیم مگه ؟! من هیچ وقت نتوانستم مثل او باشم و وسط یک دنیا کار و استرس بنشینم پای بی اهمیت ترین برنامه ی تلویزیون جوری که انگار هیچ مشکلی توی...
-
بحران جدید
22 آذر 1398 23:27
یا من در محاسباتم اشتباه کردم و یا دنیا من را عوضی گرفته که درست از روز تولدم به بعد دچار نوعی افسردگی مزمن شدم. چیزی که نامش بحران سی سالگی است را گذراندم و این یکی نمی دانم چیست ؟ طوفان سی و یک سالگی؟ اختلال سی و یک سالگی ؟! یا چه کوفتی دقیقا؟! به جرئت می توانم بگویم احساس ناخوشایندی که امسال در روز تولدم داشتم هیچ...
-
حق کشی
22 آذر 1398 12:56
من از آن دسته آدمهام که با قلدری تمام پای آزادی هایم می ایستم و معتقدم باید به آزادی های آدمهایی مثل من احترام بگذارند. من حق دارم ساعت ده و نیم شب از خانه بروم بیرون تا هوایی به سرم بخورد . این چیزی بود که چند شب پیش با تمام وجود پایش ایستادم. درواقع همه ی چیزی که می خواستم یک نخ سیگار زیر آسمون خدا بود. این شد که به...
-
[ بدون عنوان ]
18 آذر 1398 23:56
-سالها قبل ، یک عصر بهاری شاید. یا تابستانی ، توی خیابان قدم می زدیم . از سینما برگشته بودیم. همه ی آدمهای درست و حسابی زندگی ام اکیدا توصیه کرده بودند این فیلم را ببینم. چیزی از رضایت درونی توی آن عصر بهاری یا تابستانی توی ما موج می زد. فیلم ما را ارضا کرده بود. من فقط این را خاطرم هست که گفت: اونجایی که توی فیلم...
-
از افتضاحات
14 آذر 1398 20:30
وضعیت یادگیری زبان آلمانی من یک نمودار سینوسی لرزان است که یک روز من آن بالا ایستادم و می توانم ده دقیقه پشت سر هم آلمانی حرف بزنم و یک روز هم آن ته ایستادم و نه تنها روی جملات ساده ای قفل می کنم که با اشتباهات فاحشی در امتحان میان ترم ، نمره ی افتضاحی میگیرم و آن را می گذارم در صدر افتضاحات تمام دوران تحصیلی ام ! از...
-
تکرار غریبانه ی روزهام
13 آذر 1398 00:33
-هم کلاسی آن شرلی دختر شهردار بود. یک مهمانی بزرگ در خانه اش تدارک دیده بود و آن شرلی را به توصیه ی مادرش دعوت نکرده بود. شب مهمانی بچه ها با نوعی شیرینی پذیرایی شدند که خیلی خوشمزه بود. یکی از بچه ها گفت: چقد جای آنه خالیه و رو به میزبان گفت: میشه ازین شیرینیا یکی برای آنه ببرم ؟میدونید اگه یکی ازین شیرینیا رو به آنه...
-
گوشی ای که دیگر آلارم نمی دهد
10 آذر 1398 22:50
تمام امروز دلم دو تا چیز می خواست. اول یک غزل که وضع و حالم را مو به مو و با واژه های قشنگ و درست توضیح بدهد . یا یک شعر نو. کمی توی فروغ پرسه زدم و چیزی پیدا نکردم. فروغ یا افسرده است یا عاشق. حتی به یک بیت هم راضی شدم اما چیزی پیدا نکردم. دوم دلم سیگار می خواست. این یکی دم دست ترین چیزی است که هرکسی می تواند بخواهد...
-
'1:40
9 آذر 1398 18:35
دیروز ساعت یک ربع به سه نشستم پای کارم. خب تم کمی عوض شده و من این روند جدید را خیلی بیشتر می پسندم. ما به محضی که پنگوئن چشم هایش را می گذارد روی هم خیمه می زنیم روی لپ تاپمان و خود من با چنان تعجیلی کارهایمان را انجام می دهم که انگار دنبالم کردند . تا جایی که لپ تابم جواب بدهد تب باز می کنم و چندین تا ورد و اکسل و...