خانه عناوین مطالب تماس با من

فضیلت های زندگی

فضیلت های زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • فروردین 1403 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 3
  • تیر 1402 9
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 6
  • اسفند 1401 6
  • بهمن 1401 6
  • دی 1401 5
  • آذر 1401 7
  • آبان 1401 4
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 4
  • مرداد 1401 5
  • تیر 1401 7
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 8
  • اسفند 1400 8
  • بهمن 1400 6
  • دی 1400 11
  • آذر 1400 7
  • آبان 1400 7
  • مهر 1400 11
  • شهریور 1400 8
  • مرداد 1400 8
  • تیر 1400 11
  • خرداد 1400 10
  • اردیبهشت 1400 12
  • فروردین 1400 15
  • اسفند 1399 20
  • بهمن 1399 19
  • دی 1399 15
  • آذر 1399 34
  • آبان 1399 25
  • مهر 1399 12
  • شهریور 1399 18
  • مرداد 1399 30
  • تیر 1399 21
  • خرداد 1399 22
  • اردیبهشت 1399 14
  • فروردین 1399 17
  • اسفند 1398 17
  • بهمن 1398 17
  • دی 1398 15
  • آذر 1398 16
  • آبان 1398 20
  • مهر 1398 17
  • شهریور 1398 14
  • مرداد 1398 13
  • تیر 1398 19

Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • 1 دسامبر 10 آذر 1400 21:58
    -من همه تنهایی ها رو دیگه از تو میگیرم .. استاد واقعا حرف حساب میزنه . از لحاظ روحی خیلی نیازمند اینم . تازه اونجاش که میگه : تا به من تکیه کنی ، من یه دیوار میشم ! واقعا اینا درس زندگیه و شوخی بردار نیست . -از لحاظ روحی نیاز دارم برم تو فضای آهنگ Lambada سال ۱۹۸۹ . زیر آفتاب و لب ساحل . فقط یکی که عاشق آفتاب باشه و...
  • 26 نوامبر 5 آذر 1400 21:39
    تصمیم گرفتم بیخودی کلمه ها رو صرف حال ناخوشم نکنم و فقط وقتی بنویسم که خوب باشم . البته زندگی اینقدر سگی نیست و منم خیلی وقتا خوبم مثل الان . بعد از دیدن چهار تا کریسمس مارک و متعلقاتش میخوام بگم دنیای اینها چقدر مجیک طورو زیبا و داستان گونه است . همه جا پر از درخت . وسط سرمای زمستون عین چاره است اصلا این همه درخت سبز...
  • 19 نوامبر 28 آبان 1400 11:43
    توی مرحله ی بدی از بی اعصاب بودنم . بی اعصاب و افسرده و پریشون . به علل متعدد که برخیش حتی در این مقال نمیگنجد . هیچ کدوم از علل هم جدی تر یا مهم تر از بقیه نیستند بلکه مجموعشون در کنار هم شده یک چیزی که امروز کاملا فلج ام کرده بود . از آمار کرونا در اینجا که هرروز رکورد خودشو میزنه که بگذرم گویا سیاست اینه که “همینه...
  • 11 نوامبر 20 آبان 1400 10:04
    تمام رمزهای همسر من از زمانی که یادم میاد( که شامل زمانی هم میشه که نسبتی با هم نداشتیم ) اسم من ، شماره شناسنامه ام یا مخفف اسم و فامیل ام یا سال تولدم یا یک چیزی مربوط به منه . تمام رمزهای همه ی جاهاش ! یعنی از رمز اینترنت ، رمز انواع وب سایت ها ، رمز گوشی و لپ تاپش ، رمزهای مربوط به کارش تا پلاک ماشین ! بعد دیشب که...
  • ۸ نوامبر 17 آبان 1400 11:03
    بعد از دیدن چهار فصل در اینجا نظرم اینه که اینجا همه چیز خیلی جدیه . زبانش جدیه ، قوانینش ، آسمان ابریش ، باران هاش ، زمستونش و پاییزش ... همه در جدی ترین شکل ممکن .
  • 5 نوامبر 14 آبان 1400 10:35
    آستانه ی اعصاب و روانم اینقدر پایینه که حتی قادر به یک مکالمه ی ساده هم با کسی نیستم . بعد نه اینکه دلم نخواد با کسی حرف بزنم . نه . مثلا دلم هم نمیخواد برم توی یک جزیره ای و هیچ کس نباشه و فقط من باشم و اعصاب خورد و خمیرم . نه دلم میخواد کسی اطرافم باشه و نه دلم میخواد کسی اطرافم نباشه . یک همچین اوضاع وخیمی دارم ....
  • 31 اکتبر 9 آبان 1400 13:16
    رفته بودیم چکمه بخریم . چکمه های چهار سال پیشم یا بلکه پنج سال پیشم اوضاع گریانی داشت . از بین دو هزار و شونصد مدل چکمه بلاخره دو تا رو انتخاب کردم . یکی رو توی این پا کردم و اون یکی رو توی اون پا . بعد هی رفتم جلوی آیینه و اومدم و خودمو کج کردم و راست کردم و نیم رخ ایستادم و تمام رخ و آخر هم نفهمیدم کدوم بهتره . بعد...
  • 29 اکتبر 7 آبان 1400 11:42
    زندگیم دچار نظم عجیبی شده و منم خودمو چسبوندم به این نظم چرا که باهاش راحتم . میگن مغز آدمیزاد از عادت ها خیلی استقبال میکنه چون دلش نمیخواد هرروز برای هرچیزی انرژی بسوزونه و تصمیم های جدید بگیره. من هم به شدت بهش حق میدم . همینه که توی این نظم های زندگیم یک جور آرامش پیدا کردم که حتی داره شب های طولانی رو هم برام...
  • ۲۴ اکتبر 2 آبان 1400 22:29
    صدام خیلی جذاب شده ( یکم از خودت تعریف کن توروخدا !) . نه جدی . یک جوری گرفته که فقط یک رگ صدا از توی اون گرفتگی شنیده میشه . من خودم خراب صداهای خش دارم . اگه میتونستم انتخاب کنم همین تن صدا رو برمیداشتم برای خودم تا همیشه ولی خب ما بهر انتخاب و این خوش گذرونی ها اینجا نیومدیم که . از دیروز به هرکی میرسم میگم پس این...
  • ۲۲ اکتبر 30 مهر 1400 15:16
    خیلی حالم خرابه . از صبح تمام سرماخوردگی های زندگیم رو بررسی آماری کردم و هرجور حساب میکنم امروز باید خوب خوب میبودم ولی همچنان از صبح افتادم روی تخت . دو تا بینی ام با هم کیپ شدن و دهانم داره سه شیفت کار میکنه که من نفس بکشم و زنده بمونم . بعد گس وات ؟ حتی یک دقیقه ، یکی شون هم باز نمیشه ! با این گشادی در انجام وظایف...
  • ۲۱ اکتبر 29 مهر 1400 19:55
    دیشب که لحظه ای چشم بر هم نگذاشتم . یک گلو درد مزخرف داشتم . دست از تلاش برای خوابیدن هم کشیدم و با ساعت دو شب چنان هشت صبح برخورد کردم . کرکره ها رو کشیدم و دیدم آب و هوا هم رد داده . باد شدیدی میومد و بارون شدیدی میبارید و اوضاع قمر در عقربی بود . صبح شال و کلاه کردم که تست بدم . هوا همچنان باد و بوران بود و کلی شاخ...
  • ۲۱ اکتبر 29 مهر 1400 01:50
    سه ساعت از چهارمین روزی که علایم سرماخوردگی دارم میگذره . احتمال میدادم امروز بهتر بشم اما هنوز ته گلوم یکم میسوزه . پنگوئنم هفته ی پیش مریض بود . گوه ترین وضعیت انسانی هم وقتیه که بچه ات مریضه . ولو یک سرماخوردگی . تا که بهتر شد گلو درد من شروع شد . اولین تشخیصم کرونا بود و هنوزم به خودم مشکوکم . اولین کاری که کردم...
  • 18 اکتبر 26 مهر 1400 09:34
    نشستم یک گوشه . لاک های زرشکی ام توی ذوق می زنند . از الان تا هشت ماه دیگه باید رو بیاریم به رنگ های گرم . هروقت توی سرما کسی رو با لاک نقره ای یا این رنگ ها میبینم یخ میزنم و فکر میکنم باید یک دوره ی رنگ شناسی میگذروندیم همه با هم . سال ۸۶ که دانشگاه قبول شدم درست همین روزها پدرم منو برد یک مغازه پالتو فروشی و یک...
  • 14 اکتبر 22 مهر 1400 21:58
    وسط برنامه ای که نگاه می کردیم تبلیغات نیوآ میاد که یک خانمی که روی پوستش لکه های پی سی هست یک کرم مرطوب کننده نیوآ میزنه به بدنش . چند تا تبلیغ بعدی یک خانم نسبتا چاق رو نشون میده که لباس کاملا چسبی پوشیده . مربی رقصه و داره اسکیت می کنه . حس سخنرانی میگیرم و یک نطق میرم درباره ی اینکه چقد خوبه که اینجا سعی میکنن روی...
  • 10 اکتبر 18 مهر 1400 11:49
    جمعه بعدازظهر دوستم زنگ‌زد که بیا با هم بریم بیرون . تازه از حموم درومده بودم اما به سرعت برق و باد موهامو خشک کردم و حاضر شدم . رفتیم فروشگاه segmüller که من تا اون روز نرفته بودم . دیگه از عظمت فروشگاه و وسایل توش چیزی نمیگم .عادت کردم به اینکه برم فروشگاه یا بازار یا کتاب فروشی و یا شهری و نصفه اش رو نبینم . تو‌...
  • 5 اکتبر 13 مهر 1400 21:06
    دکترم میگه که شروع به خوندن یک کتابی کرده که قبلا اونو خونده . میگه فکر میکنم انگیزه ام برای دوباره خوندنش جلساتم با شماست :) پر از حس خوب و قدردانی میشم و ندیده میگیرم اون سوتی رو که اولِ جلسه مون تمام دکمه های پیرهنش باز بود ! و تا صحبت کردن اولیه ی من تموم شد ( که کلا داشتم به سقف و در و دیوار نگاه میکردم که هم از...
  • 4 اکتبر 12 مهر 1400 12:11
    حالا بیشتر از همیشه دلم میخواست که میتونستم همه ی لحظه ی لحظه ی زندگیمو بنویسم اما حالا کمتر از همیشه این توانایی رو دارم . حتی توی فکرم هم نمیگذره که خیلی از چیزها و حس و حال ها هم قابل نوشتن هستند و حتی خودم یک زمانی دربارشون مینوشتم . درنتیجه حالا زمان تندتر از همیشه میگذره و من هم به این ریتم عادت کردم . حالا به...
  • 26 سپتامبر 4 مهر 1400 13:06
    -ما بعد از نه ماه نفهمیدیم چرا اخبار سراسری اینجا ساعت ۲۱:۴۵:۴۰ ثانیه پخش میشه !! و با افتخار هم این ساعت غیررند رو اون پایین می زنن و شمارش معکوس می‌رن از چهل و پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه ، سی و هشت ، سی و نه و .. اخبار شروع میشه ! بعد نتیجه ی انتخابات امروز رو ساعت شش و دو دقیقه ی عصر اعلام میکنن ! من به همین دلایل...
  • [ بدون عنوان ] 3 مهر 1400 09:44
    به نام خدا “سلام بر آنهایی که چیزهایی را در ما دیدند و دوست داشتند که خودمان ندیدیم و دوست نداشتیم…” -محمود درویش صدق الله العلی و العظیم . *این جوری که من آلمانی میخونم ( حتی در روزهای تعطیل ) آخرش فکر کنم تو شعرِ فارسی یه چیزی بشم !
  • 24 سپتامبر 2 مهر 1400 11:45
    کلمه های من نوازشگرانه بر تو می بارید دیر زمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشتم تا به آنجا که بیانگارم دارنده ی دنیایی ام از کوه ها برای تو گل های شادی می آورم سنبل آبی ، فندق تاری و سبدهای وحشیِ بوسه می خوام با تو آن کنم که بهار می‌کند با همه ی گیلاس بُنان . - پابلو نرودا ترجمه ی بیژن الهی *یک خط آلمانی میخونم دو...
  • ۲۱ سپتامبر 30 شهریور 1400 12:12
    رفتم دنبال پنگوئن . بیرون مهد یه شکلات بهش دادم . رو هوا قاپیدش . بعد گفت : ( مرسی مامان ) !! Danke Mama اونم با یک لهجه ای که دهنم باز موند ! بعد که شکلاتشو تموم کرد درحالیکه مشتاشو تو هوا میبرد گفت : ( من یه پنگوئن عالی ام ) !!! Ich bin super Pinguin هیچی دیگه فکر کنم به زودی باید برم پیشش کلاس خصوصی یکم زبان یاد...
  • 20 سپتامبر 29 شهریور 1400 09:58
    تنها بودن چیزیه که مدتهاست به ندرت پیش میاد . امروز پیش اومد . بسته ی مامان رسیده بود دستم و وقتی دیدم تنهام کاملا ناخودآگاه گوگوش گذاشتم و بسته رو باز کردم . از همه چیز قشنگ تر توی وسایلش دو تا دستگیره ی صورتی بود . خودم یادم نمیاد کی بهش گفتم اینجا دستگیره ندارم و جای ندیدم که بخرم . به جای گوشواره یه زنجیر و...
  • 19 سپتامبر 28 شهریور 1400 15:21
    امروز صبح بیدار شدم و با یک مه غلیظ روبه رو شدم . حالا بماند که چند وقته تلاش میکنم صبح ها زودتر بیدار شم . حداقل زودتر از پنگوین که حدود هفت و نیم بیدار میشه . به شدت به اون آرامش سرصبح قبل ازاینکه بدوم دنبال پنگوین که صبحانه شو بخوره و دست و صورتشو بشوره و لباساشو بپوشه نیاز دارم و این تمام انگیزه ام برای کله ی صبح...
  • 15 سپتامبر 24 شهریور 1400 11:09
    امروز بعد از اینکه پنگوئن رو گذاشتم مهد رفتم خرید . بارون می بارید مثل چی ! بعد از چند روز آفتابی به نظرم خیلی دیگه داشت می بارید . بعد خانم صندوقدار گفت : هوای قشنگیه نه ؟ البته هوای قشنگی بود اما برای من روزهای پاییزی با یک آفتاب کم رمق قشنگتره . اینقدر شبها خواب میبینم که دیشب وقتی بعد از دیدن یک خواب مزخرف پریدم و...
  • ۷ سپتامبر 16 شهریور 1400 20:15
    یک سری کار روزمره ی معمولی کردم که برای خودم معنادار هستند . مثل چیدن برگ های رو به احتضار بنفشه ی آفریقایی . چون سرنوشتم را با بنفشه آفریقایی گره زدم و قبل از رسیدنم به اینجا دستور دادم برایم یک گلدان بنفشه ی آفریقایی بخرند . البته که رنگ گل های آن یکی که در وطن است بهتر و جان دارتر است اما این یکی هم برایم عزیز است...
  • 31 آگوست 9 شهریور 1400 12:44
    پاییز شد . همینطوری بی هوا امروز دیدم که برگ‌های درخت تو حیاط زرد شدن و حتی ریختن روی زمین . اینقدر این دو سه روز بارون باریده که تمام حیاط و خیابون ها پر از حلزون شده . همین اطراف تراس ما ده تا حلزون بودن . شمردم که میگم ده تا . دل نکردم برم تو چمنا چون مطمئن بود پر از حلزونه . صندلی چوبی رو آوردم زیر تراس . بس که...
  • 25 آگوست 3 شهریور 1400 10:21
    امروز با مربی مهد پنگوین قرار داشتم . درحالیکه اسم و فامیلش رو نمیدونستم سر صبحی رفتم مهد و گفتم بنده فلانی هستم مامان پنگوین ! همه اونجا میدونستن من کی ام و پنگوین کیه و من امروز با کریستین که مربی اش باشه قرار دارم . مربی اش اول گفت که آیا من آلمانی متوجه میشم ؟‌توضیح دادم که بله می فهمم چی میگه و اگه نفهمیدم ازش می...
  • 23 آگوست 1 شهریور 1400 15:15
    این دوستان ما که برنامه ی سفر داشتند کلی برنامه ریزی کردن که واکسن هاشون رو طوری بزنن که روزی که بلیط دارن چهار ده روز از واکسن شون گذشته باشه و اصطلاحا پاسپورت واکسن ( که اینجا این اسم رو بهش دادن ) رو گرفته باشن . ایمنی کامل گویا حدود دوهفته بعد از دریافت دز دوم ایجاد میشه و بعد از اون قسمتی توی اپ مربوطه فعال میشه...
  • 20 آگوست 29 مرداد 1400 15:39
    یک چند روزیه انگار که دویست کیلو شدم و تمام تحرکم شده از روی تخت به روی کاناپه خزیدن و از روی کاناپه به روی زمین و دوباره به روی تخت رفتن و در یک بی انرژی ای و بی حوصلگی مطلق ام . از روزی که این هواپیمای لعنتی توی افغانستان را دیدم فکر میکنم به این روز افتادم . مثل وقتی که خبر آن یکی هواپیمای کوفتی دیگر را شنیده بودم...
  • 16 آگوست 25 مرداد 1400 13:04
    مکالمات یک زوج مهاجر : -صب بخیر +صب بخیر . فهمیدی امریکا نیروهاشو آورده از افغانستان بیرون ؟ _نه نفهمیدم . خب بیاره بیرون ! +طالبان اومدن روکار حدودای ظهر _طالبان دارن همه جا رو میگیرن +ای وای حدودای عصر _ایران امروز رکورد زد تو کشته های کرونا . آمار مبتلاهاش هم بالاس . +شنیدم ولی گفتن هر واکسنی میتونین وارد کنین .....
  • 599
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 20